کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فی صفه سهمه و اقباله

1

از مدد نیزه نیزه بود آن روز

تیر پروین ربای جوزا دوز

2

سیهان را به خنجر روشن

کرده چون لعل مهره گردن

3

جزع گیران به زیر درع چو آب

چون کبوتر طپنده در مضراب

4

کشته گشتی اجل ز خون خواران

گر نبودی اجل هم از یاران

5

تشنه جانان ز حلق خنجر چش

دیده جویان ز چشم پیکان کش

6

رویشان چون نبید زرد از تاب

چشمشان چون قدید سرخ از خواب

7

چشم با چهره گشته بیگانه

دیده با دود گشته همخانه

8

دهن بحر خاک بیز شده

دیده چرخ سرمه ریز شده

9

کند گشته ز تیزتازان فهم

مرگ در آرزوی مرگ از سهم

10

گشته عیوق از تف آهن

زرد رخسار و لعل پیراهن

11

شده از ابر ناوک و زوبین

ره چو دریا و کشته چون پروین

12

نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی

از درون دو دیده مردم جوی

13

رمح در دست مرد خون کرده

اژدهایی زبان برون کرده

14

بند و پیوند کرده از سر خشم

گرز چون سرمه و سنان چون چشم

15

شخص خصمش چو مرده دامن چاک

دهن او چو گور گشته ز خاک

16

گشته عالم ز گرد چون دوده

فلک از دوده رخ بیندوده

17

عکس خون بر سپهر سیمابی

راست مانند شعر عنابی

18

دشمنان شهنشه فیروز

روزشان چون شبست و شب بی روز

19

جانشان از ثری روان به اثیر

ظفر حق سوی سپاه و امیر

20

روی صحرا چو نیزه خورده اجم

آب دریا ز خون چو آب بقم

21

بر قضا تنگ مانده راه گذر

بر عدو در ببسته دست ظفر

22

جان خصمان ز بیم تیر و سنان

جمله برداشته جدل ز میان

23

کوه و دریا و بیشه و هامون

موج می زد در آن زمان از خون

24

پشت چوگان ز گرز و سرها گوی

سینه گلبن ز تیر و رگها جوی

25

رسته بر رخش لشکری بشکوه

هریکی چون چناره بن بر کوه

26

خصم را رمح چون الق در بسم

چشمها کرده همچو جان در جسم

27

اسب و مرد از نهیب راه گریز

خشک مانده چو صورت شبدیز

28

دستها از عنان بمانده جدا

پایها در رکاب و سر شیدا

29

همچو ماهی به خشک خشک و خموش

مرد بی دست و پای جوشن پوش

30

پای گردان پیاده مانده به جای

زان دو دست سوار قلعه گشای

31

دمشان باز پس شدی هرگاه

که ز کشته نیافت مردم راه

32

آن زمان لااله الا الله

وهم را ره نبود در بر شاه

33

وهمها واله از سیاست او

فهمها کاره از ارادت او

34

چون به تیغ ویست فتح گرو

همه عالم به پیش او به دو جو

35

نقشهای برنده بر خنجر

رسته همچون سمن ز نیلوفر

36

رای شاهان به پیش رایت شاه

همچنان شد که روی آینه ز آه

37

آه برخاسته ز دشمن شاه

هرکجا این دو آمد آمد آه

38

زان الف شکل نیزه از سر خشم

چشمشان کرده همچو های دو چشم

39

زان همی نور دیده نگذارد

کاینه آه را زیان دارد

40

کرده در رشته رمح مرد افکن

مهره گردن بسی گردن

41

شاه خورشید روی گردون تیر

شیر آتش سنان آهو گیر

42

رایتش را گرفته بخت به چنگ

همچو در دست ماه هفتو رنگ

43

شده در گرد روی روشن اوی

همچو جان بلال در تن اوی

44

گرد خورشید رای او گردان

ماه رویان زهره پروردان

45

هر سواری چو کوهی اندر زین

موی بشکافتی ز رای رزین

46

نیزه در دستشان میان غبار

چون به سیلاب تیره بی جار مار

47

چابکان خطا و فرخارند

ماه رویان چاچ و بلغارند

48

تیر گردون به نیزه بربایند

با کمر همچو نیزه برپایند

49

روی چون آفتاب و دل چون شیر

چون ره کهکشان کمر شمشیر

50

استخوانشان ز گرز ریزه شده

تن سپرسان ز چوب نیزه شده

51

کرده از گرز و نیزه بر دشمن

استخوان آرد و پوست پرویزن

52

مهره پشتشان ز گرز و سنان

کرده چون سبحه های پیرزنان

53

تیغ بهرامشاه بن مسعود

خصم را همچو آتش موقود

54

باغیان را ز بیم بر سر چاه

شده از بیم چرخ و ناوک شاه

55

دلوهای دریده تارکشان

رشته های گسسته ناوکشان

56

بد چنان ریخته به پیشش سر

که ببخشد به وقت بخشش زر

57

کرکس از کشتگانش چون صلصل

لاله منقار بود و گل چنگل

58

تا خدنگش جدا ز پیکان بود

بدی اندر میان نیکان بود

59

بدی از فر شه ز غربت رست

سوی بد رفت و هم به بد پیوست

60

گر ز یاران او نبودی مرگ

کرده بودی همش ز جان بی برگ

61

هرکه جست اندران ولایت صدر

از سر جهل بود نز سر قدر

62

بود باغی ز بغی و فسق و فساد

چون بقایای قوم هود ز عاد

63

دل هریک ز بغی و کینه چو نار

اسب چون کوه و مرد همچو چنار

64

شه ز بس خون که ریخت از شش سون

گوی یاقوت شد زمین از خون

65

چون بریشان به خشم شد سلطان

از برای موافقت به زمان

66

کشت چندان شهنشه اندر جنگ

که به مرغانش پر زدن شد تنگ

67

چون نهیب سنان شه دیدند

چون رکاب و عنان شه دیدند

68

مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت

کشت جانشان ز دانه خشم گرفت

69

گرچه مرغان تیز پر بودند

ورچه ماران مورپر بودند

70

در زمان شان ز شاه دولت یار

بابزن نیزه بود و سله حصار

71

کرد خصم بی آب را در خواب

سرش از تن جدا چو کوزه آب

72

چه بزرگ و چه خرد باغی عور

چه فراز و چه باز دیده کور

73

آن چنان بر مصاف چیر شدست

راست گویی که شرزه شیر شدست

74

آن چنان گشت شاه عاشق رزم

که بود باده خوار عاشق بزم

75

رزم و بزمش به چشم هردو یکیست

تیز و گردنده راست چون فلکیست

76

زین سپس عکس خون ز کره خاک

آسمان را کند به سرخی لاک

77

باغیان را همه به نوک سنان

کرد در یک زمان تن بی جان

78

گشت حالی چنو پسیچد جنگ

خصم او همچو صورت سترنگ

79

عقل داند برای صرفه علم

که ز صراف کین نیاید حلم

80

همه جهال دهد دانند این

جمله عاقلان شناسند این

81

که نشاید برای خطبه و کین

مور بر منبر و ملخ در زین

82

که نزیبد برای ملک و ثواب

خرس بر تخت و خوک در محراب

83

اندر آن جنگ دشمن و خصمانش

صورت شیر بود و شادروانش

84

تشنه مانده زبان دشمن او

جان او خشم کرده با تن او

85

که شناسا خرد به دیده عقل

بشناسد بدیهه را از نقل

86

پیش آسیب گرز شاهنشاه

خاصه با گرز چون شود همراه

87

چیره دستی و پایداری اوی

کامرانی و کامگاری اوی

88

به زبان سنان و تیغ چو باد

همه را در دهان خاک نهاد

89

مهر او جان خان و مانها شد

کین او دود دودمانها شد

90

دشمنش را به هرکجا که درست

دیده بان مرگ و قهرمان سقرست

91

دهر از این پرده گر بپرهیزد

همچو پرده اش فلک برآویزد

92

مرد بد را بد زمانه جزاست

گلخن و پای خر سزا به سزاست

93

سوی بد گرچه عز حق نه نکونست

دافع دشمنست و نافع دوست

94

گرچه بد شد مزاج بد دل ازو

عز حق است و ذل باطل ازو

95

برخی جان خسرو منصور

شوما بر زبان نیشابور

96

از پی راه و عشرت و نیرو

ماه او، زهره او، و بهرام او

97

پیش بهرامشاه بن مسعود

ظفر و فتح با رکوع و سجود

98

بر کلاه و قباش و اسب و ستام

فلک و اختران درود و سلام

99

بر خور ای بر شده سپهر بلند

تو به پیران سر از چنین فرزند

100

ای فلک ز آفتاب و از یارش

خلفی یافتی نکو دارش

101

چرخ را گرچه بس خلف بودند

تو دری و آن دگر صدف بودند

102

لطف او شد نشیمن صهبا

قهر او شد لویشن دریا

103

پادشاهی به رنج کرد به دست

آنگهی پای او به گنج ببست

104

پادشاهی نیاید اندر چنگ

جو به جنگ و به باشگونه جنگ

105

کشت شد خشک اگر نبارد میغ

ملک پژمرد اگر نخندد تیغ

106

تازگی کشت ابر گریانست

تازگی ملک تیغ خندانست

107

تیغ باید که خون پذیر شود

ملک بی تیغ کی چو تیر شود

108

زانکه مانند مرد در پابند

هیچ زن برنخاست از فرزند

109

شاه در ملک خویش از پی جود

چون شد او پیش عقلها مسجود

110

دستها را به تیغ و رمح آراست

زانکه دفع از چیست و نفع از راست

111

شه که خواهد که جاه دارد ملک

به سیاست نگاه دارد ملک

112

زانکه نبوند قلزم و اخضر

جز به تلخی نگاهبان کهر

113

هر کمرگه که بی شکوه بود

کمر نال و خم کوه بود

114

بی صهیل و صلیل و گیراگیر

چون طنین کی شود صریر سریر

115

زانکه در راه ملک هر شاهی

بر سر جاه و قدر هر ماهی

116

دولت آرای بازوی چیرست

ملک پالای دست و شمشیرست

117

آب بحر ارنه تلخ و تیزستی

چون دگر آبها گمیزستی

118

زیر رانها براق دریا ساز

ابر بر برق پای رعد آواز

119

گردسم تیز گوش و پهن بران

خوش کفل سرمه چشم خرد سران

120

شاه بی تیغ باغ بی میغ است

پاسبان دین و ملک راتیغ است

121

کوه شاهست بر زمین وانگاه

تیغ دارد چرا ندارد شاه

122

شاه کوهی است بر زمین به شکوه

تیغ دارد چرا ندارد کوه

123

آفتابی که شاه گردونست

هیچ بی تیغ نیست شه چونست

124

شاه را گرنه تیغ تیز بدی

خلق را نقد رستخیز بدی

125

در خور ملک جز نبردی نیست

مردی دیگران ز مردی نیست

126

زانکه بی تیغ دین نیافت قرار

ذوالفقاری به حیدر کرار

127

جبرئیل آورید و گفت بران

خون این مشرکان به گرد جهان

128

بر رسول آنکه ناورد ایمان

خونش از ذوالفقار زود بران

129

نیست بی تیغ ملک را رونق

ملت حق ز تیغ شد مطلق

130

تیغ مر ملک را نکو یاریست

ملک بی تیغ همچو بیماریست

131

شه چو بر تخت ملک خود بنشست

پیش تختش جهان کمر بربست

132

ریخت از بهر راه جویان را

آب روی گزاف گویان را

133

زین شه نیک خوی پاک نژاد

هرکه او بد نبود نیک افتاد

134

ملک پرورده زیر دامن کرد

جان نگهداشتن به آهن کرد

135

هرکه از دل نخواست تعظیمش

بام بومست بومش از بیمش

136

چون کمر بست شاه بهر جدال

خانه دشمنان شمار اطلال

137

گرچه بهر صلاح تا اکنون

خنجرش لعل پوش بود از خون

138

شد کنون در بهشت محشر او

سبز جامه چو حور خنجر او

139

ای ز محمودیان ششم ز عدد

چون ششم دور ز انبیا احمد

140

نام شش هست لیک نزد خرد

در جمل نقش شش بود ششصد

141

یک و دو سه و چهار و پنج کمست

پس چو شش دانگ شد یکی درمست

142

ای به رو آفت نگارستان

وی به خو نوبهار خارستان

143

تازه روی از تو شاخ و بیخ جهان

سخت پای از تو چار میخ جهان

144

دولت از تو بهشت کوی شده

روزگار از تو تازه روی شده

145

گشت تا صدر ملک بگرفتی

وز دوامش قوام پذرفتی

146

پای بوس تو هامه هامون

طوق دار تو گردن گردون

147

زین سبب از برای عز و جلال

نه ز طبع ملول و روی ملال

148

از پی خدمت تو اندر حال

کرده از میم صدهزاران دال

149

تاجداران رکاب بوس شده

از تو جمله عمل پیوس شده

150

ملک هند نایب تو به هند

مهتر سند یافته ز تو سند

151

خاک بوسان درگهت به نیاز

کرده خاک درت چو سینه باز

152

کرده از مجلس تو روح از در

ابروار آستین و دامن پر

153

شد ز تاثیر رای شاه جهان

وز پی روی بی پناه مهان

154

مجلس بزمش از بهشت اثر

روز رزمش نمونه ای ز سقر

155

چون تو برداشتی نقاب جلال

زان اساریر بر سریر کمال

156

از لقای تو خیره شد خورشید

وز سخای تو مرد طفل امید

157

شهریاران ز تو رسیده به کام

کرده سعی تو با هزار اکرام

158

زان همه خلق در سجود تواند

که گرانبار شکر جود تواند

159

مر ترا روز فضل و جود و کرم

به درم بنده گشت قلب درم

160

مرد مقلوب داده ای به نبرد

زان دهد جان خویش پیش تو مرد

161

شد ز خاک در تو در عالم

آز بسیار خوار سیر شکم

162

راست گفت اندرین حدیث آن مرد

کاز را خاک سیر داند کرد

163

گرچه در پادشاه باشد عدل

نان بی نان خورش بود بی بذل

164

آن بزرگان که وام جان توزند

رسم جان بخشی از تو آموزند

165

طمع از بوی دستت ای سر جود

پای کوبان درآید از در جود

166

هرکه او جست خصمی تو درست

کودکانش یتیم کرده تست

167

روزی نیک مرد همچو بهشت

گویی اینجا خدای بر تو نبشت

168

تا درو درگهت پدید آمد

قفل امید را کلید آمد

169

نام تو آنکه بر زبان راند

نامه بخت او ملک خواند

170

چون نشستی به بارگاه جلال

چون نمودی به خلق ماه کمال

171

از تن دشمنان بکندی سر

بر سر دوستان فشاندی زر

172

جادوی آز را به طبع کریم

خورد جود تو چون عصای کلیم

173

هم ملک بند و هم ملک جاهی

هم فلک قدر و هم جهان شاهی

174

عاقلان زمانه مست تواند

قلعه های بلند پست تواند

175

صاحب ذوالفقار و رخش تویی

پادشاه خزینه بخش تویی

176

بخت کو هست مایه شادی

دارد از بندگیت آزادی

177

آسمان از سنان جانسوزت

وز پی ناوک جگر دوزت

178

خور ز تیر تو با خطر تازد

زان ز مه گه گهی سپر سازد

179

از تف تیغ خشم اگر خواهی

کنی از بحر تابه ماهی

180

زهره را دیو تو شهاب کند

زهره را آتش تو آب کند

181

دشمنان را ز خلق جان افشان

خونبها بدهی و ببخشی جان

182

بر زمانه تویی شه مطلق

مملکت را تو شهریار بحق

183

از تو کمتر عطا که سایل برد

بیشتر دان ز گنج باد آورد

184

بی دلان را دل کریم تو بس

نیک و بد را امید و بیم تو بس

185

تا چه کردست غزنی از کردار

کز چو تو شاه گشت برخوردار

186

گر بخواهی تهی کنی ز حسام

نه فلک را ز بند چار اندام

187

گرچه چون آسمان بسیچد خصم

چون قضا دست تو نپیچد خصم

188

با خلاف تو تن کفت گردد

در ثنای تو جان سخن گردد

189

همچنان آید از تو در دل نور

که خوشی جان ز خوشه انگور

190

چون در گنج عقل بگشادی

هرکسی ار ز داد دل دادی

191

گاه میدان و وقت ایوانت

شب اکرام و روز احسانت

192

دل خرد را ز جان ندای تو کرد

داد دل یافت جان فدای تو کرد

193

صدمت صورو عین تو گه جنگ

هردو همره چو رنگ با آژنگ

194

هرکه از سهم تو روان نسپرد

تا ابد نفس او نخواهد مرد

195

روز هیجا چو عاطفت ورزی

نیزه تست سوزن درزی

196

پاره ها را درست گرداند

سست را عزم چست گرداند

197

پس از این روی پشت خلق قویست

خشم تو چون یزید و دل علویست

198

گشت حیران عقول اهل هنر

ماند واله روان اهل بصر

199

ملک و ملت موفق از تو شهست

دین و دولت به رونق از تو شهست

200

ملت از تو چنان که خور ز سپهر

دولت از تو چنان که ماه از مهر

201

یافت از سعی تو سرافرازی

دین و شرع محمد تازی

202

گر به شمع تو نیستیش امید

چون لگن برنیامدی خورشید

203

نقش مهر تو نقش مهر جمست

که همه دین و دولتش بهمست

204

حاتم از جود تو سخا آموخت

دولت از ملک تو ثبات اندوخت

205

چه حدیثست کین مبارک پی

طی کند نام جود حاتم طی

206

قهر و لطف به گاه راحت و رنج

غم فزاینده است و شادی سنج

207

جود تو بهر جان آدم را

پاسبانست عرض عالم را

208

خاک حلم تو آتش نابست

امر تو بادپای چون آبست

209

باد عزم تو جان تمکین است

آب روی تو تازگی دین است

210

زورق رزق را که اسبابست

جان این بادپای از آن آبست

211

از پی قدر نامت ای خوش نام

عمر چرخ نام شد بهرام

212

زانکه بهرام را اگر سفریست

وقت رجعت صلابت عمریست

213

دل چو بر درگهت قرار کند

انده از فر تو فرار کند

214

شیر اگر با شب تو روز کند

کام چون شیر عودسوز کند

215

ای هنرمند شاه دین گستر

وی حقیقت نیوش دین پرور

216

طمع آن را که چاکرت گردد

هر زمان آسمان سرت گردد

217

ای فرود آمده چو قطر از میغ

ملک بگرفته شمس وار به تیغ

218

بر جهانی شده به یکدم شاه

خه خه ای شه علیک عین الله

219

باره چون شمس بر فلک راند

تا نزد تیغ ملک نستاند

220

تو چو شمس و قمر گرفتی ملک

زان به تیغ و سفر گرفتی ملک

221

این چو تازنده و آن رباینده ست

لاجرم ملک هردو پاینده ست

222

بس کسا کو چو ماه برگردد

سر آن گزدما که سر گردد

223

شمس از اول که ملک جوی شود

در و دیوار زردروی شود

224

ماه از آن جاه خویش بفزاید

خدمت را مگر به کار آید

225

باد کین تو خاک محنت بیخت

زخم تیغ تو آب آتش ریخت

226

خصم تو جنگ جست و بخت ظفر

او دگر خواسته خدای دگر

227

تیره شد جان به تیر تو ز هوا

گنگ شد که ز گرز تو به صدا

228

چون بدیدند خلق رویش را

همه جویان شدند کویش را

229

از شها حجاز و شام و عراق

بلکه از خلق جمله آفاق

230

من ترا دیده ام دراین عالم

ملک میراث و ملک تیغ بهم

231

ملک میراث گرد گردانست

ملک شمشیر ملک مردانست

232

تا بر او آتش تو آب براند

آتش دل بر آب خویش نماند

233

هرکه چون رشته تافت گردن خویش

مهره گردنش فکندی بیش

234

خصم در دست قهرت افتاده

پایها در رکاب چون باده

235

گرچه رمح تو جان رباینده ست

جان او جانت را ستاینده ست

236

شیر اگر شور از آگهی کردی

پیش تو شیر روبهی کردی

237

راست گفته است شاعر استاد

محض توحید و داد شرع بداد

238

گر فزاید کسی و گر کاهد

عاقبت آن بود که او خواهد

239

دشمنت چون سر فضول آورد

دست او پای بند غول آورد

240

دشمن تو چه بابت تیغست

زود دریغست تیغ اگر میغست

241

جانش را خود سنان چرا باید

خود چو بوی تو یافت پیش آید

242

نیک بشناخت از دل روشن

قدر تیر تو دیده دشمن

243

لاجرم تا به دستش آوردست

فلک از سهم ایمنش کردست

244

کرده خصمت به نقش پر ذباب

رخنه چون عنکبوت اصطرلاب

245

هیبت شاه راحت کل راست

گریه ابر خنده گل راست

246

تیر کز شست خصم گشت جدا

باز گردد به سوی او چو صدا

247

چون صدا بازگشته بر جانش

چون قضا تیره ره فراوانش

248

چون بیفشرد خصم را پالان

رفت چون چوب خورده کون مالان

249

گشت از فر پادشاهی تو

ور پی عدل و نیک خواهی تو

250

هردو همره ز بازوی چیرت

ملک الموت و زخم شمشیرت

251

نه بجست از تو سوی برگی شد

که ز مرگی به سوی مرگی شد

252

هرکه او خصم دولت و دین بود

قهر کردی و خود سزا این بود

253

خصم تو آنکه از تو بگریزد

خاک ادبارش آتش انگیزد

254

تو به تدبیر جان گمراهان

گور کن مزد گورشان خواهان

255

مرگ بنوشته بر دل دشمن

که کفن پیشتر خر از جوشن

256

گور کن گفت با دل خصمان

که کفن پیشتر خر از خفتان

257

هست عدل تو دوزخ ابلیس

سر تیز تو سنگ مغناطیس

258

قهر اعدای دین تو دانی کرد

که ز جان و تنش برآری گرد

259

هرکجا سهم و تیغ تو برسید

کس از آن بوم و بر فلاح ندید

260

تیغ تو زهر جان گزای آمد

امن تو سایه همای آمد

261

سر تیر تو جان بدخواهان

می کشد از تن شهنشاهان

262

بر سر تیر جان برافشانند

ورچه سنگین دل آهنین جانند

263

گر شوی سوی کوه پایه روم

کژ نماید ز بیم سایه روم

264

ور کمربند کوه درگیری

کوه را همچو کاه برگیری

265

آمده خصم با تو در میدان

زخم موتوا بغیظکم بر جان

266

لاله صورت شده رخش ز کمان

سرو بالا شده سرش ز سنان

267

کرده از سم به رغم اخترشان

بادپای تو خاک بر سرشان

268

آب و آتش نخوانده او را اسپ

خوانده این صرصر آنش آذر شسب

269

جز ز عدل تو نیست اندر کار

دور باش تو و مترس حصار

270

گویی آموخت عقل والایی

از تو آیین ملک پالایی

271

فتنه را داد امر امن تو خواب

آب را بر آب تیغ تو آب

272

پیش عدلت بهار جان افروز

نزد عقلت سپهر پیش آموز

273

چون دل و جانش کر و فر تو دید

دل او مرد و جان ازو برمید

274

دید خود را در آینه دل خویش

دست و شانه جدا ز مفصل خویش

متن شعر کپی شد.