سایر · سنایی
فی معانی القاضی الجاهل الظالم
1
آن شنیدی که در دهی پیری
خورد ناگه ز شحنه ای تیری
2
رفت در پیش قاضی آن درویش
گفت بنگر مرا چه آمد پیش
3
شحنه سرمست بود در میدان
تیری افکند و زد مرا بر جان
4
قاضی او را بگفت از سر خشم
قلتبانا نگه نداری چشم
5
تیر شحنه به خون بیالودی
تا مرا درد سر بیفزودی
6
جفت گاوت به شحنه ده ده
وز چنین دردسر به نفس بجه
7
تا دل شحنه بر تو گردد خوش
ورنه اندر زند به جانت آتش
8
گفت گشتم به حکم تو راضی
چون بود خشم شحنه و قاضی
9
ای ملک سیرت ملک سیما
ملک دنیا به تست درد و دوا
10
زین چنین قاضیان هرزه درای
خلق را گوش کن ز بهر خدا