سایر · سنایی
حکایت
1
آن شنیدی که در حد مرداشت
بود مردی گدای و گاوی داشت
2
از قضا را وبای گاوان خاست
هرکرا پنج بود چار بکاست
3
روستایی ز بیم درویشی
رفت تا بر قضا کند پیشی
4
بخرید آن حریص بی مایه
بدل گاو خر ز همسایه
5
چون برآمد ز بیع روزی بیست
از قضا خر بمرد و گاو بزیست
6
سر برآورد از تحیر و گفت
کای شناسای رازهای نهفت
7
هرچه گویم بود ز نسناسی
چون تو خر را ز گاو نشناسی