سایر · سنایی
در حق کسی گوید از بزرگان غزنین
1
بگذر از عالمان و درویشان
تو و عام و خصومت ایشان
2
چون تو از خوان شرع بی قوتی
تو و سالوس و کبر و سنبوتی
3
هر سخن کان ترا کند فربه
هذیان پرسمت نه از وی به
4
خویشتن کشته ای ز بی باکی
که بی اصلاح خوردی انطاکی
5
هرکه دارو ستاند از معتوه
زود گیرد همه جهان در کوه
6
هرکه بر رفت خیره بر سر چوب
گفت تذکیر هاون و جاروب
7
نشود واعظ و نه حافظ دین
نبود وارث رسول امین
8
هرچه او گفت خنده آرد و بس
هرچه او کرد زو نگیرد کس
9
مرد ماتم زده ز گفتارش
سال و مه بی غمی بود کارش
10
ناگذشتست وی به کوی سخن
نه بگفته نه دیده روی سخن
11
نکند نیز رنجه بیش ترا
شرم ناید ز شیب خویش ترا
12
من ندیدم امام بر منبر
چون تل کوه بر سر زنبر
13
هیچ دانی به چشم من چون بود
کیر و خایه که در خور کون بود
14
پشت چون خرس بر سر شخ بود
روی چون بوریای مطبخ بود
15
ای که در ابلهی و خیره سری
خرتر از گاو و هرزه تر ز خری