سایر · سنایی
التمثیل فی احوال المنجم الجاهل عندالملک العالم
1
بود وقتی منجمی کانا
همچو اهل زمانه نابینا
2
پادشاهی ورا به خدمت خواند
گاه و بی گاه پیش خود بنشاند
3
پادشا مر ورا سوالی کرد
مشکلش از ره محالی کرد
4
پادشا زیرک و جهان بین بود
ظاهر و باطنش پر از دین بود
5
گفت روزی برای خود بگزین
رو به تقویم حال خویش ببین
6
آن زمان کت همه کمال بود
کوکب نحس در وبال بود
7
طالعت را همه شرف باشد
حال تو بر تو منکشف باشد
8
هیچ نکبت نباشدت پیدا
خیز و دل شادمانه پیش من آ
9
تاترا خلعتی دهم در خور
تا شود فقر و فاقه ات کمتر
10
مرد ابله برفت و روز گزید
وآنچه مقصود شاه بود ندید
11
بامدادی بر شه آمد زود
که از آن بهترینش روز نبود
12
شاه چون دید مرد را دلشاد
صد در از رنج و غم برو بگشاد
13
گفت در حال گردنش بزنید
بسته ویرا ز پیش من بکشید
14
مرد دژخیم مر ورا بکشید
برد واندر زمان سرش ببرید
15
می ندانست روز نیک از بد
بود تقلید امام او نه خرد