سایر · سنایی
در صفت خلوت و تنهایی گوید
1
سلوتی نیست روح را از کس
سلوت روح خلوت آمد و بس
2
دهر بد رای و خلق بد بینند
راهت این است و مردمان اینند
3
یا به خلوت به خوش دلی تن زن
یا بر اینها نشین و جان می کن
4
کی فروشد خرد به رسته جان
آب سی ساله را به تایی نان
5
مگس و گربه سوی خوان پویند
سگ و زاغند کاستخوان جویند
6
گربه از بهر لقمه ای به صد خواری
می کشد با خروش و با زاری
7
گربه از بهر لقمه جور برد
ببر و شیر و پانگ خود بدرد
8
باز شیر درنده در صحرا
گورخر را همی درد تنها