کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فصل

1

محمدبن الفضل البلخی گوید، رحمهالله: «العلوم ثلاثه: علم من الله، و علم مع الله، و علم بالله».

علم بالله علم معرفت است که همه اولیای او، او را بدو دانسته اند و تاتعریف و تعرف او نبود ایشان وی را ندانستند؛ از آن چه همه اسباب اکتساب مطلق از حقتعالی منقطع است و علم بنده مر معرفت حق را علت نگردد؛ که علت معرفت وی تعالی و تقدس هم هدایت و اعلام وی بود و علم من الله علم شریعت بود که آن از وی به ما فرمان و تکلیف است و علم مع الله علم مقامات طریق حق و بیان درجت اولیا بود. پس معرفت بی پذیرفت شریعت درست نیاید و برزش شریعت بی اظهار مقامات راست نیاید.

2

و ابوعلی ثقفی رحمه الله علیه گوید: «العلم حیاه القلب من الجهل و نور العین من الظلمه.»

3

علم زندگی دل است از مرگ جهل ونور چشم یقین از ظلمت کفر و هرکه را علم معرفت نیست دلش به جهل مرده است و هرکه را علم شریعت نیست دلش به نادانی بیمار است. پس دل کفار مرده باشد که به خداوند تعالی جاهل اند و دل اهل غفلت بیمار؛ که به فرمانهای وی جاهل اند.

4

ابوبکر وراق ترمذی گوید، رحمه الله علیه: «من اکتفی بالکلام من العلم دون الزهد تزندق و من اکتفی بالفقه دون الورع تفسق.»

5

هرکه از علم توحید به عبارت بسنده کند و از اضداد آن روی نگرداند زندیق شود و هر که به علم شریعت وفقه بی ورع بسنده کند فاسق گردد و مراد اندر این آن است که بی معاملت و مجاهدت تجرید توحید جبر باشد، و موحد جبری قول وقدری فعل باشد تا روش وی اندر میان جبر وقدر درست آید و این حقیقت آن است که آن پیر گفت، رحمه الله علیه: «التوحید دون الجبر و فوق القدر.» پس هر که بی معاملت به عبارت آن بسنده کند زندیق شود و اما فقه را شرط احتیاط و تقوی باشد. هرکه به رخص و تاویلات و تعلق شبهات مشغول گردد و بدون مذهب به گرد مجتهدان گردد مر آسانی را، زود که به فسق درافتد و این جمله از غفلت پدیدار آید.

6

و نیکو گفته است شیخ المشایخ، یحیی بن معاذ الرازی، رحمه الله علیه: «اجتنب صحبه ثلاثه اصناف من الناس: العلماء الغافلین، و القراء المداهنین و المتصوفهالجاهلین.»

7

اما علمای غافل آنان باشند که دنیا را قبلۀ دل خود گردانیده باشند، و از شرع آسانی اختیار کرده و پرستش سلاطین بر دست گرفته ودرگاه ایشان را طوافگاه خود گردانیده و جاه خلق را محراب خود کرده و به غرور زیرکی خود فریفته گشته و به دقت کلام خود مشغول دل شده و اندر ائمه و استادان زبان طعن برگشاده و به قهر کردن بزرگان دین به سخنی که بروی زیادت آوردن بود مشغول گشته؛ آنگاه اگر کونین اندر پلۀ ترازوی وی نهند پدیدار نیاید؛ آنگاه حقد و حسد را مذهب گردانیده در جمله این همه علم نباشد، و علم صفتی بود که انواع جهل از موصوف آن بدان منفی باشد.

8

اما قرای مداهنین آنان باشند که چون فعل کسی بر موافقت هوای وی باشد، اگرچه باطل بود بر آن فعل وی را مدح گویند و چون بر مخالفت هوای ایشان کاری کنند، اگرچه حق بود وی را بر آن ذم کنند واز خلق به معاملت خود جاه بیوسند و بر باطل مر خلق را مداهنت کنند.

9

اما متصوف جاهل آن بود که صحبت پیری نکرده باشد، و از بزرگی ادب نیافته، و گوشمال زمانه نچشیده، و به نابینایی کبودی اندر پوشیده و خود را در میان ایشان انداخته و در بی حرمتی طریق انبساطی می سپرد اندر صحبت ایشان و حمق وی، وی را بر آن داشته که جمله را چون خود پندارد؛ و آنگاه طریق حق و باطل بر وی مشکل بود.

10

پس این سه گروه را که آن موفق یاد کرد و مرید را از صحبت ایشان اعراض فرمود، مراد آن بود که ایشان اندر دعاوی خود کاذب بودند و اندر روش ناتمام.

11

و ابویزید بسطامی رحمه الله علیه گوید: «عملت فی المجاهده ثلاثین سنه، فما وجدت شیئا اشد علی من العلم و متابعته. سی سال مجاهدت کردم بر من هیچ چیز سخت تر از علم و متابعت آن نیامد.»

12

و در جمله قدم بر آتش نهادن بر طبع آسان تر از آن که بر موافقت علم رفتن، و بر صراط هزار بار گذشتن بر دل جاهل آسان تر از آن آید که یک مساله از علم آموختن، و اندر دوزخ خیمه زدند نزدیک فاسق دوست تر که یک مساله از علم کاربستن. پس بر تو بادا علم آموختن و اندر آن کمال طلبیدن و کمال علم بنده جهل بود به علم خداوند،عز اسمه. باید که چندان بدانی که بدانی که ندانی. و این آن معنی بود که بنده جز علم بندگی نتواند دانست و بندگی حجاب اعظم است از خداوندی؛ تا یکی اندر این معنی گوید:

13

العجز عن درک الادراک ادراک

والوقف فی طرق الاخیار اشراک

14

آن که نیاموزد وبر جهل مصر باشد مشرک بود، و آن که بیاموزد و اندر کمال علم خود منفی گردد، پندار علمش برخیزد و بداند که علم وی به جز عجز اندر علم عاقبت وی نیست؛ که تسمیات را اندر حق معانی تاثیری نباشد. والله اعلم.

15

متن شعر کپی شد.