کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

1

من ندانم با که گویم شرح درد

قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟

2

هر که با من همره و پیمانه شد

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

3

قصه ام عشاق را دلخون کند

عاقبت ، خواننده را مجنون کند

4

آتش عشق است و گیرد در کسی

کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی

5

قصه ای دارم من از یاران خویش

قصه ای از بخت و از دوران خویش

6

یاد می اید مرکز کودکی

همره من بوده همواره یکی

7

قصه ای دارم از این همراه خود

همره خوش ظاهر بدخواه خود

8

او مرا همراه بودی هر دمی

سیرها می کردم اندر عالمی

9

یک نگارستانم آمد در نظر

اندرو هر گونه حس و زیب و فر

10

هر نگاری را جمالی خاص بود

یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود

11

هر یکی محنت زدا ، خاطر نواز

شیوه ی جلوه گری را کرده ساز

12

هر یکی با یک کرشمه ، یک هنر

هوش بردی و شکیبایی ز سر

13

هر نگاری را به دست اندر کمند

می کشیدی هر که افتادی به بند

14

بهر ایشان عالمی گرد آمده

محو گشته ، عاشق و حیرت زده

15

من که در این حلقه بودم بیقرار

عاقبت کردم نگاری اختیار

16

مهر او به سرشت با بنیاد من

کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من

17

رفت از من طاقت و صبر و قرار

باز می جستم همیشه وصل یار

18

هر کجا بودم ، به هر جا می شدم

بود آن همراه دیرین در پیم

19

من نمی دانستم این همراه کیست

قصدش از همراهی در کار چیست ؟

20

بس که دیدم نیکی و یاری او

مار سازی و مددکاری او

21

گفتم : ای غافل بباید جست او

هر که باشد دوستار توست او

22

شادی تو از مدد کاری اوست

بازپرس از حال این دیرینه دوست

23

گفتمش : ای نازنین یار نکو

همرها ، تو چه کسی ؟ آخر بگو

24

کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق

گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من

25

گفتمش : روی تو بزداید محن

تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی

26

خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی

به به از کردار و رفتار خوشت

27

به به از این جلوه های دلکشت

بی تو یک لحظه نخواهم زندگی

28

خیر بینی ، باش در پایندگی

باز ای و ره نما ، در پیش رو

29

که منم آماده و مفتون تو

در ره افتاد و من از دنبال وی

30

شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی

در پی او سیرها کردم بسی

31

از همه دور و نمی دیدیم کسی

چون که در من سوز او تاثیر کرد

32

عالمی در نزد من تغییر کرد

عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت

33

بس بدی ها عاقبت در خوی داشت

روز درد و روز نکامی رسید

34

عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید

ناگهان دیدم خطا کردم ، خطا

35

که بدو کردم ز خامی اقتفا

آدم کم تجربه ظاهر پرست

36

ز آفت و شر زمان هرگز نرست

من ز خامی عشق را خوردم فریب

37

که شدم از شادمانی بی نصیب

در پشیمانی سر آمد روزگار

38

یک شبی تنها بدم در کوهسار

سر به زانوی تفکر برده پیش

39

محو گشته در پریشانی خویش

زار می نالیدم از خامی خود

40

در نخستین درد و نکامی خود

که : چرا بی تجربه ، بی معرفت

41

بی تامل ، بی خبر ، بی مشورت

من که هیچ از خوی او نشناختم

42

از چه آخر جانب او تاختم ؟

دیدم از افسوس و ناله نیست سود

43

درد را باید یکی چاره نمود

چاره می جستم که تا گردم رها

44

زان جهان درد وطوفان بلا

سعی می کردم بهر جیله شود

45

چاره ی این عشق بد پیله شود

عشق کز اول مرا درحکم بود

46

س آنچه می گفتم بکن ، آن می نمود

من ندانستم چه شد کان روزگار

47

اندک اندک برد از من اختیار

هر چه کردم که از او گردم رها

48

در نهان می گفت با من این ندا

بایدت جویی همیشه وصل او

49

که فکنده ست او تو را در جست و جو

ترک آن زیبارخ فرخنده حال

50

از محال است ، از محال است از محال

گفتم : ای یار من شوریده سر

51

سوختم در محنت و درد و خطر

در میان آتشم آورده ای

52

این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟

چند داری جان من در بند ، چند ؟

53

بگسل آخر از من بیچاره بند

هر چه کردم لابه و افغان و داد

54

گوش بست و چشم را بر هم نهاد

یعنی : ای بیچاره باید سوختن

55

نه به آزادی سرور اندوختن

بایدت داری سر تسلیم پیش

56

تا ز سوز من بسوزی جان خویش

چون که دیدم سرنوشت خویش را

57

تن بدادم تا بسوزم در بلا

مبتلا را چیست چاره جز رضا

58

چون نیابد راه دفع ابتلا ؟

این سزای آن کسان خام را

59

که نیندیشند هیچ انجام را

سالها بگذشت و در بندم اسیر

60

کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟

می کشد هر لحظه ام در بند سخت

61

او چه خواهد از من برگشته بخت ؟

ای دریغا روزگارم شد سیاه

62

آه از این عشق قوی پی آه ! آه

کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟

63

تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟

چه شد آن رنگ من و آن حال من

64

محو شد آن اولین آمال من

شد پریده ، رنگ من از رنج و درد

65

این منم : رنگ پریده ، خون سرد

عشقم آخر در جهان بدنام کرد

66

آخرم رسوای خاص و عام کرد

وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او

67

که مرا با جلوه مغتون داشت او

عاقبت آواره ام کرد از دیار

68

نه مرا غمخواری و نه هیچ یار

می فزاید درد و آسوده نیم

69

چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟

که شده ماننده ی دیوانگان

70

می روم شیدا سر و شیون کنان

می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو

71

خود نمی دانم چه دارم جست و جو

سخت حیران می شوم در کار خود

72

که نمی دانم ره و رفتار خود

خیره خیره گاه گریان می شوم

73

بی سبب گاهی گریزان می شوم

زشت آمد در نظرها کار من

74

خلق نفرت دارد از گفتار من

دور گشتند از من آن یاران همه

75

چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟

چه شد آن یاری که از یاران من

76

خویش را خواندی ز جانبازان من ؟

من شنیدم بود از آن انجمن

77

که ملامت گو بدند و ضد من

چه شد آن یار نکویی کز فا

78

دم زدی پیوسته با من از وفا ؟

گم شد از من ، گم شدم از یاد او

79

ماند بر جا قصه ی بیداد او

بی مروت یار من ، ای بی وفا

80

بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟

بی مروت این جفاهایت چراست ؟

81

یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟

چه شد آن یاری که با من داشتی

82

دعوی یک باطنی و آشتی ؟

چون مرا بیچاره و سرگشته دید

83

اندک اندک آشنایی را برید

دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او

84

بی تامل روز من برتافت او

دوستی این بود ز ابنای زمان

85

مرحبا بر خوی یاران جهان

مرحبا بر پایداری های خلق

86

دوستی خلق و یاری های خلق

بس که دیدم جور از یاران خود

87

وز سراسر مردم دوران خود

من شدم : رنگ پریده ، خون سرد

88

پس نشاید دوستی با خلق کرد

وای بر حال من بدبخت! وای

89

کس به درد من مبادا مبتلای

عشق با من گفت : از جا خیز ، هان

90

خلق را از درد بدبختی رهان

خواستم تا ره نمایم خلق را

91

تا ز نکامی رهانم خلق را

می نمودم راهشان ، رفتارشان

92

منع می کردم من از پیکارشان

خلق صاحب فهم صاحب معرفت

93

عاقبت نشنید پندم ، عاقبت

جمله می گفتند او دیوانه است

94

گاه گفتند او پی افسانه است

خلقم آخر بس ملامت ها نمود

95

سرزنش ها و حقارت ها نمود

با چنین هدیه مرا پاداش کرد

96

هدیه ، آری ، هدیه ای از رنج و درد

که پریشانی من افزون نمود

97

خیرخواهی را چنین پاداش بود

عاقبت قدر مرا نشناختند

98

بی سبب آزرده از خود ساختند

بیشتر آن کس که دانا می نمود

99

نفرتش از حق و حق آرنده بود

آدمی نزدیک خود را کی شناخت

100

دور را بشناخت ، سوی او بتاخت

آن که کمتر قدر تو داند درست

101

در میانخویش ونزدیکان توست

الغرض ، این مردم حق ناشناس

102

بس بدی کردند بیرون از قیاس

هدیه ها دادند از درد و محن

103

زان سراسر هدیه ی جانسوز ، من

یادگاری ساختم با آه و درد

104

نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد

مرحبا بر عقل و بر کردار خلق

105

مرحبا بر طینت و رفتار خلق

مرحبا بر آدم نیکو نهاد

106

حیف از اویی که در عالم فتاد

خوب پاداش مرا دادند ، خوب

107

خوب داد عقل را دادند ، خوب

هدیه این بود از خسان بی خرد

108

هر سری یک نوع حق را می خرد

نور حق پیداست ، لیکن خلق کور

109

کور را چه سود پیش چشم نور ؟

ای دریفا از دل پر سوز من

110

ای دریغا از من و از روز من

که به غفلت قسمتی بگذشاتم

111

خلق را حق جوی می پنداشتمن

من چو آن شخصم که از بهر صدف

112

کردم عمر خود به هر آبی تلف

کمتر اندر قوم عقل پاک هست

113

خودپرست افزون بود از حق پرست

خلق خصم حق و من ، خواهان حق

114

سخت نفرت کردم از خصمان حق

دور گردیدم از این قوم حسود

115

عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟

عاشقم من بر لقای روی دوست

116

سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست

پس چرا جویم محبت از کسی

117

که تنفر دارد از خویم بسی؟

پس چرا گردم به گرد این خسان

118

که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟

ای بسا شرا که باشد در بشر

119

عاقل آن باشد که بگریزد ز شر

آفت و شر خسان را چاره ساز

120

احتراز است ، احتراز است ، احتراز

بنده ی تنهاییم تا زنده ام

121

گوشه ای دور از همه جوینده ام

می کشد جان را هوای روز یار

122

از چه با غیر آورم سر روزگار ؟

من ندارم یار زین دونان کسی

123

سالها سر برده ام تنها بسی

من یکی خونین دلم شوریده حال

124

که شد آخر عشق جانم را وبال

سخت دارم عزلت و اندوه دوست

125

گرچه دانم دشمن سخت من اوست

من چنان گمنامم و تنهاستم

126

گوییا یکباره ناپیداستم

کس نخوانده ست ایچ آثار مرا

127

نه شنیده ست ایچ گفتار مرا

اولین بار است اینک ، کانجمن

128

ای می خواند از اندوه من

شرح عشق و شرح نکامی و درد

129

قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

من از این دو نان شهرستان نیم

130

خاطر پر درد کوهستانیم

کز بدی بخت ، در شهر شما

131

روزگاری رفت و هستم مبتلا

هر سری با عالم خاصی خوش است

132

هر که را یک چیز خوب و دلکش است

من خوشم با زندگی کوهیان

133

چون که عادت دارم از صفلی بدان

به به از آنجا که ماوای من است

134

وز سراسر مردم شهر ایمن است

اندر او نه شوکتی ، نه زینتی

135

نه تقید ، نه فریب و حیلتی

به به از آن آتش شب های تار

136

در کنار گوسفند و کوهسار

به به از آن شورش و آن همهمه

137

که بیفتد گاهگاهی دررمه

بانگ چوپانان ، صدای های های

138

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای

زندگی در شهر فرساید مرا

139

صحبت شهری بیازارد مرا

خوب دیدم شهر و کار اهل شهر

140

گفته ها و روزگار اهل شهر

صحبت شهری پر از عیب و ضر است

141

پر ز تقلید و پر از کید و شر است

شهر باشد منبع بس مفسده

142

بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده

تا که این وضع است در پایندگی

143

نیست هرگز شهر جای زندگی

زین تمدن خلق در هم اوفتاد

144

آفرین بر وحشت اعصار باد

جان فدای مردم جنگل نشین

145

آفرین بر ساده لوحان ، آفرین

شهر درد و محنتم افزون نمود

146

این هم از عشق است ، ای کاش او نبود

من هراسانم بسی از کار عشق

147

هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق

او مرا نفرت بداد از شهریان

148

وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟

خانه ی من ، جنگل من ، کو، کجاست ؟.

149

حالیا فرسنگ ها از من جداست

بخت بد را بین چه با من می کند

150

س دورم از دیرینه مسکن می کند

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد

151

کس گرفتار چنین بختی مباد

تازه دوران جوانی من است

152

که جهانی خصم جانی من است

هیچ کس جز من نباشد یار من

153

یار نیکوطینت غمخوار من

باطن من خوب یاری بود اگر

154

این همه در وی نبودی شور و شر

آخر ای من ، تو چه طالع داشتی

155

یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟

از چو تو شوریده آخر چیست سود

156

در زمانه کاش نقش تو نبود

کیستی تو ! این سر پر شور چیست

157

تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟

تو نداری تاب درد و سوختن

158

باز داری قصد درد اندوختن ؟

پس چو درد اندوختی ، افغان کنی

159

خلق را زین حال خود حیران کنی

چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟

160

این همه خواهان درد و ماجرا

چشم بگشای و به خود باز ای ، هان

161

که تویی نیز از شمار زندگان

دائما تنهایی و آوارگی

162

دائما نالیدن و بیچارگی

نیست ای غافل ! قرار زیستن

163

حاصل عمر است شادی و خوشی

س نه پریشان حالی و محنت کشی

164

اندکی آسوده شو ، بخرام شاد

چند خواهی عمر را بر باد داد

165

چند ! چند آخر مصیبت بردنا

لحظه ای دیگر بباید رفتنا

166

با چنین اوصاف و حالی که تو راست

گر ملامت ها کند خلقت رواست

167

ای ملامت گو بیا وقت است ، وقت

که ملامت دارد این شوریده بخت

168

گرد ایید و تماشایش کنید

خنده ها بر حال و روز او زنید

169

او خرد گم کرده است و بی قرار

ای سر شهری ، از او پرهیزدار

170

رفت بیرون مصلحت از دست او

مشنوی این گفته های پست او

171

او نداند رسم چه ، آداب چیست

که چگونه بایدش با خلق زیست

172

او نداند چیست این اوضاع شوم

این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم

173

او نداند هیچ وضع گفت و گو

چون که حق را باشد اندر جست و جو

174

ای بسا کس را که حاجت شد روا

بخت بد را ای بسا باشد دوا

175

ای بسا بیچاره را کاندوه و درد

گردش ایام کم کم محو کرد

176

جز من شوریده را که چاره نیست

بایدم تا زنده ام در درد زیست

177

عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم

عاشقی را لازم اید درد و غم

178

راست گویند این که : من دیوانه ام

در پی اوهام یا افسانه ام

179

زان که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من

180

بلکه از دیوانگان هم بدترم

زان که مردم دیگر و من دیگرم

181

هر چه در عالم نظر می افکنم

خویش را دذ شور و شر می افکنم

182

جنبش دریا ، خروش آب ها

پرتو مه ، طلعت مهتاب ها

183

ریزش باران ، سکوت دره ها

پرش و حیرانی شب پره ها

184

ناله ی جغدان و تاریکی کوه

های های آبشار باشکوه

185

بانگ مرغان و صدای بالشان

چون که می اندیشم از احوالشان

186

گوییا هستند با من در سخن

رازها گویند پر درد و محن

187

گوییا هر یک مرا زخمی زنند

گوییا هر یک مرا شیدا کنند

188

من ندانم چیست در عالم نهان

که مرا هرلحظه ای دارد زیان

189

آخر این عالم همان ویرانه است

که شما را مامن است و خانه است

190

پس چرا آرد شما را خرمی

بهر من آرد همیشه موتمی ؟

191

آه! عالم ، آتشم هر دم زنی

بی سبب با من چه داری دشمنی

192

من چه کردم با تو آخر ، ای پلید

دشمنی بی سبب هرگز که دید

193

چشم ، آخر چند در او بنگری

می نبینی تو مگر فتنه گری

194

تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش

کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش

195

لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست

سوزش من از ره و رفتار توست

196

زندگی با تو سراسر ذلت است

غم ، همیشه غم ، همیشه محنت است

197

هر چه هست از غم بهم آمیخته است

و آن سراسر بر سر من ریخته است

198

درد عالم در سرم پنهان بود

در هر افغانم هزار افغان بود

199

نیست درد من ز نوع درد عام

این چنین دردی کجا گردد تمام ؟

200

جان من فرسود از این اوهام فرد

دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟

201

ای بسا شب ها کنار کوهسار

من به تنهایی شدم نالان و زار

202

سوخته در عشق بی سامان خود

شکوه ها کردم همه از جان خود

203

آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو

دور شو از جانب من ! دور شو

204

عشق را در خانه ات پرورده ای

خود نمی دانی چه با خود کرده ای

205

قدرتش دادی و بینایی و زور

تا که در تو و لوله افکند و شور

206

گه ز خانه خواهدت بیرون کند

گه اسیر خلق پر افسون کند

207

گه تو را حیران کند در کار خویش

گه مطیع و تابع رفتار خویش

208

هر زمان رنگی بجوید ماجرا

بهر خود خصی بپروردی چرا ؟

209

ذلت تو یکسره از کار اوست

باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟

210

گر نگویی ترک این بد کیش را

خود ز سوز او بسوزی خویش را

211

چون که دشمن گشت در خانه قوی

رو که در دم بایدت زانجا روی

212

بایدت فانی شدن در دست خویش

نه به دست خصم بدکردار و کیش

213

نیستم شایسته ی یاری تو

می رسد بر من همه خواری تو

214

رو به جایی کت به دنیایی خزند

بس نوازش ها ، حمایت ها کنند

215

چه شود گر تو رها سازی مرا

رحم کن بر بیچارگان باشد روا

216

کاش جان را عقل بود و هوش بود

ترک این شوریده سرا را می نمود

217

او شده چون سلسله بر گردنم

وه ! چه ها باید که از وی بردنم

218

چند باید باشم اندر سلسله

رفت طاقت ، رفت آخر حوصله

219

من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب

تا که داد این عشق سوزانم فریب

220

سوختم تا عشق پر سوز و فتن

کرد دیگرگون من و بنیاد من

221

سوختم تا دیده ی من باز کرد

بر من بیچاره کشف راز کرد

222

سوختم من ، سوختم من ، سوختم

کاش راه او نمی آموختم

223

کی ز جمعیت گریزان می شدم

کی به کار خویش حیران می شدم ؟

224

کی همیشه با خسانم جنگ بود

باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟

225

کی ز خصم حق مرا بودی زیان

گر نبودی عشق حق در من عیان ؟

226

آفت جان من آخر عشق شد

علت سوزش سراسر عشق شد

227

هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد

عشق را بازیچه نتوان فرض کرد

228

ای دریغا روزگار کودکی

که نمی دیدم از این غم ها ، یکی

229

فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم

شادمان با کودکان دم می زدم

230

ای خوشا آن روزگاران ، ای خوشا

یاد باد آن روزگار دلگشا

231

گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان

خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟

232

بگذرد آب روان جویبار

تازگی و طلعت روز بهار

233

گریه ی بیچاره ی شوریده حال

خنده ی یاران و دوران وصال

234

بگذرد ایام عشق و اشتیاق

سوز خاطر ، سوز جان ، درد فراق

235

شادمانی ها ، خوشی ها غنی

وین تعصب ها و کین و دشمنی

236

بگذرد درد گدایان ز احتیاج

عهد را زین گونه بر گردد مزاج

237

این چنین هرشادی و غم بگذرد

جمله بگذشتند ، این هم بگذرد

238

خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت

بگذرد هم عمر این شوریده بخت

239

حال ، بین مردگان و زندگان

قصه ام این است ، ای ایندگان

240

قصه ی رنگ پریده آتشی ست

س در پی یک خاطر محنت کشی ست

241

زینهار از خواندن این قصه ها

که ندارد تاب سوزش جثه ها

242

بیم آرید و بیندیشید ، هان

ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان

243

پند گیرید از من و از حال من

پیروی خوش نیست از اعمال من

244

بعد من آرید حال من به یاد

آفرین بر غفلت جهال باد

متن شعر کپی شد.