کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

افسانه

1

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده

2

در دره ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه ی گیاهی فسرده

3

می کند داستانی غم آور

4

در میان بس آشفته مانده

قصه ی دانه اش هست و دامی

5

وز همه گفته ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی

6

داستان از خیالی پریشان

7

ای دل من ، دل من ، دل من

بینوا ، مضطرا ، قابل من

8

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من

9

جز سر شکی به رخساره ی غم ؟

10

آخر ای بینوا دل ! چه دیدی

که ره رستگاری بریدی ؟

11

مرغ هرزه درایی ، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی

12

تا بماندی زبون و فتاده ؟

13

می توانستی ای دل ، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه

14

آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس

هر دمی یک ره و یک بهانه

15

تا تو ای مست ! با من ستیزی

16

تا به سرمستی و غمگساری

با فسانه کنی دوستاری

17

عالمی دایم از وی گریزد

با تو او را بود سازگاری

18

مبتلایی نیابد به از تو

19

افسانه : مبتلایی که ماننده ی او

کس در این راه لغزان ندیده

20

آه! دیری است کاین قصه گویند

از بر شاخه مرغی پریده

21

مانده بر جای از او آشیانه

22

لیک این آشیان ها سراسر

بر کف بادها اندر ایند

23

رهروان اندر این راه هستند

کاندر این غم ، به غم می سرایند

24

او یکی نیز از رهروان بود

25

در بر این خرابه مغازه

وین بلند آسمان و ستاره

26

سالها با هم افسرده بودید

وز حوادث به دل پاره پاره

27

او تو را بوسه می زد ، تو او را

28

عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم

سالها همچو واماندگی

29

لیک موجی که آشفته می رفت

بودش از تو به لب داستانی

30

می زدت لب ، در آن موج ، لبخند

31

افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم

یکه تازی سراسیمه

32

عاشق : اما

من سوی گلعذاری رسیدم

33

در همش گیسوان چون معما

34

همچنان گردبادی مشوش

افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان

35

نقش می بستم از او بر آبی

عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور

36

بر رخ او به خوابی چه خوابی

37

با چه تصویرهای فسونگر

ای افسانه ، فسانه ، فسانه

38

ای خدنگ تو را من نشانه

ای علاج دل ، ای داروی درد

39

همره گریه های شبانه

40

با من سوخته در چه کاری ؟

چیستی ! ای نهان از نظرها

41

ای نشسته سر رهگذرها

از پسرها همه ناله بر لب

42

ناله ی تو همه از پدرها

43

تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟

چون ز گهواره بیرونم آورد

44

مادرم ، سرگذشت تو می گفت

بر من از رنگ و روی تو می زد

45

دیده از جذبه های تو می خفت

46

می شدم بیهوش و محو و مفتون

رفته رفته که بر ره فتادم

47

از پی بازی بچگانه

هر زمانی که شب در رسیدی

48

بر لب چشمه و رودخانه

49

در نهان ، بانگ تو می شنیدم

ای فسانه ! مگر تو نبودی

50

آن زمانی که من در صحاری

می دویدم چو دیوانه ، تنها

51

داشتم زاری و اشکباری

52

تو مرا اشک ها می ستردی ؟

آن زمانی که من ، مست گشته

53

زلف ها می فشاندم بر باد

تو نبودی مگر که همآهنگ

54

می شدی با من زار و ناشاد

55

می زدی بر زمین آسمان را ؟

در بر گوسفندان ، شبی تار

56

بودم افتاده من ، زرد و بیمار

تو نبودی مگر آن هیولا

57

آن سیاه مهیب شرربار

58

که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟

دم ، که لبخنده های بهاران

59

بود با سبزه ی جویباران

از بر پرتو ماه تابان

60

در بن صخره ی کوهساران

61

هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود

بلبل بینوا ناله می زد

62

بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد

روی آن ماه ، از گرمی عشق

63

چون گل نار تبخالع می زد

64

می نوشتی تو هم سرگذشتی

سرگذشت منی ای فسانه

65

که پریشانی و غمگساری ؟

یا دل من به تشویش بسته

66

یا که دو دیده ی اشکباری ؟

67

یا که شیطان رانده ز هر جای ؟

قلب پر گیر و دار منی تو

68

که چنین ناشناسی و گمنام ؟

یا سرشت منی ، که نگشتی

69

در پی رونق و شهرت و نام ؟

70

یا تو بختی که از من گریزی ؟

هر کس از جانب خود تو را راند

71

بی خبر که تویی جاودانه

تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده

72

با منت بوده ره ، دوستانه ؟

73

قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟

یاد دارم شبی ماهتابی

74

بر سر کوه نوبن نشسته

دیده از سوز دل خواب رفته

75

دل ز غوغای دو دیده رسته

76

باد سردی دمید از بر کوه

گفت با من که : ای طفل محزون

77

از چه از خانه ی خود جدایی ؟

چیست گمگشته ی تو در این جا ؟

78

طفل ! گل کرده با دلربایی

79

کرگویجی در این دره ی تنگ

چنگ در زلف من زد چو شانه

80

نرم و آسهته و دوستانه

با من خسته ی بینوا داشت

81

بازی وشوخی بچگانه

82

ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟

ای بسا خنده ها که زدی تو

83

بر خوشی و بدی گل من

ای بسا کامدی اشک ریزان

84

بر من و بر دل و حاصل من

85

تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟

ناشناسا ! که هستی که هر جا

86

با من بینوا بوده ای تو ؟

هر زمانم کشیده در آغوش

87

بیهشی من افزوده ای تو ؟

88

ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده

افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل

89

بس که گفتی دلم ساختی خون

باورم شد که از غصه مستی

90

هر که را غم فزون ، گفته افزون

91

عاشقا ! تو مرا می شناسی

از دل بی هیاهو نهفته

92

من یک آواره ی آسمانم

وز زمان و زمین بازمانده

93

هر چه هستم ، بر عاشقانم

94

آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی

من وجودی کهن کار هستم

95

خوانده ی بی کسان گرفتار

بچه ها را به من ، مادر پیر

96

بیم و لرزه دهد ، در شب تار

97

من یکی قصه ام بی سر و بن

عاشق : تو یکی قصه ای ؟

98

افسانه : آری ، آری

قصه ی عاشق بیقراری

99

نا امیدی ، پر از اضطرابی

100

که به اندوه و شب زنده داری

سال ها در غم و انزوا زیست

101

قصه ی عاشقی پر ز بیمم

گر مهیبم چو دیو صحاری

102

ور مرا پیرزن روستایی

103

غول خواند ز آدم فراری

زاده ی اضطراب جهانم

104

یک زمان دختری بوده ام من

نازنین دلبری بوده ام من

105

چشم ها پر ز آشوب کرده

106

یکه افسونگری بوده ام من

آمدم بر مزاری نشسته

107

چنگ سازنده ی من به دستی

دست دیگر یکی جام باده

108

نغمه ای ساز نکرده ، سرمست

109

شد ز چشم سیاهم ، گشاده

قطره قطره سرشک پر از خون

110

در همین لحظه ، تاریک می شد

در افق ، صورت ابر خونین

111

در میان زمین و فلک بود

112

اختلاط صداهای سنگین

دود از این خیمه می رفت بالا

113

خواب آمد مرا دیدگان بست

جام و چنگم فتادند از دست

114

چنگ پاره شد و جام بشکست

115

من ز دست دل و دل ز من رست

رفتم و دیگرم تو ندیدی

116

ای بسا وحشت انگیز شب ها

کز پس ابرها شد پدیدار

117

قامتی که ندانستی اش کیست

118

با صدایی حزین و دل آزار

نام من در بن گوش تو گفت

119

عاشقا ! من همان ناشناسم

آن صدایم که از دل بر اید

120

صورت مردگان جهانم

121

یک دمم که چو برقی سر اید

قطره ی گرم چشمی ترم من

122

چه در آن کوهها داشت می ساخت

دست مردم ، بیالوده در گل ؟

123

لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر

124

سکنین را نشد هیچ حاصل

سالها طی شدند از پی هم

125

یک گوزن فراری در آنجا

شاخه ای را ز برگش تهی کرد

126

گشت پیدا صداهای دیگر

127

شمل مخروطی خانه ای فرد

کله ی چند بز در چراگاه

128

بعد از آن ، مرد چوپان پیری

اندر آن تنگنا جست خانه

129

قصه ای گشت پیدا ، که در آن

130

بود گم هر سراغ و نشانه

کرد از من درین راه معنی

131

کی ولی با خبر بود از این راز

که بر آن جغد هم خواند غمناک ؟

132

ریخت آن خانه ی شوق از هم

133

چون نه جز نقش آن ماند بر خاک

هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان

134

عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان

که فروبسته ره را به گلزار

135

خس ، به صد سال طوفان ننالد

136

گل ، ز یک تندباد است بیمار

تو مپوشان سخن ها که داری

137

تو بگو با زبان دل خود

هیچکس گوی نپسندد آن را

138

می توان حیله ها راند در کار

139

عیب باشد ولی نکته دان را

نکته پوشی پی حرف مردم

140

این ، زبان دل افسردگان است

نه زبان پی نام خیزان

141

گوی در دل نگیرد کسش هیچ

142

ما که در این جانیم سوزان

حرف خود را بگیریم دنبال

143

کی در آن کلبه های دگر بود ؟

افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست

144

دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ

145

از بن بام هایی که بشکست

روی دیوارهایی که ماندند

146

در یکی کلبه ی خرد چوبین

طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟

147

که یکی پیرزن روستایی

148

پنبه می رشت و می کرد زاری

خامشی بود و تاریکی شب

149

باد سرد از برون نعره می زد

آتش اندر دل کلبه می سوخت

150

دختری ناگه از در درآمد

151

که همی گفت و بر سر همی کوفت

ای دل من ، دل من ، دل من

152

آه از قلب خسته بر آورد

در بر ما درافتاد و شد سرد

153

این چنین دختر بیدلی را

154

هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟

عشق فانی کننده ، منم عشق

155

حاصل زندگانی منم ، من

روشنی جهانی منم ، من

156

من ، فسانه ، دل عاشقانم

157

گر بود جسم و جانی ، منم ، من

من گل عشقم و زاده ی اشک

158

یاد می آوری آن خرابه

آن شب و جنگل آلیو را

159

که تو از کهنه ها می شمردی

160

می زدی بوسه خوبان نو را ؟

زان زمان ها مرا دوست بودی

161

عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند

همچنان کز سواری غباری ...

162

افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او

163

جای خالی نمای سواری

طعمه ی این بیابان موحش

164

عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین

مست می خواند و سرمست می رفت

165

تا شناسد حریفش به مستی

166

جام هر جای بر دست می رفت

چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم

167

افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم

سینه ی آسمان باز و روشن

168

شد ز ره کاروان طربنک

169

جرسش را به جا ماند شیون

آتشش را اجاقی که شد سرد

170

عاشق : کوهها راست استاده بودند

دره ها همچو دزدان خمیده

171

افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند

172

دل ز کف دادگان ، وارمیده

داستانیم از آنجاست در یاد

173

هر کجا فتنه بود و شب و کین

مردمی ، مردمی کرده نابود

174

بر سر کوه های کباچین

175

نقطه ای سوخت در پیکر دود

طفل بیتابی آمد به دنیا

176

تا به هم یار و دمساز باشیم

نکته ها آمد از قصه کوتاه

177

اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود

178

ناف از شیرخواری ببرید

عاشق : آه

179

چه زمانی ، چه دلکش زمانی

قصه ی شادمان دلی بود

180

باز آمد سوی خانه ی دل

181

افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش

آشنایی به ویرانه ی دل

182

عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمناک

هر دم امشب ، از آنان که بودند

183

یاد می آورد جغد باطل

184

ایستاده است ، استاده گویی

آن نگارین به ویران ناتل

185

دست بر دست و با چشم نمناک

افسانه : آمده از مزار مقدس

186

عاشقا ! راه درمان بجوید

187

عاشق : آمده با زبانی که دارد

قصه ی رفتگان را بگوید

188

زندگان را بیابد در این غم

افسانه : آمده تا به دست آورد باز

189

عاشق ! آن را که بر جا نهاده است

190

لیک چو سود ، کاندر بیابان

هول را باز دندان گشاده است

191

باید این جام گردد شکسته

به که ای نقشبند فسونکار

192

نقش دیگر بر آری که شاید

193

اندر این پرده ، در نقشبندی

بیش از این نز غمت غم فزاید

194

جلوه گیرد سپید ، از سیاهی

آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش

195

بود روزی بدانگونه کامروز

196

نکته اینست ، دریاب فرصت

گنج در خانه ، دل رنج اندوز

197

از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟

آن زمانی که امرود وحشی

198

سایه افکنده آرام بر سنگ

199

ککلی ها در آن جنگل دور

می سرایند با هم همآهنگ

200

گه یکی زان میان است خوانا

شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر

201

که چگونه زمستان سر آمد

202

جنگل و کوه در رستخیز است

عالم از تیره رویی در آمد

203

چهره بگشاد و چون برق خندید

توده ی برف از هم شکافید

204

قله ی کوه شد یکسر ابلق

205

مرد چوپان در آمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

206

که دگر وقت سبزه چرانی است

عاشقا ! خیز کامد بهاران

207

چشمه ی کوچک از کوه جوشید

208

گل به صحرا در آمد چو آتش

رود تیره چو توفان خروشید

209

دشت از گل شده هفت رنگه

آن پرده پی لانه سازی

210

بر سر شاخه ها می سراید

211

خار و خاشاک دارد به منقار

شاخه ی سبز هر لحظه زاید

212

بچگانی همه خرد و زیبا

عاشق : در سریها به راه ورازون

213

گرگ ، دزدیده سر می نماید

214

افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون

گرگ کاو دیری آنجا نپاید

215

از بهار است آنگونه رقصان

آفتاب طلایی بتابید

216

بر سر ژاله ی صبحگاهی

217

ژاله ها دانه دانه درخشند

همچو الماس و در آب ، ماهی

218

بر سر موج ها زد معلق

تو هم ای بینوا ! شاد بخرام

219

که ز هر سو نشاط بهار است

220

که به هر جا زمانه به رقص است

تا به کی دیده ات اشکبار است ؟

221

بوسه ای زن که دوران رونده است

دور گردان گذشته ز خاطر

222

روی دامان این کوه ، بنگر

223

بره های سفید و سیه را

نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر

224

چون دل عاشق ، آوازه خوان اند

بر سر سبزه ی بیشل اینک

225

نازنینی است خندان نشسته

226

از همه رنگ ، گل های کوچک

گرد آورده و دسته بسته

227

تا کند هدیه ی عشقبازان

همتی کن که دزدیده ، او را

228

هر دمی جانب تو نگاهی است

229

عاشقا ! گر سیه دوست داری

اینک او را دو چشم سیاهی است

230

که ز غوغای دل قصه گوی است

عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است

231

دل ز وصل و خوشی بی نصیب است

232

دیدن و سوزش و شادمانی

چه خیالی و وهمی عجیب است

233

بیخبر شاد و بینا فسرده است

خنده ای ناشکفت از گل من

234

که ز باران زهری نشد تر

235

من به بازار کالافروشان

داده ام هر چه را ، در برابر

236

شادی روز گمگشته ای را

ای دریغا ! دریغا ! دریغا

237

که همه فصل ها هست تیره

238

از گشته چو یاد آورم من

چشم بیند ، ولی خیره خیره

239

پر ز حیرانی و ناگواری

ناشناسی دلم برد و گم شد

240

من پی دل کنون بی قرارم

241

لیکن از مستی باده ی دوش

می روم سرگران و خمارم

242

جرعه ای بایدم تا رهم من

افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟

243

بینوا عاشقا

244

عاشق : گر نریزم

دل چگونه تواند رهیدن ؟

245

چون توانم که دلشاد خیزم

بنگرم بر بساط بهاران

246

افسانه : حالیا تو بیا و رها کن

247

اول و آخر زندگانی

وز گذشته میاور دگر یاد

248

که بدین ها نیرزد جهانی

که زبون دل خودشوی تو

249

عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد

250

می گزد بند هر بند جان را

پیچم از درد بر خود چو ماران

251

تنگ کرده به ان استخوان را

چون فریبم در این حال کان هست ؟

252

قلب من نامه ی آسمان هاست

253

مدفن آرزوها و جان هاست

ظاهرش خنده های زمانه

254

باطن آن سرشک نهان هاست

چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟

255

همرها ! باز آمد سیاهی

256

می برندم به خواهی نخواهی

می درخشد ستاره بدانسان

257

که یکی شعله رو در تباهی

می کشد باد ، محکم غریوی

258

زیر آن تپه ها که نهان است

259

حالیا روبه آوازه خوان است

کوه و جنگل بدان ماند اینجا

260

که نمایشگه روبهان است

هر پرنده به یک شاخه در خواب

261

افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده

262

شب دل عاشقی مست خورده

عاشق : خسته این خاکدان ، ای فسانه

263

چشم ها بسته ، خوابش ببرده

با خیال دگر رفته از خوش

264

بگذر از من ، رها کن دلم را

265

که بسی خواب آشفته دیده است

عاشق و عشق و معشوق و عالم

266

آنچه دیده ، همه خفته دیده است

عاشقم ، خفته ام ، غافلم من

267

گل ، به جامه درون پر ز ناز است

268

بلبل شیفته چاره ساز است

رخ نتابیده ، نکام پژمرد

269

بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟

یک دم و این همه کشمکش ها

270

واگذار ای فسانه ! که پرسم

271

زین ستاره هزاران حکایت

که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟

272

چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟

وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟

273

آنچه من دیده ام خواب بوده

274

نقش یا بر رخ آب بوده

عشق ، هذیان بیماری ای بود

275

یا خمار میی ناب بود

همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟

276

بر سر ساحل خلوتی ، ما

277

می دویدیم و خوشحال بودیم

با نفس های صبحی طربنک

278

نغمه های طرب می سرودیم

نه غم روزگار جدایی

279

کوچ می کرد با ما قبیله

280

ما ، شماله به کف ، در بر هم

کوه ها ، پهلوانان خودسر

281

سر برافراشته روی در هم

گله ی ما ، همه رفته از پیش

282

تا دم صبح می سوخت آتش

283

باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند

مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ

284

عده ای رفته ، یک عده می ماند

زیر دیوار از سرو و شمشاد

285

آه ، افسانه ! در من بهشتی است

286

همچو ویرانه ای در بر من

آبش از چشمه ی چشم غمناک

287

خاکش ، از مشت خاکستر من

تا نبینی به صورت خموشم

288

من بسی دیده ام صبح روشن

289

گل به لبخند و جنگل سترده

بس شبان اندر او ماه غمگین

290

کاروان را جرس ها فسرده

پای من خسته ، اندر بیابان

291

دیده ام روی بیمار نکان

292

با چراغی که خاموش می شد

چون یکی داغ دل دیده محراب

293

ناله ای را نهان گوش می شد

شکل دیوار ، سنگین و خاموش

294

درههم فتاد دندانه ی کوه

295

سیل برداشت ناگاه فریاد

فاخته کرد گم آشیانه

296

ماند توکا به ویرانه آباد

رفت از یادش اندیشه ی جفت

297

که تواند مرا دوست دارد

298

وندر آن بهره ی خود نجوید ؟

هرکس از بهر خود در تکاپوست

299

کس نچیند گلی که نبوید

عشق بی حظ و حاصل خیالی ست

300

آنکه پشمینه پوشید دیری

301

نغمه ها زد همه جاودانه

عاشق زندگانی خود بود

302

بی خبر ، در لباس فسانه

خویشتن را فریبی همی داد

303

خنده زد عقل زیرک بر این حرف

304

کز پی این جهان هم جهانی ست

آدمی ، زاده ی خاک ناچیز

305

بسته ی عشق های نهانی ست

عشوه ی زندگانی است این حرف

306

بار رنجی به سربار صد رنج

307

خواهی ار نکته ای بشنوی راست

محو شد جسم رنجور زاری

308

ماند از او زبانی که گویاست

تا دهد شرح عشق دگرسان

309

حافظا ! این چهکید و دروغیست

310

کز زبان می و جام و ساقی ست ؟

نالی ار تا ابد ، باورم نیست

311

که بر آن عشق بازی که باقی ست

من بر آن عاشقم که رونده است

312

در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟

313

وز کدامین خم کهنه مستیم ؟

ای بسا قید ها که شکستیم

314

باز از قید وهمی نرستیم

بی خبر خنده زن ، بیهده نال

315

ای فسانه ! رها کن در اشکم

316

کاتشی شعله زد جان من سوخت

گریه را اختیاری نمانده ست

317

من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت

هرزه گردی دل ، نغمه ی روح

318

افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟

319

حرف بسیارها می توان زد

می توان چون یکی تکه ی دود

320

نقش تردید در آسمان زد

می توان چون شبی ماند خاموش

321

می توان چون غلامان ، به طاعت

322

شنوا بود و فرمانبر ، اما

عشق هر لحظه پرواز جوید

323

عقل هر روز بیند معما

و آدمیزاده در این کشکش

324

لیک یک نکته هست و نه جز این

325

ما شریک همیم اندر این کار

صد اگر نقش از دل براید

326

سایه آنگونه افتد به دیوار

که ببینند و جویند مردم

327

خیزد اینک در این ره ، که ما را

328

خبر از رفتگان نیست در دست

شادی آورده ، با هم توانیم

329

نقش دیگر براین داستان بست

زشت و زیبا ، نشانی که از ماست

330

تو مرا خواهی و من تو را نیز

331

این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟

به دوپا رانی ، از دست خوانی

332

با من ایا تو را قصد بازی است ؟

تو مرا سر به سر می گذاری ؟

333

ای گل نوشکفته ! اگر چند

334

زود گشتی زبون و فسرده

از وفور جوانی چنینی

335

هر چه کان زنده تر ، زود مرده

با چنین زنده من کار دارم

336

می زدم من در این کهنه گیتی

337

بر دل زندگان دائما دست

در از این باغ کنون گشادند

338

که در از خارزاران بسی بست

شد بهار تو با تو پدیدار

339

نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان

340

در بن شاخه ی خارزاری

عاشق تو ، تو را بازیابد

341

سازد از عشق تو بی قراری

هر پرنده ، تو را آشنا نیست

342

بلبل بینوا زی تو اید

343

عاشق مبتلا زی تو اید

طینت تو همه ماجرایی ست

344

طالب ماجرا زی تو اید

تو ، تسلیده ، عاشقانی

345

عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست

346

که بچینندم و دوست دارند

زاده ی کوهم ، آورده ی ابر

347

به که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش

348

کس نخواهم زند بر دلم دست

349

که دلم آشیان دلی هست

زاشیانم اگر حاصلی نیست

350

من بر آنم کز آن حاصلی هست

به فریب و خیالی منم خوش

351

افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست

352

یک فریب دلاویزتر ، من

کهنه خواهد شدن آن چه خیزد

353

یک دروغ کهن خیزتر ، من

رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو

354

کرده در خلوت کوه منزل

355

عاشق : همچو من

افسانه : چون تو از درد خاموش

356

بگذرانم ز چشم آنچه بینم

عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش

357

افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست

358

عاشقا ! با همه این سخن ها

به محک آمدت تکه ی زر

359

چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟

گردد این شاخه یک روز بی بر

360

لیک سیراب از این چوی کنون

361

یک حقیقت فقط هست بر جا

آنچنانی که بایست ، بودن

362

یک فریب است ره جسته هر جا

چشم ها بسته ، پابست بودن

363

ماچنانیم لیکن ، که هستیم

364

عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست

گر فریبی ز ما خاست ، ماییم

365

روزگاری اگر فرصتی ماند

بیش از این با هم اندر صفاییم

366

همدل و همزبان و همآهنگ

367

تو دروغی ، دروغی دلاویز

تو غمی ، یک غم سخت زیبا

368

بی بها مانده عشق و دل من

می سپارم به تو ، عشق و دل را

369

که تو خود را به من واگذاری

370

ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو

چه کست گفت از این جای برخیز ؟

371

چه کست گفت زین ره به یکسو

همچو گل بر سر شاخه آویز

372

همچو مهتاب در صحنه ی باغ

373

ای دل عاشقان ! ای فسانه

ای زده نقش ها بر زمانه

374

ای که از چنگ خود باز کردی

نغمه هیا همه جاودانه

375

بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را

376

در پس ابرهایم نهان دار

تا صدای مرا جز فرشته

377

نشنوند ایچ در آسمان ها

کس نخواند ز من این نوشته

378

جز به دل عاشق بی قراری

379

اشک من ریز بر گونه ی او

ناله ام در دل وی بیکن

380

روح گمنامم آنجا فرود آر

که بر اید از آنجای شیون

381

آتش آشفته خیزد ز دل ها

382

هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ

که بهین خوابگاه شبان هاست

383

که کسی را نه راهی بر آن است

تا در اینجا که هر چیز تنهاست

384

بسراییم دلتنگ با هم

متن شعر کپی شد.