کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

چشمه ی کوچک

1

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا

غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا

2

گه به دهان بر زده کف چون صدف

گاه چو تیری که رود بر هدف

3

گفت : درین معرکه یکتا منم

تاج سر گلبن و صحرا منم

4

چون بدوم ، سبزه در آغوش من

بوسه زند بر سر و بر دوش من

5

چون بگشایم ز سر مو ، شکن

ماه ببیند رخ خود را به من

6

قطره ی باران ، که در افتد به خاک

زو بدمد بس کوهر تابناک

7

در بر من ره چو به پایان برد

از خجلی سر به گریبان برد

8

ابر ، زمن حامل سرمایه شد

باغ ، ز من صاحب پیرایه شد

9

گل ، به همه رنگ و برازندگی

می کند از پرتو من زندگی

10

در بن این پرده ی نیلوفری

کیست کند با چو منی همسری ؟

11

زین نمط آن مست شده از غرور

رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور

12

دید یکی بحر خروشنده ای

سهمگنی ، نادره جوشنده ای

13

نعره بر آورده ، فلک کرده کر

دیده سیه کرده ، شده زهره در

14

راست به مانند یکی زلزله

داده تنش بر تن ساحل یله

15

چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید

وان همه هنگامه ی دریا بدید

16

خواست کزان ورطه قدم درکشد

خویشتن از حادثه برتر کشد

17

لیک چنان خیره و خاموش ماند

کز همه شیرین سخنی گوش ماند

18

خلق همان چشمه ی جوشنده اند

بیهوده در خویش هروشنده اند

19

یک دو سه حرفی به لب آموخته

خاطر بس بی گنهان سوخته

20

لیک اگر پرده ز خود بردرند

یک قدم از مقدم خود بگذرند

21

در خم هر پرده ی اسرار خویش

نکته بسنجند فزون تر ز پیش

22

چون که از این نیز فراتر شوند

بی دل و بی قالب و بی سر شوند

23

در نگرند این همه بیهوده بود

معنی چندین دم فرسوده بود

24

آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر

و آنچه بکردند ز شر و ز خیر

25

بود کم ار مدت آن یا مدید

عارضه ای بود که شد ناپدید

26

و آنچه به جا مانده بهای دل است

کان همه افسانه ی بی حاصل است

متن شعر کپی شد.