کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

کار شب پا

1

ماه می تابد، رود است آرام،

2

بر سر شاخه «اوجا»، «تیرنگ»

3

دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»

4

کار شب پا نه هنوز است تمام.

5

* * *

6

می دمد گاه به شاخ

7

گاه می کوبد بر طبل به چوب،

8

وندر آن تیرگی وحشتزا،

9

نه صدایی است به جز این، کز اوست

10

هول غالب، همه چیزی مغلوب.

11

می رود دوکی، این هیکل اوست.

12

می رمد سایه ای، این است گراز.

13

خواب آلوده، به چشمان خسته،

14

هر دمی با خود می گوید باز:

15

«چه شب موذی و گرمی و دراز

16

تازه مرده ست زنم،

17

گرسنه مانده دو تایی بچه هام،

18

نیست در «کپه»ی ما مشت برنج،

19

بکنم با چه زبانشان آرام؟»

20

باز می کوبد او بر سر طبل،

21

در هوایی به مه اندود شده،

22

گرد مهتاب بر آن بنشسته،

23

وز همه رهگذر جنگل و روی آیش

24

می پرد پشه و پشه ست که دسته بسته.

25

مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ

26

می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.

27

هر چه، در دیده او ناهنجار،

28

هر چهاش در بر، سخت و سنگین.

29

30

لیک فکریش به سر می گذرد،

31

همچو مرغی که بگیرد پرواز،

32

هوس دانه اش از جا برده،

33

می دهد سوی بچه هاش آواز.

34

مثل این است به او می گویند:

35

«بچه های تو دو تایی ناخوش،

36

دست در دست تب و گرسنگی داده به جا می سوزند.

37

آن دو بی مادر و تنها شده اند،

38

مرد!

39

برو آنجا به سراغ آنها

40

در کجا خوابیده،

41

به کجا یا شده اند...»

42

43

چه «بینجگر» از زخم پشه

44

بر نی آرامیده،

45

پس از آنی که ز بس مادر را

46

یاد آورده به دل، خوابیده. پاک و پاک سوزد آنجا «کله سی»

47

بوی از پیه می آید به دماغ.

48

در دل در هم و بر هم شده، مه

49

کورسویی ست ز یک مرده چراغ.

50

هست جولان پشه،

51

هست پرواز ضعیف شبتاب.

52

چه شب موذیی و طولانی!

53

نیست از هیچ کسی آوایی.

54

مرده و افسرده همه چیز که هست،

55

نیست دیگر خبر از دنیایی.

56

ده از او دور و کسی گر آنجاست،

57

همچو او زندگیش می گذرد:

58

خود او در آیش

59

و زن او به «نپار»ی تنهاست.

60

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می زند او

61

سگ خود را به بر خود. دالنگ!

62

می زند دور صدایش خوکی

63

می جهد، گویی از سنگ به سنگ،

64

یا به تابندگی چشمش همچون دو گل آتش سرخ،

65

یک درنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.

66

نه کسی و نه سگی همدم او

67

بینجگر بی ثمر آنجا تنها

68

چون دگر همکاران.

69

تن او لخت و «شماله» در دست.

70

می رود، بازمی آید، چه بس افتاده به بیم،

71

دودناکی به شب وحشتزا

72

می کند هیکل او را ترسیم.

73

طبل می کوبد و در شاخ دمان

74

به سوی راه دگر می گذرد.

75

مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،

76

جسته یا زنده ای از زندگی خود که شما ساخته اید.

77

نفرت و بیزاری،

78

می گریزد این دم

79

که به گوری بتپد

80

یا در امیدی

81

می رود تا که دگر باز بجوید هستی.

82

«چه شب موذی و گرمی و سمج،

83

بچگانم ز ره خواب نگشتند بدر.

84

چه قدر شب ها می گفتمشان:

85

خواب، شیطانزدگان! لیک امشب

86

خواب هستند. یقین میدانند

87

خسته مانده ست پدر،

88

بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش

89

قوتی نیست دگر.»

90

دالنگ، دالنگ، گرسنه سگ او هم در خواب.

91

هر چه خوابیده، همه چیز آرام،

92

می چمد از «پلم»ی خوک به «لم»

93

برنمی خیزد یک تن به جز او

94

که به کار است و نه کار است تمام.

95

پشه اش می مکد از خون تن لخت و سیاه

96

تا دم صبح صدا می زند او.

97

دم که فکرش شده سوی دیگر

98

گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکند او.

99

می کند بار دگر دورش از موضع کار،

100

فکرت زاده مهر پدری،

101

او که تا صبح به چشم بیدار،

102

بینج باید پاید تا حاصل آن

103

بخورد در دل راحت دگری.

104

باز می گوید:

105

«مرده زن من،

106

بچه ها گرسنه هستند مرا

107

بروم بینمشان روی دمی.

108

خوک ها گوی بیایند و کنند

109

همه این آیش ویران به چرا.»

110

چه شب موذی و سنگین! آری

111

همچنان است که او می گوید.

112

سایه در حاشیه جنگل باریک و مهیب

113

مانده آتش خاموش،

114

بچه ها بی حرکت با تن یخ،

115

هر دو تا دست به هم خوابیده،

116

برده شان خواب ابد لیک از هوش.

117

هر دو با عالم دیگر دارند

118

بستگی در این دم،

119

وارهیده ز بد و خوب سراسر کم و بیش.

120

نگه رفته چشم آنها

121

با درون شب گرم

122

زمزمه می کند از قصه یک ساعت پیش.

123

تن آنها به پدر می گوید:

124

بچه هایت مرده ند.

125

پدر! اما برگرد،

126

خوک ها آمده اند،

127

بینج را خورده ند...»

128

چه کند گر برود یا نرود؟

129

دم که با ماتم خود می گردد،

130

می رود شب پا، آن گونه که گویی به خیال

131

می رود او، نه به پا.

132

کرده در راه گلو بغض گره،

133

هر چه می گردد با او از جا.

134

هر چه... هر چیز که هست از بر او.

135

همچنان گوری دنیاش می آید در چشم

136

و آسمان سنگ لحد بر سر او.

137

هیچ طوری نشده، باز شب است،

138

همچنان کاول شب، رود آرام،

139

می رسد ناله ای از جنگل دور،

140

جا که می سوزد دلمرده چراغ،

141

کار هر چیز تمام است، بریده ست دوام،

142

لیک در آیش

143

کار شب پا نه هنوز است تمام.

متن شعر کپی شد.