کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سرود مردی که خودش را کشته است

1

نه آبش دادم

2

نه دعایی خواندم،

3

خنجر به گلویش نهادم

4

و در احتضاری طولانی

5

او را کشتم.

6

7

به او گفتم:

8

« به زبان دشمن سخن می گویی!»

9

10

و او را

11

کشتم!

12

13

14

15

نام مرا داشت

16

و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود،

17

و مرا بیگانه کرد

18

با شما،

19

با شما که حسرت نان

20

پا می کوبد در هر رگ بی تابتان.

21

22

و مرا بیگانه کرد

23

با خویشتنم

24

که تن پوش اش حسرت یک پیراهن است.

25

26

و خواست در خلوت خود به چارمیخم بکشد.

27

من اما مجالش ندادم

28

و خنجر به گلویش نهادم.

29

آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد

30

و در احتضاری طولانی

31

شد سرد

32

و خونی از گلویش چکید

33

به زمین،

34

یک قطره

35

همین!

36

37

خون آهنگ های فراموش شده

38

نه خون «نه!»،

39

خون قادیکلا

40

نه خون «نمی خواهم!»،

41

خون «پادشاهی که چل تا پسر داشت»

42

نه خون «ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت»،

43

خون کلپتر

44

یک قطره.

45

خون شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،

46

خون نظامی ها وقتی که منتظر فرمان آتش اند ،

47

خون دیروز

48

خون خواستنی به رنگ ندانستن

49

به رنگ خون پدران داروین

50

به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی

51

به رنگ خون سرتیپ زنگنه

52

و نه به رنگ خون نخستین ماه مه

53

و نه به رنگ خون شما همه

54

که عشقتان را نسنجیده بودم!

55

56

57

58

به زبان دشمن سخن می گفت

59

اگرچه نگاهش دوستانه بود،

60

و همین مرا به کشتن او واداشت...

61

62

63

64

در رویای خود بود...

65

به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،

66

پرچم نظامی های ارومیه!»

67

بدو گفتم من: «نه!

68

خنجری باشیم

69

بر حنجره شان!»

70

به من گفت او: «باید

71

به دارشان آویزیم!»

72

بدو گفتم من: «بگذار

73

از دار

74

به زیرمان آرند!»

75

76

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»

77

بدو گفتم من: « لب مار شکست را، رسوایی را!»...

78

79

لرزید و از رویایش به درآمد.

80

من خندیدم

81

او رنجید

82

و پشتش را به من کرد...

83

84

فرانکو را نشانش دادم

85

و تابوت لورکا را

86

و خون تنتور او را بر زخم میدان گاوبازی.

87

و او به رویای خود شده بود

88

و به آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه

89

به خاطره ام بازنیامد.

90

آن وقت، ناگهان خاموش ماند

91

چرا که از بیگانگی صدای خود

92

که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست

93

به شک افتاده بود.

94

و من در سکوت

95

او را کشتم.

96

آبش نداده، دعایی نخوانده

97

خنجر به گلویش نهادم

98

و در احتضاری طولانی

99

او را کشتم

100

خودم را

101

و در آهنگ فراموش شده اش

102

کفنش کردم،

103

در زیرزمین خاطره ام

104

دفنش کردم.

105

106

107

108

او مرد

109

مرد

110

مرد...

111

112

و اکنون

113

این منم

114

پرستنده ی شما

115

ای خداوندان اساطیر من!

116

117

اکنون این منم، ای سرهای نابه سامان!

118

نغمه پرداز سرود و درودتان.

119

120

اکنون این منم

121

من

122

بستری تخت خواب بی خوابی شما

123

و شمایید

124

شما

125

رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.

126

127

اکنون این منم

128

و شما...

129

130

و خون اصفهان

131

خون آبادان

132

در قلب من می زند تنبور،

133

و نفس گرم و شور مردان بندر معشور

134

در احساس خشمگینم

135

می کشد شیپور.

136

137

اکنون این منم

138

و شما مردان اصفهان!

139

که خونتان را در سرخی گونه ی دختر پادشاه

140

بر پرده ی قلم کار اتاقم پاشیده اید.

141

142

اکنون این منم

143

و شما بیماران کار!

144

که زهر سرخ اعتصاب را

145

جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار.

146

147

اکنون این منم

148

و شما یاران آغاجاری!

149

که جوانه می زند عرق فقر بر پیشانیتان

150

در فروکش تب سنگین بیکاری.

151

152

153

154

اکنون این منم

155

با گوری در زیرزمین خاطرم

156

که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام

157

در تابوت آهنگ های فراموش شده اش...

158

159

اجنبی خویشتنی که

160

من خنجر به گلویش نهاده ام

161

و او را کشته ام در احتضاری طولانی،

162

و در آن هنگام

163

نه آبش داده ام

164

نه دعایی خوانده ام!

165

166

اکنون

167

این

168

منم!

169

170

۳ تیر ۱۳۳۰

171

172

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.