کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مرغ باران

1

در تلاش شب که ابر تیره می بارد

2

روی دریای هراس انگیز

3

4

وز فراز برج بارانداز خلوت مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

5

6

و سرود سرد و پرتوفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

7

می زند بالای هر بام و سرایی موج

8

9

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

10

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد

11

12

می کشد دیوانه واری

13

در چنین هنگامه

14

روی گام های کند و سنگینش

15

پیکری افسرده را خاموش.

16

مرغ باران می کشد فریاد دائم:

17

18

عابر! ای عابر!

19

جامه ات خیس آمد از باران.

20

نیست ات آهنگ خفتن

21

یا نشستن در بر یاران؟...

22

23

ابر می گرید

24

باد می گردد

25

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

26

27

آه!

28

رفته اند از من همه بیگانه خو با من...

29

من به هذیان تب رویای خود دارم

30

گفت وگو با یار دیگرسان

31

کاین عطش جز با تلاش بوسه ی خونین او درمان نمی گیرد.

32

33

34

35

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

36

باد می غلتد درون بستر ظلمت

37

ابر می غرد وز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

38

مرغ باران می زند فریاد:

39

40

عابر! در شبی این گونه توفانی

41

گوشه ی گرمی نمی جویی؟

42

یا بدین پرسنده ی دلسوز

43

پاسخ سردی نمی گویی؟

44

45

ابر می گرید

46

باد می گردد

47

و به خود اینگونه در نجوای خاموش است عابر:

48

49

خانه ام، افسوس!

50

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

51

52

53

54

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین

55

وز پس نجوای آرامش

56

سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لب شب می گریزد

57

می زند شب با غمش لبخند...

58

59

مرغ باران می دهد آواز:

60

61

ای شبگرد!

62

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

63

64

ابر می گرید

65

باد می گردد

66

و به خود اینگونه نجوا می کند عابر:

67

68

با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

69

در شبی که ش وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر،

70

رهگذار مقصد فردای خویشم من...

71

ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان

72

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

73

مرغ مسکین! زندگی زیباست

74

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

75

76

می توان هرگونه کشتی راند بر دریا:

77

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

78

می توان زیر نگاه ماه با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

79

لیکن آن شب خیز تن پولاد ماهی گیر

80

که به زیر چشم توفان برمی افرازد شراع کشتی خود را

81

در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا

82

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،

83

مانده با دندانش آیا طعم دیگرسان

84

از تلاش بوسه یی خونین

85

که به گرماگرم وصلی کوته و پردرد

86

بر لبان زندگی داده است؟

87

88

مرغ مسکین! زندگی زیباست...

89

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست وجوی گوهری دارم

90

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

91

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری اینگونه، نازیباست!

92

93

94

95

اندر آن سرمای تاریکی

96

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

97

و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

98

وز ملالی گنگ

99

دریا

100

در تب هذیانی اش

101

با خویش می پیچد،

102

103

وز هراسی کور

104

پنهان می شود

105

در بستر شب

106

باد،

107

108

وز نشاطی مست

109

رعد

110

از خنده می ترکد

111

112

وز نهیبی سخت

113

ابر خسته

114

می گرید،

115

درپناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل

116

بین جمعی گفت وگوشان گرم

117

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

118

119

ابر می گرید

120

باد می گردد

121

122

وندرین هنگامه

123

روی گام های کند و سنگینش

124

بازمی استد ز راهش مرد

125

وزگلو می خواند آوازی که

126

ماهی خوار می خواند

127

شباهنگام

128

آن آواز

129

بردریا

130

131

پس، به زیر قایق وارون

132

با تلاشش از پی به زیستن، امید می تابد به چشمش رنگ...

133

134

135

136

می زند باران به انگشت بلورین

137

ضرب

138

با وارون شده قایق

139

140

می کشد دریا غریو خشم

141

می خورد شب

142

بر تن

143

از توفان

144

به تسلیمی که دارد

145

مشت

146

147

می گزد بندر

148

با غمی انگشت.

149

150

تا دل شب از امیدانگیز یک اختر تهی گردد

151

ابر می گرید

152

باد می گردد...

153

154

بندر انزلی

155

۱۸ اسفند ۱۳۲۹

156

157

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.