کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

رکسانا

1

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رکسانا با من چه گذشت.

2

3

بگذار کسی نداند

4

که چگونه من از روزی که تخته های کف این کلبه ی چوبین ساحلی رفت و آمد کفش های سنگینم را

5

بر خود احساس کرد

6

و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این ساحل متروک کشیده شد،

7

تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد،

8

با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام، گور خود را کنده ام...

9

10

11

12

اگرچه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام

13

و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تامل کرده ام رسوخ کرده ام؛

14

15

اگرچه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام:

16

همه ی حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام

17

و زیر این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام،

18

اما من هیچ کدام این ها را نخواهم گفت

19

لام تاکام حرفی نخواهم زد

20

می گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سر بازمانده ی عمرم بگذرم

21

و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم، رسوخ کنم.

22

همه چیز را دنبال خود بکشم و زیر پرده ی زیتونی رنگ پنهان کنم:

23

همه ی حوادث و ماجراها را،

24

عشق ها را و رنج ها را مثل رازی مثل سری پشت این پرده ی ضخیم به چاهی بی انتها بریزم،

25

نابودشان کنم و از آن همه لام تاکام با کسی حرفی نزنم...

26

27

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام!

28

29

بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس! و از میان همه ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

30

31

و به کلی مثل این که این ها همه نبوده است،

32

اصلا نبوده است و من همچون تمام آن کسان که دیگر نامی ندارند

33

نسیم وار از سر این ها همه نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام،

34

این ها همه را ندیده ام...

35

36

بگذار هیچ کس نداند،

37

هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد،

38

آب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند

39

و بدین گونه، روح مرا به رکسانا روح دریا و عشق و زندگی باز رساند.

40

41

چرا که رکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است.

42

و محکومم کرده است

43

که تا روز خشکیدن دریاها به انتظار رسیدن بدو در اضطراب انتظاری سرگردان محبوس بمانم...

44

45

و این است ماجرای شبی که به دامن رکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.

46

چرا که رکسانا روح دریا و عشق و زندگی در کلبه ی چوبین ساحلی نمی گنجید،

47

و من بی وجود رکسانا بی تلاش و بی عشق و بی زندگی در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی توانستم بود...

48

49

50

51

...سرانجام، در عربده های دیوانه وار شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت

52

و جرقه های رعد، زندگی را در جامه ی قارچ های وحشی به دامن کوهستان می ریخت؛

53

دیرگاه از کلبه ی چوبین ساحلی بیرون آمدم.

54

و توفان با من درآویخت و شنل سرخ مرا تکان داد و من در زردتابی فانوس، مخمل کبود آستر آن را دیدم.

55

و سرمای پاییزی استخوان های مرا لرزاند.

56

57

اما سایه ی دراز پاهایم که به دقت از نور نیم رنگ فانوس می گریخت

58

و در پناه من به ظلمت خیس و غلیظ شب می پیوست، به رفت وآمد تعجیل می کرد.

59

و من شتابم را بر او تحمیل می کردم.

60

و دلم در آتش بود.

61

و موج دریا از سنگ چین ساحل لب پر می زد.

62

و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پرآب و هوا پرآتش بود.

63

و من در شنل سرخ خویش، شیطان را می مانستم که به مجلس عشرت های شوق انگیز می رفت.

64

65

اما دلم در آتش بود و سوزندگی این آتش را در گلوی خوداحساس می کردم.

66

و باد، مرا از پیش رفتن مانع می شد...

67

68

کنار ساحل آشوب، مرغی فریاد زد

69

و صدای او در غرش روشن رعد خفه شد.

70

و من فانوس را در قایق نهادم.

71

و ریسمان قایق را از چوب پایه جدا کردم.

72

و در واپس رفت نخستین موجی که به زیر قایق رسید،

73

رو به دریای ظلمت آشوب پارو کشیدم.

74

و در ولوله ی موج و باد در آن شب نیمه خیس غلیظ به دریای دیوانه درآمدم

75

که کف جوشان غیظ بر لبان کبودش می دوید.

76

77

موج از ساحل بالا می کشید

78

و دریا گرده تهی می کرد

79

80

و من در شیب تهی گاه دریا چنان فرو می شدم

81

که برخورد کف قایق را با ماسه هایی که دریای آبستن هرگز نخواهدشان زاد،

82

احساس می کردم.

83

84

اما می دیدم که ناآسودگی روح من اندک اندک خود را به آشفته گی دنیای خیس و تلاش کار بیرون وامی گذارد.

85

و آرام آرام، رسوب آسایش را در اندرون خود احساس می کردم.

86

87

لیکن شب آشفته بود

88

و دریا پرپر می زد

89

و مستی دیرسیرابی در آشوب سرد امواج دیوانه به جستجوی لذتی گریخته عربده می کشید...

90

و من دیدم که آسایشی یافته ام

91

و اکنون به حلزونی دربه در می مانم که در زیروزبررفت بی پایان شتابندگان دریا صدفی جسته است.

92

و می دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهی شب را به فروبستگی چشمان خود تعبیر کنم،

93

به بودای بی دغدغه ماننده ام که درد را از آن روی که طلیعه تاز نیروانا می داند به دلاسودگی برمی گزارد.

94

اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.

95

و بوی لجن نمک سود شب خفتن جای ماهی خوارها که با انقلاب امواج برآمده همراه وزش باد

96

در نفس من چپیده بود، مرا به دامن دریا کشیده بود.

97

و زیروفرارفت زنده وار دریا، مرا به سان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد

98

از سکون مرده وار ساحل بر آب رانده بود،

99

و در می یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی گردم.

100

و در این هنگام

101

در زردتابی نیم رنگ فانوس، سرکشی کوهه های بی تاب را

102

می نگریستم.

103

و آسایش تن و روح من در اندرون من به خواب می رفت.

104

و شب آشفته بود

105

و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می زد و به سان مستی ناسیراب به جستجوی لذت عربده می کشید.

106

107

108

109

در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی را به دلخواه خود یافته ام.

110

یک چند، سنگینی خردکننده ی آرامش ساحل را در خفقان مرگی بی جوش،

111

بر بی تابی روح آشفته یی که به دنبال آسایش می گشت تحمل کرده بودم:

112

آسایشی که از جوشش مایه می گیرد!

113

و سرانجام در شبی چنان تیره، به سان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد،

114

دل به دریای توفانی زده بودم.

115

و دریا آشوب بود.

116

و من در زیروفرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تابش گردن می کشید،

117

مایه ی آسایش و زندگی خود را بازیافته بودم، همه چیز زندگی را به دلخواه خویش به دست آورده بودم.

118

اما ناگهان در آشفتگی تیره و روشن بخار و مه بالای قایق که شب گهواره جنبانش بود

119

و در انعکاس نور زردی که به مخمل سرخ شنل من می تافت، چهره یی آشنا به چشمانم سایه زد.

120

و خیزاب ها، کنار قایق بی قرار بی آرام در تب سرد خود می سوختند.

121

122

فریاد کشیدم: «رکسانا!»

123

124

اما او در آرامش خود آسایش نداشت

125

و غریو من به مانند نفسی که در توده های عظیم دود دمند، چهره ی او را برآشفت.

126

و این غریو،

127

رخساره ی رویایی او را به سان روح گنه کاری شبگرد که از آواز خروس نزدیکی سپیده دمان را احساس کند،

128

شکنجه کرد.

129

و من زیر پرده ی نازک مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت

130

و دندان هایش را از فشار رنجی گنگ برهم فشرد.

131

132

فریاد کشیدم: «رکسانا!»

133

134

اما او در آرامش خود آسوده نبود

135

و به سان مهی از باد آشفته،

136

با سکوتی که غریو مستانه ی توفان دیوانه را در زمینه ی خود پررنگ تر می نمود

137

و برجسته تر می ساخت و برهنه تر می کرد، گفت:

138

« من همین دریای بی پایانم!»

139

140

و در دریا آشوب بود

141

در دریا توفان بود...

142

143

فریاد کشیدم: « رکسانا!»

144

اما رکسانا در تب سرد خود می سوخت

145

و کف غیظ بر لب دریا می دوید

146

و در دل من آتش بود

147

148

و زن مه آلود که رخسارش از انعکاس نور زرد فانوس بر مخمل سرخ شنل من رنگ می گرفت

149

و من سایه ی بزرگ او را بر قایق و فانوس و روح خود احساس می کردم،

150

با سکوتی که شکوهش دلهره آور بود، گفت:

151

« من همین توفانم من همین غریوم

152

من همین دریای آشوبم که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی تابش شعله می زند!»

153

154

«رکسانا!»

155

156

« اگر می توانستی بیایی، تو را با خود می بردم.

157

تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست و دریا و آسمان را روشن می کرد...

158

در فریادهای توفانی خود سرود می خواندیم

159

در آشوب امواج کف کرده ی دورگریز خود آسایش می یافتیم

160

و در لهیب آتش سرد روح پرخروش خود می زیستیم...

161

اما تو نمی توانی بیایی، نمی توانی

162

تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»

163

164

« می توانم

165

رکسانا!

166

می توانم»...

167

168

« می توانستی، اما اکنون نمی توانی

169

170

و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست

171

که میان ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند...»

172

173

« رکسانا...»

174

و دیگر در فریاد من آتش امیدی جرقه نمی زد.

175

176

« شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو بازنستانده اند

177

چونان قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد

178

بر دریای دل من عشق من زندگی من بی وقفه گردی کنی...

179

با آرامش من آرامش یابی در توفان من بغریوی و ابری که به دریا می گرید

180

شوراب اشک را از چهره ات بشوید.

181

تا اگر روزی،

182

آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد آب این دریا را فرو خشکاند

183

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد، تو نیز به سان قایقی برخاک افتاده بی ثمر گردی

184

و بدین گونه، میان تو و من آشنایی نزدیک تری پدید آید.

185

اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون می توانی

186

به من که روح دریا روح عشق و روح زندگی هستم بازرسی،

187

نمی توانی، نمی توانی!»

188

« رک... سا... نا»

189

و فریاد من دیگر به پچپچه یی مایوس و مضطرب مبدل گشته بود.

190

191

و دریا آشوب بود.

192

و خیال زندگی با درون شوریده اش عربده می زد.

193

و رکسانا بر قایق و من و بر همه ی دریا در پیکر ابری که از باد به هم برمی آمد

194

در تب زنده ی خود غریو می کشید:

195

196

« شاید به هم بازرسیم:

197

روزی که من به سان دریایی خشکیدم،

198

و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

199

اما اکنون میان ما فاصله چندان است

200

که میان ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند».

201

202

« می توانم

203

رکسانا!

204

می توانم...»

205

206

« نمی توانی!

207

نمی توانی»

208

209

« رکسانا...»

210

خواهش متضرعی در صدایم می گریست

211

و در دریا آشوب بود.

212

213

« اگر می توانستی تو را با خود می بردم

214

تو هم بر این دریای پرآشوب موجی تلاش کار می شدی

215

و آنگاه در التهاب شب های سیاه و توفانی

216

که خواهشی قالب شکاف در هر موج بی تاب دریا گردن می کشد،

217

در زیروفرارفت جاویدان کوهه های تلاش، زندگی می گرفتیم.»

218

219

بی تاب در آخرین حمله ی یاس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیر لنگری به خروار بر پایم بود.

220

و خیزاب ها کنار قایق بی قرار بی سکون در تب سرد خود می سوختند.

221

و روح تلاشنده ی من در زندان زمخت و سنگین تنم می افسرد

222

و رکسانا بر قایق و من و دریا در پیکر ابری که از باد به هم برآید،

223

با سکوتی که غریو شتابندگان موج را بر زمینه ی خود برجسته تر می کرد فریاد می کشید:

224

225

« نمی توانی!

226

227

و هرکس آن چه را که دوست می دارد در بند می گذارد.

228

و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس می دارد،

229

230

و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده ام،

231

ورنه پیش از آن که به من رسی طعمه ی دریای بی انتها شده بودی

232

و چشمانت چون دو مروارید جاندار که هرگز صید غواصان دریا نگردد،

233

بلع صدف ها شده بود...

234

235

تو نمی توانی بیایی

236

نمی توانی بیایی!

237

238

تو می باید به کلبه ی چوبین ساحلی بازگردی

239

و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی ثمر نکرده است،

240

کنار دریا از عشق من، تنها از عشق من روزی بگیری...»

241

242

243

244

من در آخرین شعله ی زردتاب فانوس،

245

چکش باران را بر آب های کف کرده ی بی پایان دریا دیدم

246

و سحرگاهان مردان ساحل،

247

در قایقی که امواج سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند...

248

249

250

251

بگذار کسی نداند که ماجرای من و رکسانا چگونه بود!

252

253

من اکنون در کلبه ی چوبین ساحلی که باد در سفال بامش عربده می کشد

254

و باران از درز تخته های دیوارش به درون نشت می کند،

255

از دریچه به دریای آشوب می نگرم

256

و از پس دیوار چوبین،

257

رفت وآمد آرام و متجسسانه ی مردم کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند

258

احساس می کنم.

259

و می شنوم که زیر لب با یکدیگر می گویند:

260

261

« هان گوش کنید،

262

دیوانه هم اکنون با خود سخن خواهد گفت».

263

264

و من از غیظ لب به دندان می گزم

265

و انتظار آن روز دیرآینده که آفتاب،

266

آب دریاهای مانع را خشکانده باشد

267

و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد

268

و روح مرا به رکسانا روح دریا و عشق و زندگی باز رسانده باشد،

269

به سان آتش سرد امیدی در ته چشمانم شعله می زند.

270

و زیر لب با سکوتی مرگبار فریاد می زنم:

271

272

«رکسانا!»

273

274

و غریو بی پایان رکسانا را می شنوم

275

که از دل دریا،

276

با شتاب بی وقفه ی خیزاب های دریا که هزاران خواهش زنده در هر موج بی تابش گردن می کشد،

277

یکریز فریاد می زند:

278

279

« نمی توانی بیایی!

280

نمی توانی بیایی!»...

281

282

مشت بر دیوار چوبین می کوبم

283

و به مردم کنجکاوی که از دیدار دیوانگان دلشاد می شوند

284

و سایه شان که به درز تخته ها می افتد حدود هیکلشان را مشخص می کند،

285

نهیب می زنم:

286

287

« می شنوید؟

288

بدبخت ها

289

می شنوید؟»

290

291

و سایه ها از درز تخته های دیوار به زمین می افتند.

292

و من، زیر ضرب پاهای گریزآهنگ،

293

فریاد رکسانا را می شنوم که از دل دریا،

294

با شتاب بی وقفه ی امواج خویش،

295

همراه بادی که از فراز آب های دوردست می گذرد،

296

یک ریز فریاد می کشد:

297

298

« نمی توانی بیایی!

299

نمی توانی بیایی!».

300

301

۱۳۲۹

302

303

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.