مرثیه · احمد شاملو
مرثیه
نیمروز...
نیمروز...
بی آن که آفتاب را در نصف النهار خوف انگیزش بازببینیم،
در پس ابرهای کج، نقاب های گول و پرده های هزاران ریشگی باران آیا
زمان از نیم وز موعود گذشته است
و شب جاودانه دیگر، چندان دور نیست؟
و ستارگان، در انتظار فرمان آخرین به سردی می گرایند
تا شب جاودانه را غروری به کمال بخشایند؟
□
نیشخندها لبان تازه تری می جویند
و چندان که از جستجوی بی حاصل بازمی مانند
به لبان ما بازمی آیند.
□
از راه های پرغبار، مسافران خسته فرامی رسند...
« شست وشوی پاهای آبلگون شما را آب عطرآلوده فراهم کرده ایم
ای مردان خسته
به خانه های ما فرود آیید!»
« در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است.
ای باکرگان اورشلیم! راه بیت اللحم کجاست؟»
و زائران خسته، سرودگویان از دروازه ی بیت اللحم می گذرند و در جل جتای چشم به راه، جوانه ای کاج، در انتظار آن که به هیات صلیبی درآید، در خاموشی شتاب آلوده ی خویش، به جانب آسمان تهی قد می کشد.
□
نیمروز...
نیمروز...
« در پس ابر و نقاب و پرده، آیا
زمان از نیمروز گذشته است؟
و شب جاودانه آیا
دیگر چندان دور نیست؟»
و زمینی که به سردی می گراید، دیگر سخنی ندارد.
آنجا که جنگ آوران کهن گریستند
گریه پاسخی به خاموشی ابدی بود.
□
عیسا بر صلیبی بیهوده مرده است.
حنجره های تهی، سرودی دیگرگونه می خوانند، گویی خداوند بیمار درگذشته است.
هان! عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است؟
□
رگبارهای اشک، شوره زار ابدی را باور نمی کند.
رگبار اشک، شوره زار ابدی را بارور نمی کند
رگبارهای اشک، بی حاصل است
و کاج سرفراز صلیب چنان پربار است
که مریم سوگوار
عیسای مصلوبش را بازنمی شناسد.
در انتهای آسمان خالی، دیواری عظیم فروریخته است
و فریاد سرگردان تو
دیگر به سوی تو بازنخواهد گشت...
۱۳۳۸
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو