کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

سرود پنجم

1

۱

2

سرود پنجم سرود آشنایی های ژرف تر است.

3

سرود انده گزاری های من است و

4

اندوه گساری او.

5

نیز

6

این

7

سرود سپاسی دیگر است

8

سرود ستایشی دیگر:

9

ستایش دستی که مضرابش نوازشی ست

10

و هر تار جان مرا به سرودی تازه می نوازد [و این سخن چه قدیمی ست!].

11

دستی که همچون کودکی

12

گرم است

13

و رقص شکوهمندی ها را

14

در کشیدگی سرانگشتان خویش

15

ترجمه می کند.

16

17

آن لبان

18

از آن پیش تر که بگوید

19

شنیدنی ست.

20

21

آن دست ها

22

بیش از آنکه گیرنده باشد

23

می بخشد.

24

25

آن چشم ها

26

پیش از آنکه نگاهی باشد

27

تماشایی ست.

28

29

و این

30

پاسداشت آن سرود بزرگ است

31

که ویرانه را

32

به نبرد با ویرانی به پای می دارد.

33

34

لبی

35

دستی و چشمی

36

قلبی که زیبایی را

37

در این گورستان خدایان

38

به سان مذهبی

39

تعلیم می کند.

40

41

امیدی

42

پاکی و ایمانی

43

زنی

44

که نان و رختش را

45

در این قربانگاه بی عدالت

46

برخی محکومی می کند که منم.

47

48

49

۲

50

جستن اش را پا نفرسودم:

51

به هنگامی که رشته ی دار من از هم گسست

52

چنان چون فرمان بخششی فرود آمد.

53

هم در آن هنگام

54

که زمین را دیگر

55

به رهایی من امیدی نبود

56

و مرا به جز این

57

امکان انتقامی

58

که بداندیشانه بی گناه بمانم!

59

60

جستن اش را پا نفرسودم.

61

نه عشق نخستین

62

نه امید آخرین بود

63

نیز

64

پیام ما لبخندی نبود

65

نه اشکی.

66

همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم

67

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

68

چندان که دیگر هیچ چیز در میانه

69

ناگفته نمانده بود.

70

71

72

۳

73

خاک را بدرودی کردم و شهر را

74

چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

75

76

آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

77

چرا که او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.

78

79

نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشتگان بود،

80

که اینان هیمه ی دوزخ اند

81

و آن یکان

82

در کاری بی اراده

83

به زمزمه یی خواب آلوده

84

خدای را

85

تسبیح می گویند.

86

87

سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

88

« ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

89

سلطنت شما را تردیدی نیست

90

اگر او به تنهایی

91

خواننده ی شما باد!

92

چرا که او بی نیازی من است از بازارگان و از همه ی خلق

93

نیز از آن کسان که شعر مرا می خوانند

94

تنها بدین انگیزه که مرا به کندفهمی خویش سرزنشی کنند!

95

96

چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته ام.»

97

98

99

۴

100

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم

101

102

در روشنایی زیبا

103

در تاریکی زیباست.

104

در روشنایی دوسترش می دارم.

105

و در تاریکی دوسترش می دارم.

106

107

من به خلوت خویش از برایش شعرها می خوانم

108

که از سر احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی شود.

109

چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند

110

از غضب پوست بر اندام خواننده بخواهد درید.

111

112

گرچه از قافیه های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛

113

[از آنگونه قافیه ها بر گذرگاه هر مصراع،

114

که پنداری حاکمی خل ناقوس بانانی بر سر پیچ هر کوچه برگماشته است

115

تا چون رهگذری پا به پای اندیشه های فرتوت پیزری چرت زنان می گذرد

116

پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند

117

تا از یاد نبرد که حاکم شهر کیست]

118

اما خشم خواننده ی آن شعرها،

119

از نبود ناقوس بانان خرگردنی از آنگونه نیست.

120

نیز نه ازآنروی که زنگوله ی وزنی چرا به گردن این استر آونگ نیست

121

تا از درازگوش نثرش بازشناسند.

122

نیز نه بدان سبب که فی المثل شعری از اینگونه را غزل چرا نامیده ام:

123

124

125

۵

126

غزل درود و بدرود

127

128

با درودی به خانه می آیی و

129

با بدرودی

130

خانه را ترک می گویی.

131

ای سازنده!

132

لحظه ی عمر من

133

به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست:

134

135

این آن لحظه ی واقعی ست

136

که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد.

137

نوسانی در لنگر ساعتی ست

138

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

139

140

گامی ست پیش از گامی دیگر

141

که جاده را بیدار می کند.

142

تداومی ست که زمان مرا می سازد

143

لحظه هایی ست که عمر مرا سرشار می کند.

144

145

146

۶

147

باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیار او نمی سنجیم

148

و بدینگونه آن کوتاه اندیش از خواندن هر شعر سخت تهی دست بازمی گردد.

149

150

روزی فی المثل، قطعه یی ساز کرده بر پاره ی کاغذی نوشتم

151

که قضا را، باد، آن پاره کاغذ به کوچه درافکند،

152

پیش پای سیاه پوش مردی که از گورستان بازمی آمد

153

به شب آدینه، با چشمانی سرخ و برآماسیده چرا که بر تربت والد خویش بسیار گریسته بود.

154

155

و این است آن قطعه که باد سخن چین با آن به گور پدر گریسته در میان نهاد:

156

157

158

۷

159

به یک جمجمه

160

پدرت چون گربه ی بالغی

161

می نالید

162

و مادرت در اندیشه ی درد لذتناک پایان بود

163

که از رهگذر خویش

164

قنداقه ی خالی تو را

165

می بایست

166

تا از دلقکی حقیر

167

بینبارد،

168

و ای بسا به رویای مادرانه ی منگوله یی

169

که بر قبه ی شب کلاه تو می خواست دوخت.

170

171

باری

172

و حرکت گاهواره

173

از اندام نالان پدرت

174

آغاز شد.

175

176

177

178

گورستان پیر

179

گرسنه بود،

180

و درختان جوان

181

کودی می جستند!

182

183

ماجرا همه این است

184

آری

185

ورنه

186

نوسان مردان و گاهواره ها

187

به جز بهانه یی

188

نیست.

189

190

191

192

اکنون جمجمه ات

193

عریان

194

بر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصل

195

فیلسوفانه

196

لبخندی می زند.

197

به حماقتی خنده می زند که تو

198

از وحشت مرگ

199

بدان تن دردادی:

200

به زیستن

201

با غلی بر پای و

202

غلاده یی بر گردن.

203

204

205

206

زمین

207

مرا و تو را و اجداد ما را به بازی گرفته است.

208

و اکنون

209

به انتظار آن که جاز شلخته ی اسرافیل آغاز شود

210

هیچ به از نیشخند زدن نیست.

211

212

اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید

213

حتا به گونه ی حلاجان،

214

چرا که میان تمامی سازها

215

سرنا را بسی ناخوش می دارم.

216

217

218

۸

219

من محکوم شکنجه یی مضاعفم:

220

اینچنین زیستن،

221

و اینچنین

222

در میان شما زیستن

223

با شما زیستن

224

که دیری دوستارتان بوده ام.

225

226

227

228

من از آتش و آب

229

سر درآوردم.

230

از توفان و از پرنده.

231

من از شادی و درد

232

سر درآوردم،

233

گل خورشید را اما

234

هرگز ندانستم

235

که ظلمت گردان شب

236

چگونه تواند شد!

237

238

239

240

دیدم آنان را بی شماران

241

که دل از همه سودایی عریان کرده بودند

242

تا انسانیت را از آن

243

علمی کنند

244

و در پس آن

245

به هر آنچه انسانی ست

246

تف می کردند!

247

248

دیدم آنان را بی شماران،

249

و انگیزه های عداوتشان چندان ابلهانه بود

250

که مردگان عرصه ی جنگ را

251

از خنده

252

بی تاب می کرد؛

253

و رسم و راه کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود

254

که لعنت ابلیس را

255

بر می انگیخت...

256

257

258

259

ای کلادیوس ها!

260

من برادر اوفلیای بی دست وپایم؛

261

و امواج پهنابی که او را به ابدیت می برد

262

مرا به سرزمین شما افکنده است.

263

264

265

۹

266

دربه درتر از باد زیستم

267

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید.

268

269

ای تیزخرامان!

270

لنگی پای من

271

از ناهمواری راه شما بود.

272

273

274

۱۰

275

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

276

دست مرا بگیر!

277

سخن من نه از درد ایشان بود،

278

خود از دردی بود

279

که ایشانند!

280

281

اینان دردند و بود خود را

282

نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.

283

و چنین است

284

که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی

285

کمر به کین ات استوارتر می بندند.

286

287

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

288

برویم و، دریغا! به هم پایی این نومیدی خوف انگیز

289

به هم پایی این یقین

290

که هر چه از ایشان دورتر می شویم

291

حقیقت ایشان را آشکاره تر

292

در می یابیم!

293

294

295

296

با چه عشق و چه به شور

297

فواره های رنگین کمان نشا کردم

298

به ویرانه رباط نفرتی

299

که شاخساران هر درختش

300

انگشتی ست که از قعر جهنم

301

به خاطره یی اهریمن شاد

302

اشارت می کند.

303

304

و دریغا ای آشنای خون من ای همسفر گریز!

305

آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام

306

در شماره

307

از گناهان تو کم ترند!

308

309

310

۱۱

311

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید.

312

آسمان آخرین

313

که ستاره ی تنهای آن

314

تویی.

315

316

آسمان روشن

317

سرپوش بلورین باغی

318

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی.

319

باغی که تو

320

تنها درخت آنی

321

و بر آن درخت

322

گلی ست یگانه

323

که تویی.

324

325

ای آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و کندوی من!

326

با زمزمه ی تو

327

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

328

که تنها رویای آن

329

تویی.

330

331

332

۱۲

333

این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن می گوید.

334

زمین آبستن روزی دیگر است.

335

این است زمزمه ی سپیده

336

این است آفتاب که بر می آید.

337

338

تک تک، ستاره ها آب می شوند

339

و شب

340

بریده بریده

341

به سایه های خرد تجزیه می شود

342

و در پس هر چیز

343

پناهی می جوید.

344

345

و نسیم خنک بامدادی

346

چونان نوازشی ست.

347

348

349

350

عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

351

نه به شبان و

352

نه به روز،

353

و جنبش و شور حیات

354

یک دم در آن فرو نمی نشیند.

355

356

هنگام آن است که دندان های تو را

357

در بوسه یی طولانی

358

چون شیری گرم

359

بنوشم.

360

361

362

363

تا دست تو را به دست آرم

364

از کدامین کوه می بایدم گذشت

365

تا بگذرم

366

از کدامین صحرا

367

از کدامین دریا می بایدم گذشت

368

تا بگذرم.

369

370

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

371

[به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است

372

به فراموشی باد شبانه سپرده ام]،

373

از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد.

374

تو باد و شکوفه و میوه یی، ای همه ی فصول من!

375

بر من چنان چون سالی بگذر

376

تا جاودانگی را آغاز کنم.

377

378

۱۱ تیر ۱۳۴۲

379

380

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.