کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

Postumus

1

۱

2

سنگ

3

برای سنگر،

4

آهن

5

برای شمشیر،

6

جوهر

7

برای عشق...

8

9

10

در خود به جستجویی پیگیر

11

همت نهاده ام

12

در خود به کاوش ام

13

در خود

14

ستمگرانه

15

من چاه می کنم

16

من نقب می زنم

17

من حفر می کنم.

18

19

20

21

در آواز من

22

زنگی بیهوده هست

23

بیهوده تر از

24

تشنج احتضار:

25

این فریاد بی پناهی زندگی

26

از ذروه ی دردناک یاس

27

به هنگامی که مرگ

28

سراپا عریان

29

با شهوت سوزانش به بستر او خزیده است و

30

جفت فصل ناپذیرش

31

تن

32

روسبیانه

33

به تفویضی بی قیدانه

34

نطفه ی زهرآگینش را پذیرا می شود.

35

36

37

38

در آواز من

39

زنگی بیهوده هست

40

بیهوده تر از تشنج احتضار

41

که در تلاش تاراندن مرگ

42

با شتابی دیوانه وار

43

باقیمانده ی زندگی را مصرف می کند

44

تا مرگ کامل فرارسد.

45

پس زنگ بلند آواز من

46

به کمال سکوت می نگرد.

47

48

49

50

سنگر برای تسلیم

51

آهن برای آشتی

52

جوهر

53

برای

54

مرگ!

55

۱۵ مرداد ۱۳۴۵

56

57

58

۲

59

از بیم ها پناهی جستم

60

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

61

در پس هر دیوار

62

کینه یی عطشان بود

63

گوش با آوای پای رهگذری،

64

و لختی هر خنجر

65

غلاف سینه یی می جست،

66

و با هر سینه ی مهربان

67

داغ خونین حسرت بود.

68

69

تا پناهی از بیم ام باشد

70

محرابی نیافتم

71

تا پناهی

72

از ریشخند امیدم باشد.

73

74

سهمی را که از خدا داشتم

75

دیری بود تا مصرف کرده بودم.

76

پس، صعود روان را از تن خویش نردبانی کردم.

77

به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم

78

تا چندان که با فراز تیزه فرودآیم خود را به تمامی رها کرده باشم.

79

تا مرا گساریده باشم تا به قطره ی واپسین.

80

پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پای ابزار.

81

من، مرا خورش بود و پوشش بود.

82

به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایکان پرآبله.

83

تا به استخوان سودم اش.

84

چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود.

85

لاجرم به تنهایی خود وانهادمش به گونه ی مردارلاشه یی.

86

تا در آن فراز از هر آنچه جسرگونه یی باشد میان فرودستی و جان،

87

پیوندی بر جای بنماند.

88

89

تن، خسته ماند و رهاشده؛

90

نردبان صعودی بی بازگشت ماند.

91

92

جان از شوق فصلی از این دست

93

خروشی کرد.

94

95

96

97

پس به نظاره نشستم

98

دور از غوغای آزها و نیازها.

99

و در پاکی خلوت خویش نظر کردم که بیشه یی باران شسته را می مانست.

100

در نشاط دورماندگی از شارستان نیازهای فرومایه ی تن نظر کردم و در شادی جان رهاشده.

101

و در پیرامن خویش به هر سویی نظر کردم.

102

و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر کردم.

103

و در نیزه های سبز درختانی نظر کردم که به اعماق رسته بود

104

و آزمندانه به جانب خورشید می کوشید

105

و دستان عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندی انزوای من برمی گذشت.

106

107

و من چون فریادی به خود بازگشتم

108

و به سرشکستگی در خود فروشکستم.

109

و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.

110

و چنان که کاسه ی زهری

111

در خود فروریختم.

112

113

دریغا مسکین تن من! که پستش کردم به خیالی باطل

114

که بلندی روح را به جز این راه نیست.

115

116

آنک تنم، به خواری بر سر راه افکنده!

117

وینک سپیدارها که به سرفرازی از بلندی انزوای من بر می گذرد

118

گرچه به انجام کار، تابوت اگر نشود اجاق پیرزنی را هیمه خواهد بود!

119

وینک باروی سنگی زندان،

120

به اعماق رسته و از بلندی ها برگذشته،

121

که در کومه های آزاده مردم از این سان به پستی می نگرد،

122

و امید و جسارت را در احشاء سیاه خویش می گوارد!

123

124

« آه، باید که بر این اوج بی بازگشت

125

در تنهایی بمیرم!»

126

127

128

129

بر دورترین صخره ی کوهساران، آنک «هفت خواهران» اند

130

که در دل افسایی غروبی چنین بیگاه،

131

در جامه های سیاه بلند، شیون کردن را آماده می شوند.

132

133

ستارگان سوگند می خورند گر از ایشان بپرسی که مرا دیده اند

134

به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم و

135

بر شاخساران آسمان

136

که می خشکید

137

چرا که ریشه هایش در قلب من بود و

138

من

139

مرداری بیش نبودم

140

که دور از خویشتن

141

با خشمی به رنگ عشق

142

به حسرت

143

بر دوردست بلند تیزه

144

نگران جان انده گین خویش بود.

145

۱۸ مرداد ۱۳۴۵

146

147

148

۳

149

بی خیالی و بی خبری.

150

151

تو بی خیال و بی خبری

152

و قابیل برادر خون تو

153

راه بر تو می بندد

154

از چار جانب

155

به خون تو

156

با پریده رنگی گونه هایش

157

کز خشم نیست

158

آن قدر

159

کز حسد.

160

161

و تو را راه گریز نیست

162

نز ناتوانایی و بربسته پایی

163

آن قدر

164

کز شگفتی.

165

166

167

168

شد آن زمان که به جادوی شور و حال

169

هر برگ را

170

بهاری می کردی

171

و چندان که بر پهنه ی آبگیر غوکان

172

نسیم غروب خزانی

173

زرین زرهی می گسترد

174

تو را

175

از تیغ دریغ ها

176

ایمنی حاصل بود،

177

هر پگاهت به دعایی می مانست و

178

هر پسین

179

به اجابتی،

180

شادورزی

181

چه ارزان و

182

چه آسان بود و

183

عشق

184

چه رام و

185

چه زودبه دست!

186

187

188

189

به کدام صدا

190

به کدامین ناله

191

پاسخی خواهی گفت

192

وگر

193

نه به فریادی

194

به کدامین آواز؟

195

196

پریده رنگی شامگاهان

197

دنباله ی رو در سکوت فریاد وحشتی رو در فزون است.

198

به کدامین فریاد

199

پاسخی خواهی گفت؟

200

۲۰ مرداد ۱۳۴۵

201

202

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.