کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

پیغام

1

پسر خوبم، ماهان

2

پاشو

3

برو آن کوچه ی پایینی،

4

خانه ای هست که سکو دارد

5

پیرمردی لاغر می بینی

6

روی سکوی دم خانه نشسته ست

7

با قبای قدک گل ناری؛

8

غصه ی عالم بر شانه ی مفلوکش

9

پنداری.

10

11

شاید از چشمان ترکمنی ش

12

زودتر بشناسی ش.

13

می روی پیش و

14

بلند

15

(گوش هایش آخر

16

تازگی قدری سنگین شده)

17

می گویی: «قورقومی!»

18

سر تکان خواهد داد

19

با تاثر به تو لبخندی خواهد زد

20

و تو را خواهد بوسید،

21

و تو آن وقت به او خواهی گفت

22

نوه ی کوچک من هستی و اسمت ماهان

23

و برایش از من پیغامی داری.

24

(خود او اسمش مختوم قلی ست

25

سعی کن یادت باشد.)

26

بعد، از قول من

27

این ها را

28

یک به یک خدمت او خواهی گفت:

29

آه، مختوم قلی

30

این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی می گذرد

31

بر دو چشم نگران من؟

32

این چه پیغام پراز رمز پر از رازی ست

33

که کشد عربده بی گفتار

34

اینچنین از تک کابوس شبان من؟

35

خواب سنگین پریشانی ست

36

لیک اشارت به مجازش نیست

37

به گمان من.

38

39

خواب می بینم

40

چند تن مردیم

41

در ظلمت قیرین شبانگاهی

42

که به گورستانی بی تاریخ

43

پی چیزی می گردیم.

44

شب پر رازی ست:

45

ظلماتی راکد

46

در فراسوی مکان،

47

و مکان

48

پنداری

49

مقبره ی پوده ی بی آغازی ست

50

در سرانجام زمان.

51

52

دیرگاهی ست زمین مرده ست

53

و به قندیل کبود

54

روشنان فلکی

55

در فساد ظلمات افسرده ست.

56

57

ما ولیکن

58

گویی می دانیم

59

که به دنبال چه ایم،

60

لیک اگر چند بدان

61

نمی اندیشم

62

در عمل گویی مردانی هستیم

63

کز اراده ی خود پیشیم.

64

65

راستی را

66

هر چند

67

شعله ی سردی آنسان که بر آن بتوان انگشت نهاد

68

سبب غلغله ی جوشش ما نیست،

69

هیچ انگیزه ی بیرون و درون نیز

70

مانع کوشش ما نیست:

71

72

بیل و کج بیل و کلنگ

73

بی امان در کار است

74

تا ز رازی که به کشف اش می کوشیم

75

پرده بردارد.

76

(آه، مختوم قلی

77

بارها دیده ام این رویا را

78

با سری خالی

79

با نگاهی عریان.)

80

81

82

83

ناگهان

84

مدخل سردابی

85

آنک!

86

(همگی

87

مات و حیرت زده در یکدیگر می نگریم.

88

نه، غلط بودم آنگاه که گفتم می دانستیم

89

که به دنبال چه ایم!)

90

91

مشعلی بر می افروزم

92

می خزم در سرداب

93

و بدان منظر خوف

94

چشم برمی دوزم:

95

96

خفته بر چربی و پوسیدگی تیره مغاک

97

پدرانم را می بینم یک یک

98

مرده و خاک شده،

99

استخوان ها همگی از پی و گوشت

100

رفته و پاک شده.

101

102

چشم هاشان را می بینم تنها

103

که هنوز

104

زنده است و نگران می گردد

105

در ته کاسه ی خشکیده ی خویش.

106

من به زانو در می آیم

107

و سرافکنده به زاری می گویم:

108

109

«پدران، ای پدران!

110

نگرانی تان از چیست؟

111

ما خطاهامان را معترفیم.

112

به مکافات خطاهاست که اکنون اینسان سرگردانیم

113

در زمان هایی مجهول

114

به دیاری همه هول

115

به فضایی همه بیم

116

وزن زنجیر کمرهامان را می شکند

117

زخم های تنمان خون می بارد

118

و چنان باری از خفتمان بر دوش است

119

که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم

120

و نه آهی بر لب از بیم...

121

122

نگرانی تان از چیست؟

123

ما خطاهامان را معترفیم

124

و به جبران خطاهامان می کوشیم.»

125

126

پدران

127

اما

128

در پاسخ

129

با نگاهی از نفرت

130

سوی من می نگرند

131

با نگاهی که به آهی می ماند

132

و به آرامی

133

در کاسه ی سر

134

چشم هاشان را

135

می بینم

136

(انگورک چندی از قیر)

137

که به حسرت می جوشد

138

می کشد راه و فرو می چکد آهسته به خاک

139

و به حسرت می ماسد

140

141

و تمام!

142

143

144

145

همه رویایم این است.

146

147

شاید این رویا اخطاری باشد.

148

شاید این رویا می گوید کفاره ی نادانی ما چندان سنگین است

149

که به جبرانش دیری باید

150

هر زمان منتظر فاجعه یی دیگر باشیم.

151

من نمی دانم تعبیرش چیست

152

یا اشارت به چه دارد، اما

153

همه ی زندگی من شده این وحشت

154

این کابوس

155

این تکرار.

156

157

با خودم می گویم:

158

159

«قصه ی بی سروته!

160

من نباید در فکرش باشم.

161

علتش معلوم است:

162

بس که لاینقطع از مرده و از قاری

163

بس که لاینقطع از گور و کفن، مرگ و عزاداری

164

شاید

165

صبح تا شام سخن می گویند...

166

167

نه،

168

با کمی کوشش

169

از خاطره پاکش خواهم کرد!»

170

171

اما

172

لحظه یی دیگر

173

این رویا

174

باز ازنو!

175

لحظه یی دیگر و

176

پیمودن این راه دراز

177

از نو!

178

179

180

181

راستی را

182

مختوم

183

من به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل

184

ندارم باور.

185

اگر از من شنوایی داری

186

می گویم

187

هر کسی قطره ی خردی ست در این رود عظیم

188

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است،

189

و فشار آب است

190

آن ناچاری

191

که جهت بخش حقیقی ست.

192

ابلهان

193

بگذار

194

اسمش را

195

تقدیر کنند.

196

197

198

199

حرف من این است:

200

قطره ها باید آگاه شوند

201

که به هم کوشی

202

بی شک

203

می توان بر جهت تقدیری فایق شد.

204

205

بی گمان ناآگاهی ست

206

آنچه آسان جو را وامی دارد

207

که سراشیبی را

208

نام بگذارد تقدیر

209

و مقدر را

210

چیزی پندارد

211

که نمی یابد تغییر.

212

213

رود سردرشیب این را مفت خود می شمرد؛

214

رود سردرشیب

215

به همین ناآگاهی زنده ست،

216

و به نیروی همین باور تقدیری

217

زنده و تازنده ست.

218

219

اینچنین است که ما هم من و تو

220

سرنوشتی اینسان می یابیم:

221

222

تو

223

غمین و مایوس

224

می نشینی ساعت ها

225

سر سکو

226

جلو خانه ی تاریکت

227

غرق اندیشه ی بی حاصلی این همه سال

228

که چه بیهوده گذشت؛

229

و من

230

این گوشه

231

در این فکر عبث

232

که بیابم جایی هم نفسی:

233

غمگساری که غمی بگذارم با او

234

باری از دل بردارم با او.

235

236

و در این ساعت

237

رود

238

سرخوش از باور تقدیری آسان جویان

239

همچنان در تک و در تاز است؛

240

که چنین باور

241

تا هست

242

عمر آن بهره کش قحبه دراز است.

243

244

245

246

آه، مختوم قلی

247

من گهگاه

248

سردستی

249

به لغت نامه

250

نگاهی می اندازم:

251

252

چه معادل ها دارد پیروزی! (محشر!)

253

چه معادل ها دارد شادی!

254

چه معادل ها انسان!

255

چه معادل ها آزادی!

256

257

مترادف هاشان

258

چه طنین پر و پیمانی دارد!

259

وای، مختوم قلی

260

شعر سرودن با آن ها

261

چه شکوه و هیجانی دارد!

262

263

نه!

264

من نمی خواهم باشم

265

تنها

266

نوحه خوانی گریان.

267

می بینی؟

268

کار من این شده است

269

که بیایم به اتاقم هر شام

270

و به خاموشی خورشیدی دیگر

271

کلماتی دیگر گریه کنم.

272

273

گاه با خود می گویم:

274

«سهم ما

275

پنداری

276

شادی نیست.

277

لوح پیشانی ما مهر که را خورده؟ خدا یا شیطان؟»

278

279

باز می گویم:

280

«هرچند

281

دائما مرثیه یی هست که بنویسی

282

یا غریو دردی

283

که دلت را بچلاند در مشتش،

284

و به هر حالی

285

هست

286

دائما اشک غمی گرده شکن در چشم

287

که سراپای جهان را لرزان بنگری از پشتش

288

289

هرچند

290

نابکارانی هستند آن سو

291

(چیره دستانی در حرفه ی «کت بسته به مقتل بردن»)

292

و دلیرانی دریادل این سو

293

(چربدستانی در صنعت «زیبا مردن»)

294

295

همه جا هست اگر چند

296

(به خود می گویم باز)

297

پل متروکی بر بستر خشک آبی

298

در یکی جاده ی کم آمدوشد

299

که پسین منزل و پایان ره مردم دریادل باشد،

300

باز

301

زیر پل

302

دریا

303

از جوش نمی ماند

304

زیر پل

305

دریا

306

پرصلابت تر می خواند.»

307

308

309

310

روزگاری

311

با خود

312

دردمندانه می اندیشیدم

313

که پیام از توفان ها نرسید

314

و نسیمی که فرازآمد از گردنه های صعب

315

بر جسدهایی بیهوده وزید

316

به جسدهایی

317

آونگ

318

بر امیدی موهوم

319

320

لیک اکنون دیگر

321

مختوم

322

من هراسم نیست

323

اگر این رویا در خواب پریشان شبی می گذرد

324

یا به هذیان تبی

325

یا به چشمی بیدار

326

یا به جانی مغموم...

327

328

نه

329

من هراسم نیست:

330

331

ز نگاه و ز سخن عاری

332

شب نهادانی از قعر قرون آمده اند

333

آری

334

که دل پرتپش نور اندیشان را

335

وصله ی چکمه ی خود می خواهند،

336

و چو بر خاک در افکندندت

337

باور دارند

338

که سعادت با ایشان به جهان آمده است.

339

340

باشد! باشد!

341

من هراسم نیست،

342

چون سرانجام پراز نکبت هر تیره روانی را

343

که جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید می دانم چیست

344

خوب می دانم چیست.

345

346

۲۰ تیر ۱۳۶۰

347

348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.