کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

در جدال با خاموشی

1

۱

2

من بامدادم سرانجام

3

خسته

4

بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.

5

هرچند جنگی از این فرساینده تر نیست،

6

که پیش از آنکه باره برانگیزی

7

آگاهی

8

که سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال

9

بر سراسر میدان گذشته است

10

تقدیر از تو گدازی خون آلوده به خاک اندر کرده است

11

و تو را دیگر

12

از شکست و مرگ

13

گزیر

14

نیست.

15

16

من بامدادم

17

شهروندی با اندام و هوشی متوسط.

18

نسبم با یک حلقه به آوارگان کابل می پیوندد.

19

نام کوچکم عربی ست

20

نام قبیله یی ام ترکی

21

کنیتم پارسی.

22

نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است

23

و نام کوچکم را دوست نمی دارم

24

(تنها هنگامی که توام آواز می دهی

25

این نام زیباترین کلام جهان است

26

و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد).

27

28

در شب سنگین برفی بی امان

29

بدین رباط فرود آمدم

30

هم از نخست پیرانه خسته.

31

32

در خانه یی دلگیر انتظار مرا می کشیدند

33

کنار سقاخانه ی آینه

34

نزدیک خانقاه درویشان.

35

(بدین سبب است شاید

36

که سایه ی ابلیس را

37

هم از اول

38

همواره در کمین خود یافته ام).

39

40

در پنج سالگی

41

هنوز از ضربه ی ناباور میلاد خویش پریشان بودم

42

و با شغشغه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآگین برمی بالیدم

43

بی ریشه

44

بر خاکی شور

45

در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرین رشته ی نخل ها بر حاشیه ی آخرین خشک رود.

46

47

در پنج سالگی

48

بادیه در کف

49

در ریگزار عریان به دنبال نقش سراب می دویدم

50

پیشاپیش خواهرم که هنوز

51

با جذبه ی کهربایی مرد

52

بیگانه بود.

53

54

نخستین بار که در برابر چشمانم هابیل مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش ساله بودم.

55

و تشریفات

56

سخت درخور بود:

57

صف سربازان بود با آرایش خاموش پیادگان سرد شطرنج،

58

و شکوه پرچم رنگین رقص

59

و داردار شیپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل

60

تا هابیل از شنیدن زاری خویش زردرویی نبرد.

61

62

63

64

بامدادم من

65

خسته از با خویش جنگیدن

66

خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب

67

خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل

68

خسته ی خجلت از خود بردن هابیل.

69

دیری ست تا دم بر نیاورده ام اما اکنون

70

هنگام آن است که از جگر فریادی برآرم

71

که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید.

72

73

صف پیادگان سرد آراسته است

74

و پرچم

75

با هیبت رنگین

76

برافراشته.

77

78

تشریفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی

79

راست در خور انسانی که برآنند

80

تا همچون فتیله ی پردود شمعی بی بها

81

به مقراضش بچینند.

82

83

در برابر صف سردم واداشته اند

84

و دهان بند زردوز آماده است

85

بر سینی حلبی

86

کنار دسته یی ریحان و پیازی مشت کوب.

87

88

آنک نشمه ی نایب که پیش می آید عریان

89

با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

90

وینک رپ رپه ی طبل:

91

تشریفات آغاز می شود

92

93

هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره یی بی پایان تف کنم.

94

من بامداد نخستین و آخرینم

95

هابیلم من

96

بر سکوی تحقیر

97

شرف کیهانم من

98

تازیانه خورده ی خویش

99

که آتش سیاه اندوهم

100

دوزخ را

101

از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند.

102

103

104

۲

105

در بیمارستانی که بستر من در آن به جزیره یی در بی کرانگی می ماند

106

گیج و حیرت زده به هر سویی چشم می گردانم:

107

108

این بیمارستان از آن خنازیریان نیست.

109

سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند.

110

جذامیان آزادانه می خرامند، با پلک های نیم جویده

111

و دو قلب در کیسه ی فتق

112

و چرکابه یی از شاش و خاکشی در رگ

113

با جاروهای پر بر سرنیزه ها

114

به گردگیری ویرانه.

115

116

راهروها با احساس سهمگین حضور سایه یی هیولا که فرمان سکوت می دهد

117

محور خوابگاه هایی ست با حلقه های آهن در دیوارهای سنگ

118

و تازیانه و شمشیر بر دیوار.

119

اسهالیان

120

شرم را در باغچه های پرگل به قناره می کشند

121

و قلب عافیت در اتاق عمل می تپد

122

در تشتک خلاب و پنبه

123

میان خرناسه ی کفتارها زیر میز جراح.

124

125

اینجا قلب سالم را زالو تجویز می کنند

126

تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی

127

به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سردهی تا آستان مرگ

128

که می دانی

129

امنیت

130

بلال شیردانه یی ست

131

که در قفس به نصیب می رسد،

132

تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کفت نهد

133

و قوطی مسکن ها را در جیب روپوشت:

134

یکی صبح یکی شب، با عشق!

135

136

137

138

اکنون شب خسته از پناه شمشادها می گذرد

139

و در آشپزخانه

140

هم اکنون

141

دستیار جراح

142

برای صبحانه ی سرپزشک

143

شاعری گردنکش را عریان می کند

144

(کسی را اعتراضی هست؟)

145

146

و در نعش کشی که به گورستان می رود

147

مردگان رسمی هنوز تقلایی دارند

148

و نبض ها و زبان ها را هنوز

149

از تب خشم کوبش و آتشی هست.

150

151

152

153

عریان بر میز عمل چاربندم

154

اما باید نعره یی برکشم

155

شرف کیهانم آخر

156

هابیلم من

157

و در کدوکاسه ی جمجمه ام

158

چاشت سرپزشک را نواله یی هست.

159

160

به غریوی تلخ

161

نواله را به کامش زهر افعی خواهم کرد،

162

بامدادم آخر

163

طلیعه ی آفتابم.

164

165

۲۰ تیر ۱۳۶۳

166

167

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.