کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مرد مصلوب...

1

مرد مصلوب

2

دیگر بار به خود آمد.

3

درد

4

موجاموج از جریحه ی دست و پایش به درونش می دوید

5

در حفره ی یخ زده ی قلبش

6

در تصادمی عظیم

7

منفجر می شد

8

و آذرخش چشمک زن گدازه ی ملتهبش

9

ژرفاهای دور از دسترس درک او از لامتناهی حیاتش را

10

روشن می کرد.

11

12

دیگربار نالید:

13

« پدر، ای مهر بی دریغ،

14

چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده ای؟

15

مرا طاقت این درد نیست

16

آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر!»

17

و درد عریان

18

تندروار

19

در کهکشان سنگین تنش

20

از آفاق تا آفاق

21

به نعره درآمد که:

22

« بیهوده مگوی!

23

دست من است آن

24

که سلطنت مقدرت را

25

بر خاک

26

تثبیت

27

می کند.

28

29

جاودانگی ست این

30

که به جسم شکننده ی تو می خلد

31

تا نامت ابدالاباد

32

افسون جادویی نسخ بر فسخ اعتبار زمین شود.

33

34

به جز این ات راهی نیست:

35

با درد جاودانه شدن تاب آر ای لحظه ی ناچیز!»

36

37

38

39

و در آن دم در بازار اورشلیم

40

به راسته ی ریس بافان پیچید مرد سرگشته.

41

لبان تاریکش بر هم فشرده بود و

42

چشمان تلخش از نگاه تهی:

43

پنداری به اعماق تاریک درون خویش می نگریست.

44

در جان خود تنها بود

45

پنداری

46

تنها

47

در جان خود

48

به تنهایی خویش می گریست.

49

50

51

52

مرد مصلوب

53

دیگربار

54

به خود آمد.

55

جسمش سنگین تر از سنگینای زمین

56

بر مسمار جراحات زنده ی دستانش آویخته بود:

57

« سبکم سبکبارم کن ای پدر!

58

به گذار از این گذرگاه درد

59

یاری ام کن یاری ام کن یاری ام کن!»

60

61

و جاودانگی

62

رنجیده خاطر و خوار

63

در کهکشان بی مرز درد او

64

به شکایت

65

سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره کشان که:

66

« یاوه منال!

67

تو را در خود می گوارم من تا من شوی.

68

جاودانه شدن را به درد جویده شدن تاب آر!»

69

70

71

72

و در آن هنگام

73

برابر دکه ی ریس فروش یهودی

74

تاریک ایستاده بود مرد تلخ، انبانچه ی سی پاره ی نقره در مشتش.

75

حلقه ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمود

76

و انبانچه ی نفرت را

77

به دامن مرد یهودی پرتاب کرد مرد تلخ.

78

79

80

81

مرد مصلوب

82

از لجه ها ی سیاه بی خویشی برآمد دیگربار سایه ی مصلوب:

83

« به ابدیت می پیوندم.

84

من آبستن جاودانگی ام، جاودانگی آبستن من.

85

فرزند و مادر توامانم من،

86

اب و ابنم

87

مرا با شکوه تسبیح و تعظیم از خاطر می گذرانند

88

و چون خواهند نامم به زبان آرند

89

زانوی خاکساری بر خاک می گذارند:

90

El Cristo Rey!»

91

«Viva, Viva el Cristo Rey!

92

93

94

95

96

و درد

97

در جان سایه

98

به تبسمی عمیق شکوفید.

99

100

101

102

مرد تلخ که بر شاخه ی خشک انجیربنی وحشی نشسته بود سری جنباند و با خود گفت:

103

« چنین است آری.

104

می بایست از لحظه

105

از آستانه ی زمان تردید

106

بگذرد

107

و به گستره ی جاودانگی درآید.

108

زایش دردناکی ست اما از آن گزیر نیست.

109

بار ایمان و وظیفه شانه می شکند، مردانه باش!»

110

111

حلقه ی تسلیم را گردن نهاد و خود را

112

در فضا رها کرد.

113

با تبسمی.

114

115

116

117

شبح مصلوب در دل گفت:

118

119

« جسمی خرد و خونین

120

در رواق بلند سلطنت ابدی...

121

اینک، منم !

122

شاه شاهان!

123

حکم جاودانه ی فسخم بر نسخ اعتبار زمین!»

124

125

درد و جاودانگی به هم در نگریستند پیروزشاد

126

و دست در دست یکدیگر نهادند

127

و شبح مصلوب در تلخای سرد دلش اندیشید:

128

129

« اما به نزدیک خویش چه ام من؟

130

ابدیت شرمساری و سرافکندگی!

131

روشنایی مشکوک من از فروغ آن مرد اسخریوتی ست که دمی پیش

132

به سقوط در فضای سیاه بی انتهای ملعنت گردن نهاد.

133

انسانی برتر از آفریدگان خویش

134

برتر از اب و ابن و روح القدس.

135

پیش از آنکه جسمش را فدیه ی من و خداوند پدر کند

136

فروتنانه به فروشدن تن درداد

137

تا کفه ی خدایی ما چنین بلند برآید.

138

نور ابدیت من

139

سربه زیر

140

در سایه سار گردن فراز شهامت او گام بر خواهد داشت!»

141

142

با آهی تلخ

143

کوتاه و تلخ

144

145

سر خارآذین شبح بر سینه شکست و

146

«مسیحیت»

147

شد.

148

149

150

151

کامیاب و سیر

152

درد شتابان گذشت و

153

درمانده و حیران

154

جاودانگی

155

سر به زیر افکند.

156

157

زمین بر خود بلرزید

158

توفان به عصیان زنجیر برگسیخت

159

و خورشید

160

از شرمساری

161

چهره در دامن تاریک کسوف نهان کرد.

162

163

زیر خاک پشته ی خاموش

164

سوگواران به زانو درآمدند

165

و جاودانگی

166

سربند سیاهش را بر ایشان گسترد.

167

168

۳۱ شهریور ۱۳۶۵

169

170

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

متن شعر کپی شد.