سایر · سهراب سپهری
آوای گیاه
1
از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.
2
بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم.
3
مغاک جنبش را زیستم.
4
هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:
5
من ترا زیستم، شتاب دور دست!
6
رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
7
بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
8
و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
9
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.
10
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
11
و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
12
سایه تر شده ام
13
وسایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.
14
شب می شکافد ، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.
15
صبح از سفال آسمان می تراود.
16
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.