کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مسافر

1

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا

2

نگاه منتظری حجم وقت را می دید.

3

و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر

4

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

5

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

6

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.

7

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

8

گرفته بود به دست

9

و باد می زد خود را.

10

مسافر از اتوبوس

11

پیاده شد:

12

چه آسمان تمیزی!

13

و امتداد خیابان غربت او را برد.

14

غروب بود.

15

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

16

مسافر آمده بود

17

و روی صندلی راحتی ، کنار چمن

18

نشسته بود:

19

دلم گرفته ،

20

دلم عجیب گرفته است.

21

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

22

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

23

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

24

چه دره های عجیبی !

25

و اسب ، یادت هست ،

26

سپید بود

27

و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.

28

و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.

29

و بعد تونل ها ،

30

دلم گرفته ،

31

دلم عجیب گرفته است.

32

و هیچ چیز ،

33

نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،

34

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

35

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

36

نمی رهاند.

37

و فکر می کنم

38

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

39

شنیده خواهد شد.

40

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :

41

چه سیب های قشنگی !

42

حیات نشئه تنهایی است.

43

و میزبان پرسید:

44

قشنگ یعنی چه؟

45

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

46

و عشق ، تنها عشق

47

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

48

و عشق ، تنها عشق

49

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

50

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

51

- و نوشداری اندوه؟

52

- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

53

و حال ، شب شده بود.

54

چراغ روشن بود.

55

و چای می خوردند.

56

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

57

- چقدر هم تنها!

58

- خیال می کنم

59

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

60

- دچار یعنی

61

- عاشق.

62

- و فکر کن که چه تنهاست

63

اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.

64

- چه فکر نازک غمناکی !

65

- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

66

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

67

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

68

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

69

- نه ، وصل ممکن نیست ،

70

همیشه فاصله ای هست .

71

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.

72

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

73

همیشه فاصله ای هست.

74

دچار باید بود

75

و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف

76

حرام خواهد شد.

77

و عشق

78

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

79

و عشق

80

صدای فاصله هاست.

81

صدای فاصله هایی که

82

- غرق ابهامند

83

- نه ،

84

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

85

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

86

همیشه عاشق تنهاست.

87

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

88

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

89

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

90

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

91

به آب می بخشند.

92

و خوب می دانند

93

که هیچ ماهی هرگز

94

هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

95

و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق

96

در آب های هدایت روانه می گردند

97

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.

98

- هوای حرف تو آدم را

99

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

100

و در عروق چنین لحن

101

چه خون تازه محزونی!

102

حیاط روشن بود

103

و باد می آمد

104

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

105

اتاق خلوت پاکی است.

106

برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد!

107

دلم عجیب گرفته است.

108

خیال خواب ندارم.

109

کنار پنجره رفت

110

و روی صندلی نرم پارچه ای

111

نشست :

112

هنوز در سفرم .

113

خیال می کنم

114

در آب های جهان قایقی است

115

و من - مسافر قایق - هزار ها سال است

116

سرود زنده دریانوردهای کهن را

117

به گوش روزنه های فصول می خوانم

118

و پیش می رانم.

119

مرا سفر به کجا می برد؟

120

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

121

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

122

گشوده خواهد شد؟

123

کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش

124

و بی خیال نشستن

125

و گوش دادن به

126

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

127

و در کدام بهار

128

درنگ خواهد کرد

129

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

130

شراب باید خورد

131

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

132

همین.

133

کجاست سمت حیات ؟

134

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟

135

و گوش کن ، که همین حرف در تمام سفر

136

همیشه پنجره خواب را بهم میزند.

137

چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟

138

درست فکر کن

139

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟

140

چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟

141

درست فکر کن

142

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟

143

چه چیز پلک ترا می فشرد،

144

چه وزن گرم دل انگیزی ؟

145

سفر دارز نبود:

146

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.

147

و در مصاحبه باد و شیروانی ها

148

اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.

149

در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان

150

به جاجرود خروشان نگاه می کردی ،

151

چه اتفاق افتاد

152

که خواب سبز تار سارها درو کردند ؟

153

و فصل ؟ فصل درو بود.

154

و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو

155

کتاب فصل ورق خورد

156

و سطر اول این بود:

157

حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه حوا است.

158

نگاه می کردی :

159

میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

160

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل

161

نگاه می کردی ،

162

حضور سبز قبایی میان شبدرها

163

خراش صورت احساس را مرمت کرد.

164

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.

165

همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،

166

به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

167

و روی شانه ما دست می گذارد

168

و ما حرارت انگشت های روشن او را

169

بسان سم گوارایی

170

کنار حادثه سر می کشیم.

171

و نیز، یادت هست،

172

و روی ترعه آرام ؟

173

در آن مجادله زنگدار آب و زمین

174

که وقت از پس منشور دیده می شد

175

تکان قایق ، ذهن ترا تکانی داد:

176

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .

177

همیشه با نفس تازه راه باید رفت

178

و فوت باید کرد

179

که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.

180

کجاست سنگ رنوس ؟

181

من از مجاورت یک درخت می آیم

182

که روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :

183

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.

184

شراب را بدهید

185

شتاب باید کرد:

186

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

187

و مثل آب

188

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

189

روانم.

190

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد

191

و ایستادم تا

192

دلم قرار بگیرد،

193

صدای پرپری آمد

194

و در که باز شد

195

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

196

و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،

197

در آن سفر که لب رودخانه بابل

198

به هوش آمدم،

199

نوای بربط خاموش بود

200

و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد

201

و چند بربط بی تاب

202

به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

203

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی

204

به سمت پرده خاموش ارمیای نبی

205

اشاره می کردند.

206

و من بلند بلند

207

کتاب جامعه می خواندم.

208

و چند زارع لبنانی

209

که زیر سدر کهن سالی

210

نشسته بودند

211

مرکبات درختان خویش را در ذهن

212

شماره می کردند.

213

کنار راه سفر کودکان کور عراقی

214

به خط لوح حمورابی

215

نگاه می کردند.

216

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را

217

مرور می کردم.

218

سفر پر از سیلان بود.

219

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

220

گرفته بود و سیاه

221

و بوی روغن می داد.

222

و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ،

223

شیارهای غریزه، و سایه های مجال

224

کنار هم بودند.

225

میان راه سفر، از سرای مسلولین

226

صدای سرفه می آمد.

227

زنان فاحشه در آسمان آبی شهر

228

شیار روشن جت ها را

229

نگاه می کردند

230

و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،

231

سپورهای خیابان سرود می خواندند

232

و شاعران بزرگ

233

به برگ های مهاجر نماز می بردند.

234

و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن

235

به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،

236

به غربت تر یک جوی می پیوست،

237

به برق ساکت یک فلس،

238

به آشنایی یک لحن،

239

به بیکرانی یک رنگ.

240

سفر مرا به زمین های استوایی برد.

241

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

242

چه خوب یادم هست

243

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

244

وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

245

من از مصاحبت آفتاب می آیم،

246

کجاست سایه؟

247

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است

248

و بوی چیدن از دست باد می آید

249

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

250

و به حال بیهوشی است.

251

در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند

252

که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.

253

هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را

254

نمی شناسد.

255

هنوز برگ

256

سوار حرف اول باد است.

257

هنوز انسان چیزی به آب می گوید

258

و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است

259

و در مدار درخت

260

طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.

261

صدای همهمه می آید.

262

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.

263

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

264

به من می آموزند،

265

فقط به من.

266

و من مفسر گنجشک های دره گنگم

267

وگوشواره عرفان نشان تبت را

268

برای گوش بی آذین دختران بنارس

269

کنار جاده سرنات شرح داده ام.

270

به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها

271

تمام وزن طراوت را

272

که من

273

دچار گرمی گفتارم.

274

و ای تمام درختان زینت خاک فلسطین

275

وفور سایه خود را به من خطاب کنید،

276

به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف طور می آید

277

و از حرارت تکلیم در تب و تاب است.

278

ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد

279

و شاهراه هوا را

280

شکوه شاه پرکهای انتشار حواس

281

سپید خواهد کرد

282

برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!

283

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.

284

ولی هنوز سواری است پشت باره شهر

285

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

286

به دوش پلک تر اوست.

287

هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها

288

بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.

289

هنوز تاجز یزدی ، کنار جاده ادویه

290

به بوی امتعه هند می رود از هوش.

291

و در کرانه هامون، هنوز می شنوی :

292

- بدی تمام زمین را فرا گرفت.

293

- هزار سال گذشت،

294

- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

295

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

296

و نیمه راه سفر، روی ساحل جمنا

297

نشسته بودم

298

و عکس تاج محل را در آب

299

نگاه می کردم:

300

دوام مرمری لحظه های اکسیری

301

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.

302

ببین، دو بال بزرگ

303

به سمت حاشیه روح آب در سفرند.

304

جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.

305

بیا، و ظلمت ادراک را چراغان کن

306

که یک اشاره بس است:

307

حیات ضربه آرامی است

308

به تخته سنگ مگار

309

و در مسیر سفر مرغ های باغ نشاط

310

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

311

به من سلامت یک سرو را نشان دادند.

312

و من عبادت احساس را،

313

و به پاس روشنی حال،

314

کنار تال نشستم، و گرم زمزمه کردم.

315

عبور باید کرد

316

و هم نورد افق های دور باید شد

317

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

318

عبور باید کرد

319

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

320

من از کنار تغزل عبور می کردم

321

و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.

322

زنی شنید،

323

کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.

324

در ابتدای خودش بود

325

و دست بدوی او شبنم دقایق را

326

به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.

327

من ایستادم.

328

و آفتاب تغزل بلند بود

329

و من مواظب تبخیر خوابها بودم

330

و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن

331

شماره می کردم:

332

خیال می کردیم

333

بدون حاشیه هستیم.

334

خیال می کردیم

335

بدون حاشیه هستیم.

336

خیال می کردیم

337

میان متن اساطیری تشنج ریباس

338

شناوریم

339

و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.

340

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم

341

که چشم زن به من افتاد:

342

صدای پای تو آمد، خیال کردم باد

343

عبور می کند از روی پرده های قدیمی.

344

صدای پای ترا در حوالی اشیا

345

شنیده بودم.

346

- کجاست جشن خطوط؟

347

- نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من.

348

- من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟

349

- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان

350

پر از سوح عطش کن.

351

- کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف

352

دقیق خواهد شد

353

و راز رشد پنیرک را

354

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟

355

- و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،

356

صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.

357

- ودر کدام زمین بود

358

که روی هیچ نشستیم

359

و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟

360

- جرقه های محال از وجود بر می خاست.

361

- کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد

362

و نا پدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟

363

- و در مکالمه جسم ها مسیر سپیدار

364

چقدر روشن بود !

365

- کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

366

عبور باید کرد .

367

صدای باد می آید، عبور باید کرد.

368

و من مسافرم ، ای بادهای همواره!

369

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

370

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

371

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

372

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

373

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

374

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

375

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

376

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.

377

و در تنفس تنهایی

378

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

379

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

380

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

381

حضور هیچ ملایم را

382

به من نشان بدهید.

383

بابل، بهار ۱۳۴۵

متن شعر کپی شد.