سایر · سهراب سپهری
پیغام ماهی ها
1
رفته بودم سر حوض
2
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
3
آب در حوض نبود .
4
ماهیان می گفتند:
5
هیچ تقصیر درختان نیست.
6
ظهر دم کرده تابستان بود ،
7
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
8
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.
9
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
10
برق از پولک ما رفت که رفت.
11
ولی آن نور درشت ،
12
عکس آن میخک قرمز در آب
13
که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،
14
چشم ما بود.
15
روزنی بود به اقرار بهشت.
16
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
17
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.
18
باد می رفت به سر وقت چنار.
19
من به سر وقت خدا می رفتم.