سایر · سهراب سپهری
سراب
1
آفتاب است و، بیابان چه فراخ!
2
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
3
غیر آوای غرابان، دیگر
4
بسته هر بانگی از این وادی رخت.
5
در پس پردهی از گرد و غبار
6
نقطهی لرزد از دور سیاه:
7
چشم اگر پیش رود، می بیند
8
آدمی هست که می پوید راه.
9
تنش از خستگی افتاده ز کار.
10
بر سر و رویش بنشسته غبار.
11
شده از تشنگی اش خشک گلو.
12
پای عریانش مجروح ز خار.
13
هر قدم پیش رود، پای افق
14
چشم او بیند دریایی آب.
15
اندکی راه چو می پیماید
16
می کند فکر که می بیند خواب.