سایر · فروغ فرخزاد
آبتنی
1
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
2
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را به گوش چشمه بگویم
3
4
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
5
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را به سوی خویش کشیدند
6
7
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل به روی گیسوی من ریخت
8
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
9
10
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تن به علف های نرم و تازه فشردم
11
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
12
13
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار و تشنه و تب دار
14
ناگه در هم خزید ... راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار