کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

عصیان ( بندگی )

1

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

2

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز

3

4

گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما

تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی

5

سرگذشت تیره من ، سرگذشتی نیست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

6

7

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

8

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام طوفانها

9

10

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

11

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر -

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا !

12

13

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه تاریک بدرودی

14

دستهایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

15

16

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

17

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

18

19

آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟

تا زنی بر سنگ ، جام خود پرستی را

20

یک زمان با من نشینی ، با من خاکی

از لب شعرم بنوشی درد هستی را

21

22

سالها در خویش افسردم ، ولی امروز

شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

23

یا خمش سازی خروش بی شکیبم را

یا تو را من شیوه ای دیگر بیاموزم

24

25

دانم از درگاه خود می رانیم ، اما

تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی

26

سرگذشت تیره من ، سرگذشتی نیست

کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی

27

28

چیستم من ؟ زاده یک شام لذتبار

ناشناسی پیش می راند در این راهم

29

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم ، بی آنکه خود خواهم

30

31

کی رهایم کرده ای ، تا با دوچشم باز

برگزینم قالبی ، خود از برای خویش ؟

32

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

خود به آزادی نهم در راه ، پای خویش

33

34

من به دنیا آمدم تا در جهان تو

حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

35

پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟

من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

36

37

روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت

ظلمت شبهای کور دیرپای تو

38

روزها رفتند و آن آوای لالایی

مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو

39

40

کودکی همچون پرستوهای رنگین بال

رو به سوی آسمانهای دگر پر زد

41

نطفه اندیشه در مغزم به خود جنبید

میهمانی بی خبر انگشت بر در زد

42

43

می دویدم در بیابانهای وهم انگیز

می نشستم در کنار چشمه ها سرمست

44

می شکستم شاخه های راز را ، اما

از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست

45

46

راه من تا دور دست دشتها می رفت

من شناور در شط اندیشه های خویش

47

می خزیدم در دل امواج سرگردان

می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش

48

49

عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم ،

چیستم من ؟ از کجا آغاز می یابم ؟

50

گر سرا پا نور گرم زندگی هستم

از کدامین آسمان راز می تابم ؟

51

52

از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش ؟

دانه اندیشه را در من که افشانده است ؟

53

چنگ در دست من و من چنگی مغرور

یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است ؟

54

55

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم

باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟

56

باز آیا می توانسم که ره یابم

در معماهای این دنیای رازآلود ؟

57

58

ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ

59

سایه افکندی بر آن (پایان) و دانستم

پای تا سر هیچ هستم ، هیچ هستم ، هیچ

60

61

سایه افکندی بر آن (پایان) و در دستت

ریسمانی بود و آن سویش به گردنها

62

می کشیدی خلق را در کوره راه عمر

چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا

63

64

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :

( آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد

65

هر که شیطان را به جایم بر گزیند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد . )

66

67

خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

68

گاه نقش قدرتت ، گه نقش بیدادت

گاه نقش دیدگان خودپرست تو

69

70

گوسپندی در میان گله سرگردان

آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !

71

آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی

می زده در گوشه ای آرام آسوده

72

73

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :

آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد

74

هر که شیطان را به جایم برگزیند ، او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .

75

76

آفریدی خود تو این شیطان ملعون را

عاصیش کردی و او را سوی ما راندی

77

این تو بودی ، این تو بودی کز یکی شعله

دیوی اینسان ساختی ، در راه بنشاندی

78

79

مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

80

لذتی وحشی شود در بستری خاموش

بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

81

82

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش

شعر شد ، فریاد شد ، عشق و جوانی شد

83

عطر گلها شد به روی دشتها پاشید

رنگ دنیا شد ، فریب زندگانی شد

84

85

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش می شد درون خم به جوش آمد

86

آن چنان در جان می خواران خروش افکند

تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد

87

88

نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید

لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد

89

خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد

عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد

90

91

سحر آوازش در این شبهای ظلمانی

هادی گم کرده راهان در بیابان شد

92

بانگ پایش در دل محرابها رقصید

برق چشمانش چراغ رهنوردان شد

93

94

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش

در ره زیبا پرستانش رها کردی

95

آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش

گنبد مینای ما را پر صدا کردی

96

97

چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی

ما به پای افتاده در راه سجود تو

98

رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تیره قوم (ثمود) تو

99

100

خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه

چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی

101

تندباد خشم تو بر قوم (لوط) آمد

سوختیشان ، سوختی با برق سوزانی

102

103

وای از این بازی ، از این بازی درد آلود

از چه ما را این چنین بازیچه می سازی ؟

104

رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم

گرم می چرخانی و بیهوده می تازی

105

106

چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد

با (خطا) ، این لفظ مبهم ، آشنا گشتیم

107

تو خطا را آفریدی ، او به خود جنبید

تاخت بر ما ، عاقبت نفس خطا گشتیم

108

109

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود

هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟

110

هیچ در این روح طغیان کرده عاصی

زو نشانی بود ، یا آوای پایی بود ؟

111

112

تو من و ما را پیاپی می کشی در گود

تا بگویی می توانی این چنین باشی

113

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم

بر سر ما پتک سرد آهنین باشی

114

115

چیست این شیطان از درگاه ها رانده ؟

در سرای خامش ما میهمان مانده

116

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی

عطر لذتهای دنیا را بیافشانده

117

118

چیست او ، جز آن چه تو می خواستی باشد

تیره روحی ، تیره جانی ، تیره بینایی

119

تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند

تیره آغازی ، خدایا ، تیره پایانی

120

121

میل او کی مایه این هستی تلخست ؟

رای او را کی از او در کار پرسیدی ؟

122

گر رهایش کرده بودی تا به خود باشد

هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی

123

124

ای بسا شبها که در خواب من آمد او

چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند

125

سخت می نالید و می دیدم که بر لبهاش

ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند

126

127

شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا

گوشه ای می جست تا از خود رها گردد

128

پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان

قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

129

130

ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد

گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است :

131

شیطان : تف بر این هستی ، بر این هستی دردآلود

تف بر این هستی که این سان نفرت انگیزست

132

133

خالق من او ، و او هر دم به گوش خلق

از چه می گوید چنان بودم ، چنین باشم

134

من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟

او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم

135

136

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت

دام صیادی به دستم داد و رامم کرد

137

تا هزاران طعمه در دام افکنم ، ناگاه

عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد

138

139

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت

منتظر ، برپا ، ملک های عذاب او

140

نیزه های آتشین و خیمه های دود

تشنه قربانیان بی حساب او

141

142

میوه تلخ درخت وحشی (زقوم)

همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل

143

آن شراب از حمیم دوزخ آغشته

نازده کس را شرار تازه ای در دل

144

145

دوزخش از ضجه های درد خالی بود

دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت

146

تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد

او به من رسم فریب خلق را آموخت

147

148

من چه هستم ؟ خود سیه روزی که بر پایش

بندهای سرنوشتی تیره پیچیده

149

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه

راه ما را او گزیده ، نیک سنجیده

150

151

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه

راه ، راهی نیست تا راهی به او جوییم

152

تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟

راه ناپیداست ، ما خود راهی اوییم

153

154

ای مریدان من ، ای نفرین او بر ما

ای مریدان من ، ای فریاد ما از او

155

ای همه بیداد او ، بیداد او بر ما

ای سراپا خنده های شاد ما از او

156

157

ما نه دریاییم تا خود موج خود گردیم

ما نه طوفانیم تا خود خشم خود باشیم

158

ما که از چشمان او بیهوده افتادیم

از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ؟

159

160

ما نه آغوشیم ، تا از خویشتن سوزیم

ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم

161

ما نه (ما) هستیم تا بر ما گنه باشد

ما نه (او) هستیم تا از خویشتن ترسیم

162

163

ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم

دام خود را با فریبی تازه می گسترد

164

او برای دوزخ تبدار سوزانش

طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد

165

166

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه

من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم

167

گر چه او کوشیده تا خوابم کند ، اما

( من که شیطانم ، دریغا ، سخت بیدارم )

168

169

ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت

اشک باریدم ، پیاپی اشک باریدم

170

ای بسا شبها که من لبهای شیطان را

چون ز گفتن مانده بود ، آرام بوسیدم

171

172

ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین

دستهایم با نوازش ها فرود آمد

173

ای بسا شبها که تا آوای او برخاست

زانوانم بی تامل در سجود آمد

174

175

ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ

آرزو می کرد تا یک دم برون باشد

176

آرزو می کرد تا روح صفا گردد

نی خدای نیمی از دنیای دون باشد

177

178

بارالها ، حاصل این خود پرستی چیست ؟

( ما که خود افتادگان زار مسکینیم )

179

ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار

نقش دستی ، نقش جادویی نمی بینیم

180

181

ساختی دنیای خاکی را و می دانی

پای تا سر جز سرابی ، جز فریبی نیست

182

ما عروسکها و دستان تو دربازی

کفر ما ، عصیان ما ، چیز غریبی نیست

183

184

شکر گفتی گفتنت ، شکر تو را گفتیم

لیک دیگر تا به کی شکر تو را گوییم

185

راه می بندی و می خندی به ره پویان

در کجا هستی ، کجا ، تا در تو ره جوییم ؟

186

187

ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم

پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟

188

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟

این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟

189

190

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان

سر به سر آتش ، سراپا ناله های درد

191

بس غل و زنجیرهای تفته بر پاها

از غبار جسم ها ، خیزنده دودی سرد

192

193

خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز

خرقه پوش زاهد و رند خراباتی

194

می فروش بیدل و میخواره سرمست

ساقی روشنگر و پیر سماواتی

195

196

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان

باز آنجا دوزخی در انتظار ماست

197

بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل

هر زمان گوید که در هر کار یار ماست !

198

199

یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی

آن که از بخت سیاهش نام (شیطان) بود

200

آن که در کار تو و عدل تو حیران بود

هر چه او می گفت ، دانستم ، نه جز آن بود

201

202

این منم آن بنده عاصی که نامم را

دست تو با زیور این گفته ها آراست

203

وای بر من ، وای بر عصیان و طغیانم

گر بگویم ، یا نگویم ، جای من آنجاست

204

205

باز در روز قیامت بر من ناچیز

خرده می گیری که روزی کفرگو بودم

206

در ترازو می نهی بار گناهم را

تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم

207

208

کفه ای لبریز از بار گناه من

کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا

209

چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟

میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟

210

211

خود چه آسانست در آن روز هول انگیز

روی در روی تو ، از (خود) گفتگو کردن

212

آبرویی را که هر دم می بری از خلق

در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !

213

214

در کتابی ، یا که خوابی ، خود نمی دانم

نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم

215

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس

در ترازویت ریا دیدم ، ریا دیدم

216

217

خشم کن ، اما ز فریادم مپرهیزان

من که فردا خاک خواهم شد ، چه پرهیزی

218

خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود

تو گرسنه ، من ، خدایا ، صید ناچیزی

219

220

تو گرسنه ، دوزخ آنجا کام بگشوده

مارهای زهرآگین تک درختانش

221

از دم آنها فضاها تیره و مسموم

آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش

222

223

در پس دیوارهایی سخت پا برجا

(هاویه) آن آخرین گودال آتشها

224

خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد

جسم های خاکی و بی حاصل ما را

225

226

کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی

یا چو دادی ، هستی ما هستی ما بود

227

می چشیدم این شراب ارغوانی را

نیستی ، آن گه ، خمار مستی ما بود

228

229

سالها ما آدمکها بندگان تو

با هزاران نغمه ساز تو رقصیدیم

230

عاقبت هم زآتش خشم تو می سوزیم

معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم

231

232

تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم

چهر خود را در حریر مهر پوشاندی

233

از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز

نسیه دادی ، نقد عمر از خلق بستاندی

234

235

گرم از هستی ، ز هستی ها حذر کردند

سالها رخساره بر سجاده ساییدند

236

از تو نامی بر لب و در عالم رویا

جامی از می چهره ای زآن حوریان دیدند

237

238

هم شکستی ساغر (امروزهاشان) را

هم به (فرداهایشان) با کینه خندیدی

239

گور خود گشتند و ای باران رحمتها

قرنها بگذشت و بر آن نباریدی

240

241

از چه می گویی حرامست این می گلگون ؟

در بهشتت جویها از می روان باشد

242

هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا

حوری ای از حوریان آسمان باشد

243

244

می فریبی هر نفس ما را به افسونی

می کشانی هر زمان ما را به دریایی

245

در سیاهی های این زندان می افروزی

گاه از باغ بهشتت شمع رویایی

246

247

ما اگر در این جهان بی در و پیکر

خویش را در ساغری سوزان رها کردیم

248

بارالها ، باز هم دست تو در کارست

از چه می گویی که کاری ناروا کردیم ؟

249

250

در کنار چشمه های سلسبیل تو

ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را

251

سایه های سدر و طوبا زآن خوبان باد

بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را

252

253

حافظ ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

بر (جویی) بفروخت این باغ بهشتی را

254

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟

تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را

255

256

چیست این افسانه رنگین عطرآلود ؟

چیست این رویای جادوبار سحرآمیز ؟

257

کیستند این حوریان این خوشه های نور ؟

جامه هاشان از حریر نازک پرهیز

258

259

کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم

لرزش موج خیال انگیز دامانها

260

می خرامند از دری بر درگهی آرام

سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها

261

262

آبها پاکیزه تر از قطره های اشک

نهرها بر سبزه های تازه لغزیده

263

میوه ها چون دانه های روشن یاقوت

گاه چیده ، گاه بر هر شاخه ناچیده

264

265

سبز خطانی سراپا لطف و زیبایی

ساقیان بزم و رهزن های گنج دل

266

حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها

گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل

267

268

قصر ها ، دیوارهاشان مرمر مواج

تخت ها ، بر پایه هاشان دانه الماس

269

پرده ها چون بالهایی از حریر سبز

از فضاها می تراود عطر تند یاس

270

271

ما در اینجا خاک پای باده و معشوق

ناممان میخوارگان رانده رسوا

272

تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی

مومنان بی گناه پارسا خو را

273

274

آن (گناه) تلخ وسوزانی که در راهش

جان ما را شوق وصلی و شتابی بود

275

در بهشتت ناگهان نام دگر بگرفت

در بهشتت ، بارالها ، خود ثوابی بود

276

277

هر چه داریم از تو داریم ، ای که خود گفتی :

( مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست

278

هر که را من خواهم او را تیره دل سازم

هر که را من برگزینم ، پاکدامانست )

279

280

پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش

تا درون غرفه های عاج ره یابیم

281

یا برانی یا بخوانی ، میل میل تست

ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم

282

283

تو چه هستی ای همه هستی ما از تو ؟

تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی ؟

284

دیگران در کار گل مشغول و تو در گل

می دمی ، تا بنده سر گشته ای سازی

285

286

تو چه هستی ، ای همه هستی ما از تو ؟

جز یکی سدی به راه جستجوی ما

287

گاه در چنگال خشمت میفشاریمان

گاه می آیی و می خندی به روی ما

288

289

تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش

دیده در آیینه دنیا جمال خویش

290

هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه های بی زوال خویش

291

292

برق چشمان سرابی ، رنگ نیرنگی

شیره شبهای شومی ، ظلمت گوری

293

شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم

تشنه سرخی خونی ، دشمن نوری

294

295

خود پرستی تو ، خدایا ، خود پرستی تو

کفر می گویم ، تو خارم کن ، تو خاکم کن

296

با هزاران ننگ آلودی مرا اما

گر خدایی - در دلم بنشین و پاکم کن

297

298

لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم

299

بعد از آن یا اشک ، یا لبخند ، یا فریاد

فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

متن شعر کپی شد.