کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آیه های زمینی

1

آن گاه

2

خورشید سرد شد

3

و برکت از زمین ها رفت

4

5

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

6

و ماهیان به دریاها خشکیدند

7

و خاک مردگانش را

8

زان پس به خود نپذیرفت

9

10

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

11

مانند یک تصور مشکوک

12

پیوسته در تراکم و طغیان بود

13

و راه ها ادامه خود را

14

در تیرگی رها کردند

15

16

دیگر کسی به عشق نیندیشید

17

دیگر کسی به فتح نیندیشید

18

و هیچ کس

19

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

20

21

در غارهای تنهایی

22

بیهودگی به دنیا آمد

23

خون بوی بنگ و افیون می داد

24

زنهای باردار

25

نوزادهای بی سر زاییدند

26

و گاهواره ها از شرم

27

به گورها پناه آوردند

28

29

چه روزگار تلخ و سیاهی

30

نان ، نیروی شگفت رسالت را

31

مغلوب کرده بود

32

پبغمبران گرسنه و مفلوک

33

از وعده گاه های الهی گریختند

34

و بره های گمشده عیسی

35

دیگر صدای هی هی چوپانی را

36

در بهت دشت ها نشنیدند

37

38

در دیدگان آینه ها گویی

39

حرکات و رنگها و تصاویر

40

وارونه منعکس می گشت

41

و بر فراز سر دلقکان پست

42

و چهره وقیح فواحش

43

یک هاله مقدس نورانی

44

مانند چتر مشتعلی می سوخت

45

46

مرداب های الکل

47

با آن بخار های گس مسموم

48

انبوه بی تحرک روشنفکران را

49

به ژرفنای خویش کشیدند

50

و موشهای موذی

51

اوراق زرنگار کتب را

52

در گنجه های کهنه جویدند

53

54

خورشید مرده بود

55

خورشید مرده بود ، و فردا

56

در ذهن کودکان

57

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

58

59

آنها غرابت این لفظ کهنه را

60

در مشق های خود

61

با لکه درشت سیاهی

62

تصویر می نمودند

63

64

مردم ،

65

گروه ساقط مردم

66

دلمرده و تکیده و مبهوت

67

در زیر بار شوم جسدهاشان

68

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

69

و میل دردناک جنایت

70

در دستهایشان متورم می شد

71

72

گاهی جرقه ای ، جرقه ناچیزی

73

این اجتماع ساکت بی جان را

74

یکباره از درون متلاشی می کرد

75

آنها به هم هجوم می آوردند

76

مردان گلوی یکدیگر را

77

با کارد می دریدند

78

و در میان بستری از خون

79

با دختران نابالغ

80

همخوابه می شدند

81

82

آنها غریق وحشت خود بودند

83

و حس ترسناک گنهکاری

84

ارواح کور و کودنشان را

85

مفلوج کرده بود

86

87

پیوسته در مراسم اعدام

88

وقتی طناب دار

89

چشمان پر تشنج محکومی را

90

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

91

آنها به خود فرو می رفتند

92

و از تصور شهوتناکی

93

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

94

اما همیشه در حواشی میدان ها

95

این جانیان کوچک را می دیدی

96

که ایستاده اند

97

و خیره گشته اند

98

به ریزش مداوم فواره های آب

99

100

شاید هنوز هم

101

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

102

یک چیز نیم زنده مغشوش

103

بر جای مانده بود

104

که در تلاش بی رمقش می خواست

105

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

106

107

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

108

خورشید مرده بود

109

و هیچ کس نمی دانست

110

که نام آن کبوتر غمگین

111

کز قلب ها گریخته ، ایمانست

112

113

آه ، ای صدای زندانی

114

آیا شکوه یاس تو هرگز

115

از هیچ سوی این شب منفور

116

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

117

آه ، ای صدای زندانی

118

ای آخرین صدای صدا ها ...

متن شعر کپی شد.