کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

دیدار در شب

1

و چهره شگفت

2

از آن سوی دریچه به من گفت

3

( حق با کسیست که می بیند

4

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

5

اما خدای من

6

آیا چگونه می شود از من ترسید ؟

7

من ، من که هیچ گاه

8

جز بادبادکی سبک و ولگرد

9

بر پشت بام های مه آلود آسمان

10

چیزی نبوده ام

11

و عشق و میل و نفرت و دردم را

12

در غربت شبانه قبرستان

13

موشی به نام مرگ جویده است . )

14

15

و چهره شگفت

16

با آن خطوط نازک دنباله دار سست

17

که باد طرح جاریشان را

18

لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد

19

و گیسوان نرم و درازش

20

که جنبش نهانی شب می ربودشان

21

و بر تمام پهنه شب می گشودشان

22

همچون گیاه های ته دریا

23

در آن سوی دریچه روان بود

24

و داد زد :

25

( باور کنید

26

من زنده نیستم )

27

28

من از ورای او تراکم تاریکی را

29

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

30

می دیدم ، آه ، ولی او ...

31

32

او بر تمام این همه می لغزید

33

و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

34

گویی که حس سبز درختان بود

35

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

36

37

حق با شماست

38

من هیچ گاه پس از مرگم

39

جرات نکرده ام که در آیینه بنگرم

40

و آن قدر مرده ام

41

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

42

آه

43

آیا صدای زنجره ای را

44

که در پناه شب ، به سوی ماه می گریخت

45

از انتهای باغ شنیدید ؟

46

47

من فکر می کنم که تمام ستاره ها

48

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

49

و شهر ، شهر چه ساکت بود

50

من در سراسر طول مسیر خود

51

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

52

و چند رفتگر

53

که بوی خاکروبه و توتون می دادند

54

و گشتیان خسته خواب آلود

55

با هیچ چیز روبرو نشدم

56

57

افسوس

58

من مرده ام

59

و شب هنوز هم

60

گویی ادامه همان شب بیهوده ست .

61

62

خاموش شد

63

و پهنه وسیع دو چشمش را

64

احساس گریه ، تلخ و کدر کرد

65

66

آیا شما که صورتتان را

67

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

68

مخفی نموده اید

69

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید

70

که زنده های امروزی

71

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟

72

گویی که کودکی

73

در اولین تبسم خود پیر گشته است

74

و قلب - این کتیبه مخدوش

75

که در خطوط اصلی آن دست برده اند -

76

به اعتبار سنگی خود دیگر

77

احساس اعتماد نخواهد کرد

78

79

شاید که اعتیاد به بودن

80

و مصرف مدام مسکن ها

81

امیال پاک و ساده انسانی را

82

به ورطه زوال کشانده ست

83

شاید که روح را

84

به انزوای یک جزیره نامسکون

85

تبعید کرده اند

86

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

87

پس این پیادگان که صبورانه

88

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

89

آن بادپا سوارانند ؟

90

و این خمیدگان لاغر افیونی

91

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

92

پس راست است ، راست ، که انسان

93

دیگر در انتظار ظهوری نیست

94

و دختران عاشق

95

با سوزن دراز برودری دوزی

96

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

97

98

اکنون طنین جیغ کلاغان

99

در عمق خواب های سحرگاهی

100

احساس می شود

101

آیینه ها به هوش می آیند

102

و شکل های منفرد و تنها

103

خود را به اولین کشاله بیداری

104

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

105

تسلیم می کنند .

106

107

افسوس من با تمام خاطره هایم

108

از خون ، که جز حماسه خونین نمی سرود

109

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

110

خود را چنین حقیر نمی زیست

111

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

112

و گوش می کنم : نه صدایی

113

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

114

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

115

( دیگر غبار مقبره ها را هم

116

بر هم نمی زند )

117

118

لرزید

119

و بر دو سوی خویش فرو ریخت

120

و دستهای ملتمسش از شکاف ها

121

مانند آه های طویلی ، به سوی من

122

پیش آمدند

123

124

( سرد است

125

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

126

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

127

از آشنا شدن به چهره فناشده خویش

128

وحشت نداشته باشد ؟

129

آیا زمان آن نرسیده ست

130

که این دریچه باز شود باز باز باز

131

که آسمان ببارد

132

و مرد بر جنازه مرد خویش

133

زاری کنان نماز گزارد ؟ )

134

135

شاید پرنده بود که نالید

136

یا باد ، در میان درختان

137

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

138

چون موجی از تاسف و شرم و درد

139

بالا می آمدم

140

و از میان پنجره می دیدم

141

که آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ

142

و همچنان دراز به سوی دو دست من

143

در روشنایی سپیده دمی کاذب

144

تحلیل می روند

145

و یک صدا که در افق سرد

146

فریاد زد :

147

( خداحافظ . )

متن شعر کپی شد.