کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

ای مرز پرگهر ...

1

فاتح شدم

2

خود را به ثبت رساندم

3

خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم

4

و هستیم به یک شماره مشخص شد

5

پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران

6

7

دیگر خیالم از همه سو راحت است

8

آغوش مهربان مام وطن

9

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

10

لالایی تمدن و فرهنگ

11

و جق و جق جقجقه قانون...

12

آه

13

دیگر خیالم از همه سو راحتست

14

15

از فرط شادمانی

16

رفتم کنار پنجره ، با اشتیاق ، ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از غبار پهن

17

و بوی خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود

18

درون سینه فرو دادم

19

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

20

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

21

22

در سرزمین شعر و گل و بلبل

23

موهبتیست زیستن ، آن هم

24

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته می شود

25

26

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ، ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم

27

که حقه بازها ، همه در هیات غریب گدایان

28

در لای خاکروبه ، به دنبال وزن و قافیه می گردند

29

و از صدای اولین قدم رسمیم

30

یکباره از میان لجن زارهای تیره ، ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز

31

که از سر تفنن

32

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند

33

با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند

34

و اولین نفس زدن رسمیم

35

آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ

36

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

37

38

موهبتیست زیستن ، آری

39

در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری

40

و شیخ ، ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری

41

شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر

42

گهواره مولفان (فلسفه ای بابا به من چه ولش کن)

43

مهد مسابقات المپیک هوش - وای !

44

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت می زنی ، از آن

45

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید

46

و برگزیدگان فکری ملت

47

وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند

48

هر یک به روی سینه ، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی

49

و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و می دانند

50

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست ، نه نادانی

51

52

فاتح شدم بله فاتح شدم

53

اکنون به شادمانی این فتح

54

در پای آینه ، با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم

55

و می پرم به روی طاقچه تا ، با اجازه ، چند کلامی

56

در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

57

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

58

همراه با طنین کف زدنی پر شور

59

بر فرق فرق خویش بکوبم

60

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که یک روز زنده بود

61

و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست ، بهره خواهم برد

62

63

من می توانم از فردا

64

در کوچه های شهر ، که سرشار از مواهب ملیست

65

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

66

گردش کنان قدم بردارم

67

و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به دیوار مستراح های عمومی بنویسم

68

خط نوشتم که خر کند خنده

69

70

من می توانم از فردا

71

همچون وطن پرست غیوری

72

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

73

هر چارشنبه بعد از ظهر ، آن را

74

با اشتیاق و دلهره دنبال می کند

75

در قلب و مغز خویش داشته باشم

76

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

77

که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

78

یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی

79

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

80

81

من می توانم از فردا

82

در پستوی مغازه خاچیک

83

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ، ز چند گرم جنس دست اول خالص

84

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

85

و پخش چند یا حق و یا هو و وغ وغ و هوهو

86

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

87

و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

88

و طرح اولین رمان بزرگم را

89

که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی

90

رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت

91

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت

92

اشنوی اصل ویژه بریزم

93

94

من می توانم از فردا

95

با اعتماد کامل

96

خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش

97

در مجلس تجمع و تامین آتیه

98

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

99

زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش - و تملق و کرنش را می خوانم

100

و شیوه (درست نوشتن) را می دانم

101

من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام

102

که گرچه نان ندارد ، اما به جای آن میدان دید باز و وسیعی دارد

103

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

104

از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر

105

و از جنوب به میدان باستانی اعدام

106

و در مناطق پر ازدحام ، به میدان توپخانه رسیده ست

107

108

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

109

از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی

110

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته

111

- آن هم فرشته از خاک وگل سرشته -

112

به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند

113

114

فاتح شدم بله فاتح شدم

115

پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران

116

که در پناه پشتکار و اراده

117

به آن چنان مقام رفیعی رسیده است ، که در چارچوب پنجره ای

118

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست

119

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه - نه از راه پلکان -

120

خود را

121

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

122

و آخرین وصیتش اینست

123

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه ، حضرت استاد آبراهام صهبا

124

مرثیه ای به قافیه کشک در رثای حیاتش رقم زند

متن شعر کپی شد.