کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

1

و این منم

2

زنی تنها

3

در آستانه فصلی سرد

4

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

5

و یاس ساده و غمناک آسمان

6

و ناتوانی این دستهای سیمانی

7

زمان گذشت

8

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

9

چهار بار نواخت

10

امروز روز اول دیماه است

11

من راز فصل ها را می دانم

12

و حرف لحظه ها را می فهمم

13

نجات دهنده در گور خفته است

14

و خاک ، خاک پذیرنده

15

اشارتیست به آرامش

16

17

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .

18

19

در کوچه باد می آید

20

در کوچه باد می آید

21

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

22

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

23

و این زمان خسته مسلول

24

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

25

مردی که رشته های آبی رگهایش

26

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

27

بالا خزیده اند

28

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

29

تکرار می کنند

30

سلام

31

سلام

32

و من به جفت گیری گلها می اندیشم .

33

34

در آستانه فصلی سرد

35

در محفل عزای آینه ها

36

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

37

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

38

چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان

39

صبور ،

40

سنگین ،

41

سرگردان ،

42

فرمان ایست داد .

43

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچ وقت زنده نبوده ست .

44

45

در کوچه باد می آید

46

کلاغهای منفرد انزوا

47

در باغ های پیر کسالت میچرخند

48

و نردبام

49

چه ارتفاع حقیری دارد

50

51

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

52

با خود به قصر قصه ها بردند

53

و اکنون دیگر

54

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

55

و گیسوان کودکیش را

56

در آبهای جاری خواهد ریخت

57

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

58

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

59

60

ای یار ، ای یگانه ترین یار

61

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .

62

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

63

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

64

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

65

انگار

66

آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها می سوخت

67

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود .

68

69

در کوچه باد می آید

70

این ابتدای ویرانیست

71

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

72

ستاره های عزیز

73

ستاره های مقوایی عزیز

74

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

75

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

76

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

77

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد .

78

من سردم است

79

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

80

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

81

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

82

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

83

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

84

85

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

86

من سردم است و می دانم

87

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

88

جز چند قطره خون

89

چیزی به جا نخواهد ماند .

90

خطوط را رها خواهم کرد

91

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

92

و از میان شکلهای هندسی محدود

93

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

94

من عریانم ، عریانم ، عریانم

95

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

96

و زخم های من همه از عشق است

97

از عشق ، عشق ، عشق .

98

من این جزیره سرگردان را

99

از انقلاب اقیانوس

100

و انفجار کوه گذر داده ام

101

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

102

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

103

104

سلام ای شب معصوم !

105

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

106

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

107

و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بید ها

108

ارواح مهربان تبرها را می بویند

109

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم

110

و این جهان به لانه ماران مانند است

111

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

112

که همچنان که تو را می بوسند

113

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند .

114

سلام ای شب معصوم !

115

116

میان پنجره و دیدن

117

همیشه فاصله ایست .

118

چرا نگاه نکردم ؟

119

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...

120

121

چرا نگاه نکردم ؟

122

انگار مادرم گریسته بود آن شب

123

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

124

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

125

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

126

و آن کسی که نیمه من بود به درون نطفه من بازگشته بود

127

و من درآینه می دیدمش ،

128

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

129

و ناگهان صدایم کرد

130

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

131

انگار مادرم گریسته بود آن شب .

132

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

133

چرا نگاه نکردم ؟

134

تمام لحظه های سعادت می دانستند

135

که دست های تو ویران خواهد شد

136

و من نگاه نکردم

137

تا آن زمان که پنجره ساعت

138

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

139

چهار بار نواخت

140

و من به آن زن کوچک برخوردم

141

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

142

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

143

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

144

با خود به سوی بستر شب می برد .

145

146

آیا دوباره گیسوانم را

147

در باد شانه خواهم زد ؟

148

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

149

و شمعدانی ها را

150

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

151

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

152

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟

153

154

به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )

155

گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

156

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم )

157

158

انسان پوک

159

انسان پوک پر از اعتماد

160

نگاه کن که دندانهایش

161

چگونه وقت جویدن سرود می خواند

162

و چشمهایش

163

چگونه وقت خیره شدن می درند

164

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :

165

صبور ،

166

سنگین ،

167

سرگردان .

168

169

در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

170

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

171

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند

172

سلام

173

سلام

174

آیا تو هرگز آن چهار لاله آبی را

175

بوییده ای ؟ ...

176

177

زمان گذشت

178

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

179

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

180

و با زبان سردش

181

ته مانده های روز رفته را به درون می کشید

182

183

من از کجا می آیم ؟

184

من از کجا می آیم ؟

185

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

186

هنوز خاک مزارش تازه ست

187

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم ...

188

189

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

190

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

191

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

192

و چلچراغها را

193

از ساقه های سیمی می چیدی

194

و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی

195

تا آن بخار گیج که دنباله حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

196

و آن ستاره های مقوایی

197

به گرد لایتناهی می چرخیدند .

198

چرا کلام را به صدا گفتند ؟

199

چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند !

200

چرا نوازش را

201

به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟

202

نگاه کن که در اینجا

203

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

204

و با نگاه نواخت

205

و با نوازش از رمیدن آرمید

206

به تیرهای توهم

207

مصلوب گشته است .

208

و جای پنج شاخه انگشتهای تو

209

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

210

چگونه روی گونه او مانده ست .

211

212

سکوت چیست ، چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟

213

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

214

من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان

215

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

216

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ. بهار .

217

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم .

218

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد .

219

220

این کیست این کسی که روی جاده ابدیت

221

به سوی لحظه توحید می رود

222

و ساعت همیشگیش را

223

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند .

224

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

225

آغاز قلب روز نمی داند

226

آغاز بوی ناشتایی می داند

227

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

228

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

229

230

پس آفتاب سر انجام

231

در یک زمان واحد

232

بر هر دو قطب نا امید نتابید .

233

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

234

235

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

236

237

جنازه های خوشبخت

238

جنازه های ملول

239

جنازه های ساکت متفکر

240

جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک

241

در ایستگاه های وقت های معین

242

و در زمینه مشکوک نورهای موقت

243

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی ...

244

آه .

245

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

246

و این صدای سوتهای توقف

247

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

248

مردی به زیر چرخهای زمان له شود

249

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد ...

250

251

من از کجا می آیم ؟

252

253

به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )

254

گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

255

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . )

256

257

سلام ای غرابت تنهایی

258

اتاق را به تو تسلیم می کنم

259

چرا که ابرهای تیره همیشه

260

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

261

و در شهادت یک شمع

262

راز منوری است که آن را

263

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند .

264

265

ایمان بیاوریم

266

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

267

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

268

به داسهای واژگون شده بیکار

269

و دانه های زندانی .

270

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

271

272

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

273

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

274

و سال دیگر ، وقتی بهار

275

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

276

و در تنش فوران می کنند

277

فواره های سبز ساقه های سبکبار

278

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

279

280

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

متن شعر کپی شد.