سایر · سیمین بهبهانی
سودای محال
1
شب گذشت و سحر فراز آمد
دیده من هنوز بیدار است
2
در دلم چنگ می زند اندوه
جانم از فرط رنج بیمار است
3
شب گذشت و کسی نمی داند
که گذشتش چه کرد با دل من
4
آن سر انگشت ها که عقل گشود
نگشود ، ای دریغ ، مشکل من
5
چیست این آرزوی سر در گم
که به پای خیال می بندم ؟
6
ز چه پیرایه های گوناگون
به عروس محال می بندم ؟
7
همچو خاکسترم به باد دهد
آخر این آتشی که جان سوزد
8
دامن اما نمی کشم کاتش
سوزدم ، لیک مهربان سوزد