سایر · سیمین بهبهانی
جای پا
1
در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
2
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
بر سنگلاخ وی ره دیدار بسته است
3
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است
4
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سال هاست که گسترده دامن است
5
چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
6
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
7
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست
این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
8
این برف از من است ، تو این برف را بسوز !
این جای پا ازوست ، تو او را خراب کن !