سایر · سیمین بهبهانی
نگاه تو
1
این نگاهی که آفتاب صفت
گرم و هستی ده و دل افروزست
2
باز -در عین حال- چون مهتاب
دلفریب و عمیق و مرموزست
3
لیک با این همه دل انگیزی
همچو تیر از چه روی دلدوزست ؟
4
با چنان دلکشی که می دانم
از نگاهت چرا گریزانم ؟
5
چشم های سیاه چون شب تو
بی خبر از همه جهانم کرد
6
حال گمگشتگان به شب دانی ؟
چشم های تو آن چنانم کرد
7
محو و سرگشته نگاه تو ام
این نگاهی که ناتوانم کرد
8
ناچشیده شراب مست شدم
بی خبر از هر آنچه هست شدم
9
چون زبان عاجز آیدت ز کلام
نگه از دیده سیاه کنی
10
رازهای نهان مستی و عشق
آشکارا به یک نگاه کنی
11
لب ببند از سخن که می ترسم
وقت گفتار اشتباه کنی!
12
کی زبان تو این توان دارد ؟
چشم مست تو صد زبان دارد