سایر · سیمین بهبهانی
خورشید در آب افتاده
1
آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت
از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟
2
سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این
مستم نمی شود، که به این عطر خو گرفت
3
می خواستم حکایت خود بازگو کنم
افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت
4
ابر بهار این همه بخشندگی نداشت
شد آشنای چشم من و وام ازو گرفت
5
از اشک من شکفته شود قلبت از غرور
آری، ز شبنم است که گل آبرو گرفت
6
خورشید اوفتاده در آبم؛ ز نور من
نه غنچه خنده کرد و نه گل رنگ و بو گرفت
7
یاران! نماز کیست به جا؟ پارسای شهر
یا آن شهید عشق که از خون وضو گرفت؟
8
از مدعی گریختم و دربه در شدم
همچون صبا سراغ مرا کو به کو گرفت
9
سیمین! به شعر دلخوشی و سخت غافلی
کاین شمع دلفریب ز چشم تو سو گرفت