سایر · سیمین بهبهانی
تاریکی شب
1
من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم
2
خنده یی کردم و دل بردم و با لطف نگاهی
تا بمیری ز حسد وعده دیدار گرفتم
3
دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟
گله یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم
4
بعد ازین ساخته ام با نی و چنگ و می و ساقی
بی تو من دامن این چار به ناچار گرفتم
5
لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم
انتقام از دل سنگ تو به گفتار گرفتم
6
من کجا یاد تو از خاطر سودازده راندم؟
یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟
7
تا رخت شمع فروزنده بزم دگران شد
من چو تاریکی شب گوشه دیوار گرفتم
8
گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد
دیدی، ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟