سایر · سیمین بهبهانی
نامه شکوفه
1
از عمر، چون غروب، زمانی نمانده است
وز جور شام تیره امانی نمانده است
2
چون شبنم خیال به گلبرگ یاد یار
از ما نشانه دیر زمانی نمانده است
3
بودیم یک فغان و خموشی مزار ماست
جز لحظه یی طنین فغانی نمانده است
4
از ما به جز نسیم، که برگ شکوفه برد
در کوی عشق، نامه رسانی نمانده است
5
شمعیم، پاک سوخته در بزم عاشقی
تا ماجرا کنیم، زبانی نمانده است
6
آغوش گلشنیم که بعد از بهارها
در ما به جز دریغ خزانی نمانده است
7
بس فرش سبزه بافت بهار دلم کزو
در مهرگاه عمر نشانی نمانده است
8
بر توسن نسیم روانیم همچو عطر
تا باز ایستیم عنانی نمانده است
9
سیمین! شراب شعر تو بس مست می کند؛
در ما به یک پیاله توانی نمانده است