سایر · سیمین بهبهانی
خورشید و شب
1
زلف پرپیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم
بوسه بر چینش زنم با گونه ها نازش کنم
2
غنچه صبرم شکوفا می شود، اما چه دیر
کو سرانگشت شتابی تا ز هم بازش کنم
3
قصه رسواییم چون صبح عالمگیر شد
کی توانم همچو شب آبستن رازش کنم
4
در نگاه من زنی گنگ است و گنگی کامجوست
کامبخشی مهربان کو تا سخنسازش کنم
5
پرده شرمی به رخسار سکوت افکنده ام
بر فکن این پرده را تا قصه پردازش کنم
6
خفته دارد دل به هر تاری نوایی ناشناس
زخمه غم گر زنی سازی نوا سازش کنم
7
چون غباری نرم، دل دارد غمی غمخوار کو؟
کاشنای این سبک خیز سبک تازش کنم
8
من سرانگشت طلایی رنگ خورشیدم تو شب
زلف پر پیچ و خمت کو تا زهم بازش کنم.