سایر · سیمین بهبهانی
از عشق وسوسه می سازی
1
از عشق وسوسه می سازی،تا پیش پام بیندازی
یعنی : بزن ! و نمی دانی کز یاد رفته مرا بازی
2
در این چمن به گل افشانی، بس دیده ای که چه می کردم
خشکم کنون و نمی دانم، کز چوب خشک چه می سازی
3
زین اعتراف نپرهیزم ، کاین دل هنوز نفس دارد
اما نه این که تو بتوانی، بازش به کار بیندازی
4
می بایدم دگری جز تو ، پر شور و پر شرری جز تو
افسوس ، رانده مرا از دل ، آن طرفه مرشد شیرازی
5
با یاد او چه کبوترها ، پر می گشود ازین دفتر
من خیره مانده و در حیرت ، زین گونه شعبده پردازی
6
آن شعر و نامه نوشتن ها ، نقش بهار به دل می زد
اندیشه جفت صبا می شد ، در باغ گل به سبکتازی
7
کنون تو شور منت در سر ، بازیچه می فکنی در پا
بس کودکانه هوس داری، تا ناشیانه بیاغازی
8
بر بام خانه مبند آذین ، من با تو عشق نمی بازم
گر صد چراغ برافروزی، گر صد درفش برافرازی