سایر · سیمین بهبهانی
بزغاله و میمون
1
شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی
2
ولی ایشان ز خویشانت نبودند
در این خط جمله را بیجا نشاندی
3
سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
به نان و آب مجانی کشاندی
4
از این نقلت که همچون نقل تر بود
هیاهو شد عجب توتی تکاندی
5
سخن هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
6
ولیکن پول نفت و سفره خلق
زیادت رفت و زان پس لال ماندی
7
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی
8
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامی هم به میمون میرساندی