کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

قصه شهر سنگستان

1

دو تا کفتر

2

نشسته اند روی شاخه سدر کهنسالی

3

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

4

دو دلجو مهربان با هم

5

دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم

6

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم زبان با هم

7

دو تنها رهگذر کفتر

8

نوازش های این آن را تسلی بخش

9

تسلی های آن این را نوازشگر

10

خطاب ار هست: خواهر جان

11

جوابش: جان خواهر جان

12

بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش

13

نگفتی، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست

14

ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را

15

تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می داریم

16

نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست

17

پریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماند

18

شبانی گله اش را گرگ ها خورده

19

و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده

20

و شاید عاشقی سرگشته کوه و بیابان ها

21

سپرده با خیالی دل

22

نهش از آسودگی آرامشی حاصل

23

نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان ها

24

اگر گم کرده راهی بی سرانجامست

25

مرا بهش پند و پیغام است

26

در این آفاق من گردیده ام بسیار

27

نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را

28

نمایم تا کدامین راه گیرد پیش

29

از این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیست

30

بیابان های بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحمست

31

وز آن سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست

32

یکی دریای هول هایل است و خشم توفان ها

33

سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب

34

و ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان ها

35

رهایی را اگر راهی ست

36

جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست

37

نه، خواهر جان! چه جای شوخی و شنگی ست؟

38

غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی

39

پناه آورده سوی سایه سدری

40

ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ست

41

نشانی ها که در او هست

42

نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند

43

همان بهرام ورجاوند

44

که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست

45

هزاران کار خواهد کرد نام آور

46

هزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوه

47

پس از او گیو بن گودرز

48

و با وی توس بن نوذر

49

و گرشاسپ دلیر آن شیر گندآور

50

و آن دیگر

51

و آن دیگر

52

انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند

53

بسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ست

54

پریشان شهر ویران را دگر سازند

55

درفش کاویان را فره و در سایه اش

56

غبار سالین از چهره بزدایند

57

برافرازند

58

نه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ست

59

گرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغاره

60

ببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ست

61

نشانی ها که دیدم دادمش، باری

62

بگو تا کیست این گمنام گرد آلود

63

ستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستان

64

تواند بود کو به اماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان

65

نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست

66

و از بسیارها تایی

67

به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی

68

نه خال است و نگار آن ها که بینی، هر یکی داغی ست

69

که گوید داستان از سوختن هایی

70

یکی آواره مرد است این پریشانگرد

71

همان شهزاده از شهر خود رانده

72

نهاده سر به صحراها

73

گذشته از جزیره ها و دریاها

74

نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده

75

اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان

76

بجای آوردم او را، هان

77

همان شهزاده بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

78

به شهرش حمله آوردند

79

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

80

به شهرش حمله آوردند

81

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

82

دلیران من! ای شیران

83

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

84

و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت اما پاسخی نشنفت

85

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

86

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

87

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

88

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت

89

و چون دیوانگان فریاد می زد: ای

90

و می افتاد و بر می خاست، گیران نعره می زد باز

91

دلیران من! اما سنگ ها خاموش

92

همان شهزاده است آری که دیگر سال های سال

93

ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست

94

دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست

95

و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست

96

نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند

97

نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند

98

دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه

99

چو روح جغد گردان در مزار آجین این شب های بی ساحل

100

ز سنگستان شومش بر گرفته دل

101

پناه آورده سوی سایه سدری

102

که رسته در کنار کوه بی حاصل

103

و سنگستان گمنامش

104

که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود

105

نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را

106

سرود آتش و خورشید و باران بود

107

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

108

به فر سور و آذین ها بهاران در بهاران بود

109

کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور

110

چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده

111

در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده

112

و صیادان دریا بارهای دور

113

و بردن ها و بردن ها و بردن ها

114

و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها

115

و گزمه ها و گشتی ها

116

سخن بسیار یا کم، وقت بیگاهست

117

نگه کن، روز کوتاهست

118

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک

119

شنیدم قصه این پیر مسکین را

120

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

121

کلیدی هست آیا که اش طلسم بسته بگشاید؟

122

تواند بود

123

پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است

124

در او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه ای روشن

125

از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست

126

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

127

غبار قرن ها دلمردگی از خویش بزداید

128

اهورا و ایزدان و امشاسپندان را

129

سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید

130

پس از آن هفت ریگ از ریگ های چشمه بردارد

131

در آن نزدیک ها چاهی ست

132

کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد

133

پس آنگه هفت ریگش را

134

به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد

135

ازو جوشید خواهد آب

136

و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان

137

نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب

138

تواند باز بیند روزگار وصل

139

تواند بود و باید بود

140

ز اسب افتاده او نز اصل

141

غریبم، قصه ام چون غصه ام بسیار

142

سخن پوشیده بشنو،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست

143

غم دل با تو گویم غار

144

کبوترهای جادوی بشارت گوی

145

نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند

146

بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند

147

من آن کالام را دریا فرو برده

148

گله ام را گرگ ها خورده

149

من آن آواره این دشت بی فرسنگ

150

من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ

151

ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید

152

دریغا دخمه ای در خورد این تن های بدفرجام نتوان یافت

153

کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟

154

اشارت ها درست و راست بود اما بشارت ها

155

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غار

156

درخشان چشمه پیش چشم من خوشید

157

فروزان آتشم را باد خاموشید

158

فکندم ریگ ها را یک به یک در چاه

159

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک

160

به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: آه

161

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟

162

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

163

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

164

گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست

165

پشوتن مرده است آیا؟

166

و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟

167

سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان

168

سخن می گفت با تاریکی خلوت

169

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

170

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

171

ستم های فرنگ و ترک و تازی را

172

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

173

غمان قرن ها را زار می نالید

174

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

175

غم دل با تو گویم، غار

176

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟

177

صدا نالنده پاسخ داد

178

آری نیست؟

متن شعر کپی شد.