کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مرد و مرکب

1

گفت راوی: راه از این دو روند آسود

2

گردها خوابید

3

روز رفت و شب فراز آمد

4

گوهر آجین کبود پیر باز آمد

5

چون گذشت از شب دو کوته پاس

6

بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو

7

که: شما خوابید، ما بیدار

8

خرم و آسوده تان خفتار

9

بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنه ناورد

10

گرد گردان گرد

11

مرد مردان مرد

12

که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند

13

چشم بر دراند و طرف سبلستان جنباند

14

و به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفت

15

های

16

خانه زادان! چاکران خاص!

17

طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید

18

گفت راوی: خلوت آرام خامش بود

19

می نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچ

20

خویشتن برخاست

21

ثقبه زار، آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد

22

پاره انبانی که پنداری

23

هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد

24

فخ و فوخ و تق و توقی کرد

25

در خیالش گفت: دیگر مرد

26

سر غرق شد در آهن و پولاد

27

باز بر خاموشی خلوت خروش آورد

28

های

29

شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخن

30

رخش را زین کن

31

باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب

32

بار دیگر خویشتن برخاست

33

تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست

34

در خیالش گفت: دیگر مرد

35

رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصه ی ناورد

36

گفت راوی: سوی خندستان

37

گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می تابید

38

نه خدایای، ماه می تابید، اما دشت خلوت بود

39

در کنار دشت

40

گفت موشی با دگر موشی

41

آنچه کالا داشتم پوسید در انبار

42

آنچه دارم، هاه می پوسد

43

خرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروار

44

خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش

45

ما هم از این سان، ئلی بگذار

46

شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند

47

وز پسش خیل خریداران شو کتمند

48

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش

49

و آسمان شد هشت

50

ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند

51

پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم

52

اگامخواره جاده هموار

53

بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده

54

چون نوار سالخوردی پوده و سوده

55

و فراخ دشت بی فرسنگ

56

ساکت از شیب فرازی، دره کوهی

57

لکه بوته و درختی، تپه ای از چیزی انبوهی

58

که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند

59

یا صدایی را به سویی باز گرداند

60

چون دو کفه عدل عادل بود، اما خالی افتاده

61

در دو سوی خلوت جاده

62

جلوه ای هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابوده

63

هیچ، بیهوده

64

همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت

65

مانده از او نور باقی خسته اندی پاس

66

مرد و مرکب گرم رفتن لیک

67

ماندگی نپذیر

68

خستگی نشناس

69

رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت

70

لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت

71

مرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می رفتند همچون باد

72

پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد

73

لکه ای در دوردست راه پیدا شد

74

ها چه بود این؟

75

کس نمی بیند، ندید آن لکه را شاید

76

گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد

77

یا چه پیشید

78

در کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده

79

سودهای پوده

80

در فضای خیمه ای چون سینه من تنگ

81

اندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرک

82

با فروغی چون دروغی که اش نخواهد کرد باور، هیچ

83

قصه به اره ساده دل کودک

84

در پیشانبوم گرداگرد خود گم، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست

85

بستر دو مرد

86

سرد

87

گفت راوی: آنچه آنجا بود

88

بود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلود

89

نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار

90

نیز چون دارندگانش رنجه از هستی

91

واندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار، مست خستگی هایی که دارد کار،

92

ریخته واریخته هر چیز

93

حکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایش

94

پتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیل

95

هوم، که چی؟

96

اینجا هم از اهرم

97

فیلک اینجا و سرند اینجا

98

چه نتیجه، هه

99

بیا

100

آخر که

101

نهم جای

102

خب، یعنی

103

طناب خط و

104

چه

105

زنبیل

106

این همه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو؟

107

گفت راوی: راست خواهی راست می گفت آن پریشان بوم با ایشان

108

واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم

109

من شنیدستم چه می گفتند

110

همچو شب های دگر دشمنام باران کرده هستی را

111

خسته و فرسوده می خفتند

112

در فضای خیمه آن شب نیز

113

گفت و گویی بود و نجوایی

114

یادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟

115

من دگر تابم نماند ای یار

116

چندمان بایست تنها در بیابان بود

117

نوشید این غبار آلود؟

118

چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟

119

ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر

120

بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج

121

رده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان صد گنج

122

من دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزار

123

یادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟

124

خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوست

125

ما هم از این سان، ولیکن بارها با تو

126

گفته ام، کوچک ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست

127

تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی

128

روز شیرینی که با ماش آشتی باشد

129

آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم

130

جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی

131

ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت

132

گفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

133

تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم

134

آه، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی

135

گویی کنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی

136

شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی

137

آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند

138

گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج

139

آسمان نه

140

آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

141

ما در اینجا او از آنجا تفت

142

آمد و آمد

143

رفت و رفت و رفت

144

گفت راوی: روستا در خواب بود اما

145

روستایی با زنش بیدار

146

تو چه میدانی، زن، این بازی ست

147

آن سگ زرد این شغال، آخر

148

تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو نیست؟

149

زن کشید آهی و خواب آلود

150

خاست از جا تا بپوشاند

151

روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می آمد باد

152

دست این یک را لگد کرد

153

آخ

154

و آن سدیگر از صدا بیدار شد، جنبید

155

آب

156

نه بود و جسته بود از خواب

157

باد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریاد

158

پنجمین در بسترش غلطید

159

هشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر داد

160

گفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کور

161

کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند

162

نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند

163

زن به جای خویشتن بر گشت، آرامید، آنکه گفت

164

من نمی دانم که چون یا چند

165

من شنیده ام که در راهست

166

مرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمند

167

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار

168

و آسمان ده

169

ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

170

گفت راوی: هم بدانسان ماه - بل رخشنده تر - می تافت بر آفاق

171

راه خلوت، دشت ساکت بود و شب گویی

172

داشت رنگ خویشتن می باخت

173

مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش

174

گرم سوی هیچ سو می تاخت

175

ناگهان انگار

176

جاده هموار

177

در فراخ دشت

178

پیچ و تابی یافت، پندارم

179

سوی نور و سایه دیگر گشت

180

مرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش

181

کم کردند، رم کردند

182

کم

183

رم

184

کم

185

همچو میخ استاده بر جا خشک

186

بی تکان، مرده به دست و پای

187

بی که هیچ از لب برآید نعره شان

188

در دل

189

وای

190

هی، سیاهی! تو که هستی؟

191

ای

192

گفت راوی: سایه شان اما چه پاسخ می تواند داد؟

193

های

194

ها، ای داد

195

بعد لختی چند

196

اندکی بر جای جنبیدند

197

سایه هم جنبید

198

مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایان

199

پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان

200

سایه هم ز آنگونه پیشیان

201

ای

202

چاکران! این چیست؟

203

کیست؟

204

باز هیچ از هیچ

205

همچنان پس پس گریزان، اوفتان خیزان

206

در گل از زردینه و سیل عرق لیزان

207

گفت راوی: در قفاشان دره ای ناگه دهان وا کرد

208

به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم

209

نه خدایا، من چه می گویم؟

210

به اندازه کس گندم

211

مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند

212

و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سم

213

پیش تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد

214

ماه و اختر نیزشان دیدند

215

بامدادان نازنین خاوری چون چهره می آراست

216

روشن آرایان شیرینکار، پنهانی

217

گفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند

متن شعر کپی شد.