کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

شکار (یک منظومه)

1

۱

2

وقتی که روز آمده، اما نرفته شب

3

صیاد پیر، گنج کهنسال آزمون

4

با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای

5

ناشسته رو، ز خانه گذارد قدم برون

6

جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان

7

خوابیده است، و خفته بسی رازها در او

8

اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان

9

افکنده اند و لوله ز آوزها در او

10

تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش

11

دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند

12

مانند روزهای دگر، شهر خویش را

13

گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند

14

۲

15

پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز

16

هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است

17

صیاد پیر، شانه گرانبار از تفنگ

18

اینک به آستانه جنگل رسیده است

19

آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند

20

تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه

21

کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر

22

ابری که داده پیکره کوه را شکوه

23

صیاد: وه، دست من فسرد، چه سرد است دست تو

24

سرچشمه ات کجاست، اگر زمهریر نیست؟

25

من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولی

26

این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست

27

همسایه قدیمی ام! ای آبشار سرد

28

امروز باز شور شکاری ست در سرم

29

بیمار من به خانه کشد انتظار من

30

از پا فتاده حامی گرد دلاورم

31

اکنون شکار من، که گوزنی ست خردسال

32

در زیر چتر نارونی آرمیده است

33

چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر

34

شاخ جوان او سر و گردن کشیده است

35

چشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شاد

36

تا دور دست خلوت کشیده راه

37

گاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیک

38

باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه

39

تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش

40

هر جا که خواست می چرد و سیر می شود

41

هنگام ظهر، تشنه تر از لاشه کویر

42

خوش خوش به سوی دره ای سرازیر می شود

43

آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه

44

گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز

45

وین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیش

46

بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز

47

آید شکار من، جگرش گرم و پر عطش

48

من در کمین نشسته، نهان پشت شاخ و برگ

49

چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت

50

در گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگ

51

آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد

52

اما دریغ! او به زمین خفته مثل خاک

53

بر دره عمیق، که پستوی جنگل است

54

لختی سکوت چیره شود، سرد و ترسناک

55

ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می شود

56

گویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش را

57

وین مام سبز موی، فراموشکار پیر

58

از یاد می برد غم فرزند خویش را

59

وقتی که روز رفته ولی شب نیامده

60

من، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان

61

با لاشه گوزن جوانم، رسم ز راه

62

واندازمش به پای تو، آلوده همچنان

63

در مرمر زلال و روان تو، خرد خرد

64

از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون

65

می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار

66

وز دست من چشیدی و شستی هزار خون

67

خون کبود تیره، از آن گرگ سالخورد

68

خون بنفش روشن از آن یوز خردسال

69

خون سیاه، از آن کر و بیمار گور گر

70

خون زلال و روشن، از آن نرم تن غزال

71

همسایه قدیمی ام، ای آبشار سرد

72

تا باز گردم از سفر امروز سوی تو

73

خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد

74

س از بستر و مسیر تو، از پشت و روی تو

75

شاید که گرم تر شود این سرد پیکرت

76

هان، آبشار! من دگر از پا فتاده ام

77

جنگل در آستانه بی مهری خزان

78

من در کناره دره مرگ ایستاده ام

79

از آخرین شکار من، ای مخمل سپید

80

خرگوش ماده ای که دلش سفت و زرد بود

81

یک ماه و نیم می گذرد، آوری به یاد؟

82

آن روز هم برای من آب تو سرد بود

83

دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا

84

فرزند پیل پیکر فحل دلاورم

85

آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند

86

بر گرده اش سوار، من و صید لاغرم

87

می شست دست و روی در آن آب شیر گرم

88

صیاد پیر، غرقه در اندیشه های خویش

89

و آب از کنار سبلتش آهسته می چکید

90

بر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریش

91

تر کرد گوش ها و قفا را، بسان مسح

92

با دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چین

93

و آراسته به زیور انگشتری کلیک

94

از سیم ساده حلقه، ز فیروزه اش نگین

95

می شست دست و روی و به رویش هزار در

96

از باغ های خاطره و یاد، باز بود

97

هماسه ی قدیمی او، آبشار نیز

98

چون رایتی بلورین در اهتزاز بود

99

۳

100

ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب

101

تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور

102

وز لذت نوازش زرین آفتاب

103

سرشار بود و روشن و پشیده از سرور

104

چون پر شکوه خرمنی از شعله های سبز

105

که اش در کنار گوشه رگی چند زرد بود

106

در جلوه بهاری این پرده بزرگ

107

گه طرح ساده ای ز خزان چهره می نمود

108

در سایه های دیگر گم گشته سایه اش

109

صیاد، غرق خاطره ها، راه می سپرد

110

هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا

111

او را ز روی خاطره ای گرد می سترد

112

این سکنج بود که یوز از بلند جای

113

گردن رفیق رهش حمله برده بود

114

یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت

115

اما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بود

116

اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید

117

همراه با سلام جوانک به سوی وی

118

آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت

119

آمد، که خون ز فرق فشاند به روی وی

120

اینجا رسیده بود به آن لکه های خون

121

دنبال این نشانه رهی در نوشته بود

122

تا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برف

123

و آثار چند پا که از آن دور گشته بود

124

اینجا مگر نبود که او در کمین صید

125

با احتیاط و خم خم می رفت و می دوید؟

126

آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست

127

صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید

128

۴

129

ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب

130

مست نشاط و روشن، شاد و گشاده روی

131

مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار

132

در شهری از بهشت، همه نقش و رنگ و بوی

133

انبوه رهگذار در این کوچه بزرگ

134

در جامه های سبز خود، استاده جا به جا

135

ناقوس عید گویی کنون نواخته است

136

وین خیل رهگذر همه خوابانده گوش ها

137

آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور

138

در قعر دره تن یله کرده ست جویبار

139

بر سبزه های ساحلش، کنون گوزن ها

140

آسوده اند بی خبر از راز روزگار

141

سیراب و سیر، بر چمن وحشی لطیف

142

در خلعت بهشتی زربفت آفتاب

143

آسوده اند خرم و خوش، لیک گاهگاه

144

دست طلب کشاندشان پای، سوی آب

145

آن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگ

146

صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش

147

چشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناک

148

خوابانده منتظر، پس پشت درنگ خویش

149

صیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟

150

ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مرد

151

هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست

152

این آخرین فشنگ تو ...؟ صیاد ناله کرد

153

صیاد: نه دست لرزدم، نه دل، آخر دگر چرا

154

تیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیر

155

ترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاست

156

هشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیر

157

صیاد: هان! آمد آن حریف که می خواستم، چه خوب

158

زد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جست

159

نشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیر

160

از شانه اش فرو شد و در پهلویش نشست

161

آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد

162

در یک شتابناک رهی را گرفته پیش

163

لختی سکوت همنفس دره گشت و باز

164

هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش

165

و آن صید تیر خورده لنگان و خون چکان

166

گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ

167

واندر پیش گرفته پی آن نشان خون

168

آن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگ

169

صیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشد

170

غم نیست هر کجا برود می رسم به آن

171

می گفت و می دوید به دنبال صید خویش

172

صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان

173

صیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد

174

اما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغ

175

آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد

176

خود را به یک دو جست رسانم به او، دریغ

177

دنبال صید و بر پی خون های تازه اش

178

می رفت و می دوید و دلش سخت می تپید

179

با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای

180

خود را به جهد این سو و آن سوی می کشید

181

صیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خنده ای

182

لب های پیر و خون سرور آمدش به رو

183

پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد

184

برچید خنده را ز لبش سرفه های او

185

صیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، به راه من

186

این ره درست می بردش سوی آبشار

187

شاید میان راه بیفتد ز پا ولی

188

ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار

189

بار من است اینکه برد او به جای من

190

هر چند تیره بخت برد بار خویش را

191

ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا

192

کآسان کند تلاش من و کار خویش را

193

باید سریع تر بدوم کولبار خویش

194

افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها

195

صیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هست

196

یاد از جوانی ... آه ... مدد باش، ای خدا

197

۵

198

دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راه

199

طومار واشده در پیش پای او

200

طومار کهنه ای که خط سرخ تازه ای

201

یک قصه را نگشاته بر جا به جای او

202

طومار کهنه ای که ازین گونه قصه ها

203

بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند

204

بس صید زخم خورده و صیاد کامگار

205

یا آن بسان این که بر او برگذشتند

206

بس جان پای تازه که او محو کرده است

207

بی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاک

208

پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب

209

بس رهنورد جلد، شتابان و بیمناک

210

اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟

211

و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟

212

راه است او، همین و دگر هیچ راه، راه

213

نه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان

214

۶

215

ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه ها

216

تک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ

217

خمیازه ای کشید و به پا جست و دم نکاند

218

بویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟

219

آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خون

220

این سهمگین زیبا، این چابک دلیر

221

کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید

222

بر می جهد ز قله که مه را کشد به زیر

223

جنگاوری که سیلی او افکند به خاک

224

چون کودکی نحیف، شتر را به ضربتی

225

پیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبرد

226

خون است اگر بنوشد جز آب، شربتی

227

اینک شنیده بویی و گویی غریزه اش

228

نقشه هجوم او را تنظیم می کند

229

با گوش برفراشته، در آن فضا دمش

230

بس نقش هولناک که ترسیم می کند

231

کنون به سوی بوی دوان و جهان، چنانک

232

خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ

233

بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی

234

با خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ

235

۷

236

کهسار غرب کنگره برج و قصر خون

237

خورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود

238

چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه

239

مغرب در آستان غروبی غریب بود

240

صیاد پیر، خسته تر از خسته، بی شتاب

241

و آرام، می خزید و به ره گام می گذاشت

242

صیدش فتاده بود دم آبشار و او

243

چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت

244

هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود

245

کنون دگر بر آمده بود آرزوی او

246

این بود آنچه خواسته بود از خدا، درست

247

این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو

248

اینک که روز رفته، ولی شب نیامده

249

صیدش فتاده است همان جای آبشار

250

یک لحظه دگر رسد و پاک شویدش

251

با دست کار کشته خود پای آبشار

252

۸

253

ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر

254

وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین

255

زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی

256

دیگر گذشته بود، نشد فرصت و همین

257

غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان

258

زانسان که سیل می گسلد سست بند را

259

اینک پلنگ بر سر او بود و می درید

260

او را، چنانکه گرگ درد گوسپند را

261

۹

262

شرم شفق پرید ز رخساره سپهر

263

هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی

264

شب می خزید پیش تر و باز پیش تر

265

جنگل می آرمید در ابهام و تیرگی

266

اکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر

267

فارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویش

268

لیسد، مکرد، مزد، نه به چیزیش اعتنا

269

دندان و کام، یا لب و دور دهان خویش

270

خونین و تکه پاره، چو کفشی و جامه ای

271

آن سو ترک فتاده بقایای پیکری

272

دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ

273

وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری

274

دستی که از مچ است جدا و فکنده است

275

بر شانه پلنگ در اثنای جنگ چنگ

276

نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد

277

آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ

278

و آن زیور کلیک وی، انگشتری که بود

279

از سیم ساده، حلقه، ز فیروزه اش نگین

280

فیروزه اش عقیق شده، سیم زر سرخ

281

اینت شگفت صنعت اکسیر راستین

282

در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر

283

زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم

284

این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ

285

کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم

286

زین تنگنای حادثه چل گام دورتر

287

آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است

288

پوزی رسانده است به آب و گشاده کام

289

جان داده است و سر به لب جو نهاده است

290

می ریزد آبشار کمی دور از او، به سنگ

291

پاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاب

292

بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست

293

صد در تازه است درخشنده و خوشاب

294

۱۰

295

جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب

296

گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی پرد

297

سبز پری به دامن دیو سیا به خواب

298

خونین فسانه ها را از یاد می برد ...

متن شعر کپی شد.