کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۴۳۰ - ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی...

1

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی

دانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی

2

بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرض

از تلخکامی می رهی در کامرانی می روی

3

نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین

نی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی

4

ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافته

از ره نشانی یافته در بی نشانی می روی

5

ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او

از مدرسه اسمای او اندر معانی می روی

6

ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو

تا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی

7

کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق

کز مستعینی می رهی در مستعانی می روی

8

شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمان

تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی

9

ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهان

وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی

10

ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب

تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی

11

ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شوی

وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی

12

آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر

تا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی

13

ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان

کی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی

متن شعر کپی شد.