غزل · شاطرعباس صبوحی
گرفتاران
1
پدر، خواهد ببرد زلفکان چون کمندش را
پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را
2
کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش
نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را
3
سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش
عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را
4
نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می ماند
کمانداری که داد از دست ارپیچان کمندش را
5
صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا
که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را