غزل · شاطرعباس صبوحی
غم آزادی
1
تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا
هر چه می خواستم از بخت، خدا داد مرا
2
رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا
3
نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا
4
گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا
5
من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا
6
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آنست که ترسم کنی آزاد مرا