غزل · شاطرعباس صبوحی
بیداری ما
1
نیست او را سر موئی سر سودائی ما
کار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما
2
تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادند
شهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما
3
گر بدادیم بهای دهنت نقد روان
سود بردیم که شد هیچ خریداری ما
4
همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیم
به امیدی که بیائی تو به غمخواری ما
5
چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان
راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟
6
تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟
7
چشم فتان تو را دوش، بدیدم در خواب
ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما