غزل · شاطرعباس صبوحی
دل گمشده
1
عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماست
کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست
2
به وفائی که نداری قسم ای ماه جبین
هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست
3
گر از ریختن خون منت خرسندی است
این نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست
4
سر زلف تو چنین مشک تر آورده به شهر
ای حریفان ز ختن مشک نخواهید خطاست
5
من گرفتار سیه چردۀ شوخی شده ام
که بمن دشمن و با مردم بیگانه صفاست
6
یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد
گو به یعقوب که فرزند تو در خانۀ ماست
7
روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهم
تا بگویند که این کشتۀ آن ماه لقاست
8
زود باشد که سراغ من دل گمشده را
از همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست