کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

سودای دوست

1

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

2

نی متصور مراست خوبتر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

3

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

4

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

5

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

6

من نه به خود گشته ام فتنۀ آن روی و موی

فتنۀ جان و دل است نرگس فتان دوست

7

گر به علاج دلم آمده ای ای طبیب

درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

8

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک

کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست

9

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می روم

گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

10

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

11

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست

متن شعر کپی شد.