غزل · شاطرعباس صبوحی
سودای دوست
1
رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست
وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست
2
نی متصور مراست خوبتر از صورتش
ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست
3
بر سر سودای دوست گر برود سر زدست
پای نخواهم کشید از سر میدان دوست
4
گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش
دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟
5
پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر
بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست
6
من نه به خود گشته ام فتنۀ آن روی و موی
فتنۀ جان و دل است نرگس فتان دوست
7
گر به علاج دلم آمده ای ای طبیب
درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست
8
شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک
کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست
9
ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می روم
گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست
10
در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق
جادوی بابل برد دست ز دستان دوست
11
خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند
شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست