سایر · محمدحسن بارق شفیعی
بلا رد بلا
1
روزی چپکی از زبر شاخ به پا شد
تا طعمه نغزی به کف آرد به هوا شد
2
بر نول کج و پنجه خونریز نظر کرد
مغرور به اسباب شکار ضعفا شد
3
در جست و جوی صید نگاهی به زمین کرد
بر سبزگکی صعوگکی جلوه نما شد
4
آن گونه فرو شد به سرش تیز که گویی:
تیری ز کمان جانب آن صعوه رها شد
5
بگرفت به سرپنجه بیداد گلویش
محشر به سر صعوه بیچاره به پا شد
6
تا خواست چپک نقشه شومش شود انجام
یکباره فرو نعره زنان باز قضا شد
7
با پنجه چنان سخت بزد مغز چپک را
کآن صعوه ز پنجال چپک رست و رها شد
8
آن دم نفس خویش به راحت به در آورد
گفتا:«چه عجب شد که بلا رد بلا شد»
9
کابل مرداد ١۳۳۲