غزل · شاطرعباس صبوحی
تشنگی
1
بر سر مژگان یار من مزن انگشت
آدم عاقل به نیشتر نزند مشت
2
پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت
ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت
3
پیش لبت جان سپردم و به که گویم
بر لب آب حیات، تشنگیم کشت
4
پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست
بار فراق تو، کوه را شکند پشت
5
خون مرا چشم جادوی تو نمی ریخت
از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت
6
مغبچگان، پای از نشاط بکوبید
دختر رز می رود به حجلۀ چرخشت
7
کافر و مومن چو روی خوب تو بینند
آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت
8
دشمن اگر می کشد، به دوست توان گفت
با که توان گفت اینکه: دوست مرا کشت؟
9
آب حیاتش تراود از بن ناخن
آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت
10
کام، صبوحی نبرد از لب لعلت
تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت